در را باز میکنم و وارد خانه میشوم. کسی خانه نیست. لباسم را میکنم و بدون اینکه چیزی بپوشم سر اجاق گاز میروم. کتری هنوز داغ است. نسکافه ای درست میکنم و به اتاق بر میگردم. موقع برگشت روی در یخچال کاغذی میبینم: "ما رفتیم پارک. شب دیر برمیگردیم. شامت را بخور" .. نمیدانم کی یاد میگیرند باید پیغام های مرا روی اجاق بچسبانند نه روی در یخچال. آدم هایی که پس از رسیدن به خانه مستقیم سراغ یخچال میروند و آب خنک میخورند حتماً باید آدم های پر جنب و جوش و داغی باشند. از آنهایی که همیشه نیششان تا بنا گوش باز است و هنگام راه رفتن دائم سرشان را با آهنگی که در ذهن دارند تکان میدهند. حتماً همین جوری هستند.
جلوی تلویزیون دراز میشوم و روشنش میکنم. بی هدف کانالی را اتنخاب میکنم. یک عده آدم بیکار روی سن راه میروند و یک عده آدم بیکار دیگر برایشان دست میزنند. فکر کنم کنار هر کدام باید یک پارچ آب یخ گذاشت.
کانال را عوض میکنم. چند نفر سیاه پوستِ میکروفون به دست، با گوشواره و لباس چرمی و زنجیر _ البته بر گردنشان نه بر پاهایشان _ راه میروند و با اطوار و تند تند حرف میزنند. سلام عمو مارتین. حال رویایت چطور است؟
باز هم کانال را عوض میکنم. این یکی بهتر است. تصاویر تاریکی از جنگل و صداهایی در دل شب. صدای روی تصاویر میگوید: "از هفته گذشته در یک درگیری شدید در پارک سرنگیتی بین قبیله ای از کفتار ها و قبیله ی شیر ها بر سر قلمرو، تا به حال 7 کفتار و دو شیر کشته شده اند.." یادم می آید کفتار ها از معدود حیواناتی هستند که جامعه شان ماده سالار است.
دوباره کانال را عوض میکنم: "گرمایش جهانی زندگی بسیاری از گونه های گیاهی و جانوری در قطب را تهدید میکند. با گرم شدن هوا یخ های قطب هر سال نازکتر میشوند بطوریکه وزن خرس های قطبی را نمیتواند تحمل کند و خرس ها با سقوط درون آب از بین میروند.." فیلمبرداری از درون هلیکوپتر فیلم میگیرد. خرس هر بار از درون آب بالا می آید و روی یخ می ایستد، اما یخ دوباره میشکند و خرس دوباره درون آب سقوط میکند. درون دریایی از یخ، دایره ای آبی رنگ به قطر چندین متر تشکیل شده. چه کسی گفته بود یک زمین بیشتر نداریم؟
دل دیدنش را ندارم. بر میگردم کانال قبلی. کفتار ها درون شب به نشانه پیروزی جیغ میکشند. صدای روی تصاویر میگوید کفتار ها به دلیل سازش بالایی که با تغییرات محیط زیست و نیز با انسان ها دارند از معدود گونه هایی هستند که نه تنها در معرض انقراض نیستند بلکه روز به روز بر ... مردک در شب روشن هم دروغ میگوید. پس چرا خرس ها نمیتوانند سازش پیدا کنند؟
بر میگردم کانال اولی. کفتاری لیوان آب سردی را در دست گرفته و با چشمان تنگ روبرویش را نگاه میکند..
.
.
احسان..
کمربندهای ایمنی را دوست ندارم، در اوائل دهه دوم زندگی من عاشق بودم و او اولینی بود که هم ماشین داشت و هم خانه. هنوز هم هرگاه کمربندایمنی ماشین را باز میکنم احساس آدمی را دارم که لباسش را میکند و برای همخوابی آماده میشود.
پینوشت:
- انسانهای بزرگ در قاب تاریخ میمانند و جاودانه میشوند. بزرگ بودن خیلی سخت است، سرگذشت یکی از آنان-به زعم من- را اینجا بخوانید. با اشاره دوستی و شاید برای یادآوری همهمان دو انسانِ بزرگ همین روزهای کشورمان را یاد میکنم. دو نفری که شاید برخلاف خیلیها سیاسی و در جهت رسیدن به قدرت تلاش نکردهاند و از آن مهمتر بعد از بیرون آمدن از زندان و تجربه بدترینهائی که ما حتی فکرش را نمیتوانیم بکنیم باز به اعتراض خود ادامه دادهاند. کاری که خیلیها نکردند و بعد از زندانِ اول یا ساکت شدند یا براحتی رفتند. به احترام باقی و اصانلو به هزینههائی که انسانهای بزرگ برای دیگران پرداختهاند بیشتر فکر کنیم.
- شهر کوچک ما که همیشه جائی سبز برای دیدن و نشستن داشت حتی دریاچه نمکیاش هم خشک شد. باران خیلی وقت است آنطرفها درست و حسابی نباریده است. اینبار که آنجا بودم روی آدمهایش هم بنظرم خاک نشسته بود، شهر من با آدمهایش باران میخواهد تا این رخوت را بشورد و ببرد. راستی این را هم بگویم که در شهر کوچک من اکثریت با اعتقاد واقعی مذهبیاند و خودشان هم نمیدانند دارند از کجا میخورند!
- ادامه بحث: برایم جالب است که چرا ماها (در واقع الان شمای خواننده) کلاً خیلی کم وارد بحثهای ارزشی-غریزی میشویم! از بحث 2 نفرهای که شکل گرفت به این نتیجه رسیدم که غریزه باید بدون چارچوب دنبال جواب خودش میگردد. ( قانون را در این بحث کنار میگذاریم ) اگر هم کسی برای غرایز خودش چارچوبی تعیین میکند این شخصی است و نمیشود آن را نقد کرد (نمیشود؟ - اینکه بر خلاف غریزه ما باشد مثلاً؟؟) خوب سوال من این است که چرا برخی سعی میکنند غرایز را مقدس کنند و برای ما چارچوب بسازند؟ یا شاید چرا ما فقط برخی از غرایزمان را چارچوبی میکنیم؟ چرا مثلاً اگر با همسرمان دعوا کردهایم سر میز شام مینشینیم و با اخم گرسنگیمان را برطرف میکنیم ولی حاضر به همخوابی نیستیم ( نیستیم؟ ). حال اگر بخواهیم این گرسنگی جنسی را هم برطرف کنیم تکلیف دعوایمان چه میشود؟
مرد جوان ترمز دستی را که کشید ناخودآگاه نگاهش روی صورت زن ثابت ماند. همان نگاه همیشگی ساده و زیبا را باز هم دید. پره خاکی روی صورتش ماسیده بود و طرهای مو به پیشانی چسبیده بود از عرق. زن سربرگرداند و مرد برای آنکه نگاهها تلاقی نکند به سرعت مسیر نگاهش را به جائی در پیادهرو تغییر داد.
مرد جوان به کمک دوستی دیگر که روی صندلی عقب نشسته بود مصدوم را پیاده کردند. مرد جوان اینجا را یادش بود، خوابگاهی که شاید چندباری در دوران دانشجوئی گذارش افتاده ولی هیچ شبی را اینجا نمانده بود. تصاویری از دانشگاه و خوابگاه مانند فیلمی با دورِ تُند از پیش چشمانش رژه رفتند؛ 4-5 سالی گذشته بود. کمی بلندتر از آنکه گویی با خودش حرف میزند گفت : چقدر گرفتن تلفنهای خوابگاه بعد از ساعتی اشغال بودن حال میداد، البته اگر کسی بود که توی طبقه جوابت را بدهد! زن سرش را که به سوی صدا چرخانده بود پائین انداخت.
مصدوم را با کوله و بند و بساطش به داخل بردند و به هماتاقیها سپردند. وارد که شدند نگهبان خوابگاه را به قیافه نه به اسم شناخته بود، برگشتنی دل به دریا زد و سلام کرد.
- مرا یادت هست؟
- آره.... خوابگاهِ....گلشن! اسمت ..... بود، همانی که توی کوه گیر افتاده بودین...
باورش نمیشد که پاسخ مثبت بگیرد، آن هم با اسمش و خاطرهای از کوه. مطمئناً لباسهای کوه امروزش بیتأثیر نبودند ولی نگهبانان خوابگاه هر روز صدها نفر را میبیند که میآیند و میروند. اینکه هنوز با نکتهای مثبت از کوه او را یادش بود ته دلش را قلقلک داد، احساس دیدنِ یک یادگاری کنده شده روی دیوار گچیِ خانه مادربزرگ، بعد از آنکه خرابش کردهاند و خیابان از وسطش رده شده است.
ترمز دستی را خواباند، رادیو را روشن کرد تا صدایی در پسزمینه سکوتشان باشد. پشت اولین چراغ قرمز گفت : - قبلش ترمز دستی را کشیده بود-
- یادته که همه چیز با کوه شروع شد، حرفهاتو یادته که میگفتی "توی کوه که راه میروی تو را دوستتر دارم"؟!
- معلومه که یادمه، اونی که معمولاً یه چیزایی یادش میره شمائین. چی شده که باز یاد حرفهای قدیم افتادی؟ حرفهای جدیدمان که تازهترند.
- تازهتر که هستند ولی تغییر کردهاند، مشمول زمان شدهاند مثل خودمان. از کِی نتونستیم از کوه رفتن و نگاهکردنِ یواشکی به هم لذت ببریم؟ جائی را اشباه رفتیم با با....
- مثل اینکه حرفهای دیشبت را یادت رفته، تو، تو داری از با هم بودمان حرف میزنی؟ تو نخواستی که این آخرین بودنمان با هم در جمع بچههای کوه باشد؟ اینکه از فردا هر کسی از کجا و چه کسی شروع کند و خبرش زا بدهد؟ هر وقت من اصرار بر بازنگری رابطهمان کردم تو انکار میکردی و میگفتی هر جا که رسیدهایم با هم رسیدهایم، حتی اگر لبه پرتگاه باشد و اجبار پریدن. حالا ..
- حالا میخواهم که بازنگری کنیم.
- بگو که چرا یکباره نظرت عوض شد؟
- نگهبان خوابگاه بهم گفت که قبلاً بهتر بودی، همین!
پینوشت:
- دو پست آخر پویان در نوشتنش بیتأثیر نبود. نوشتههائی که برای ماها بسیار جذابند، بیصبرانه منتظرم به قسمتهای گلشن و آوازها برسد.
- موضوع احترام به قانون، عرف،... باید نهادینه شود در اصل آدمها. اینگونه است که در یک شرکت خارجی که 90% کارمندانش روزه نمیگیرند بیشترین احترام به قواعد و عرف ماه رمضان گذاشته میشود. در طی این دوهفته کسی را ندیدهام که چیزی بخورد مگر در اتاق مخصوص این کار در زیرزمین ساختمان چند طبقه.
- بحثی در پینوشتها: آیا غرایز انسانی از اصول کلی تبعیت میکنند یا هرکدام قواعد خاص خودش را دارند؟ آیا اخلاق و ارزشها را در اصول اولیه برطرف کردن غرایز انسانی راهی هست؟ آیا میشود بعضیهایش مقدس باشند؟؟
اخبار 20:30. اعتراض داوطلبان کنکور و تجمع روبروی سازمان سنجش. پسری با رتبه 200 در کنکور قبول نشده. دیگری با رتبه 41. آن یکی با رتبه 900. آن یکی 600. دیگری با رتبه 3000 و ... . نمایندگان مجلس امر به پیگیری موضوع داده اند و قرار است بررسی شود..
...
فامیل "بسیار نزدیکی" داریم که نظامی است. شاغل در حفاظت اطلاعات یکی از نهاد های نظامی بسیار محترم. دخترش سال پیش کنکور داشت. چندان درس خوان نبود. بعد از کنکور شنیدیم که خراب کرده. هنگام اعلام نتایج شنیدیم که رتبه اش حدود پنجاه هزار شده است. طبیعتاً گرد شده اش این رقم بود!
این فامیل نزدیک ما برای اعتراض به سازمان سنجش میرود. یکی از دوستان پدر ایشان میگوید آشنایی در سازمان سنجش دارد و دختر قصه ما را به آنجا معرفی میکند. آن فرد یک شماره داوطلبی دیگر، به غیر از شماره داوطلبی دختر را به او میدهد و میگوید با این شماره داوطلبی انتخاب رشته کنید. ایشان انتخاب رشته میکنند و هنگام اعلام نتایج، در رشته پرستاری یکی از معتبر ترین دانشگاه های پایتخت قبول میشوند..
...
راستی چرا افرادی با رتبه های دو رقمی و سه رقمی در کنکور قبول نمیشوند؟!
..
الف.
درست آمدهام، بوی تنش بینیام را پر کرده است. در کنارش من هم گرگ شده بودم؛ توانستم پیدایش کنم با آنکه هیچ ردی از خودش بر جای نگذاشته بود. سوالات همیشگی در ذهنم میچرخند: - چرا یکباره ناپدید شد؟ - بهترین روش انتقام از یک دکتر داروساز چیست؟
الان روی تختخوابش خوابیدهام. تا دو ساعت دیگر به خانه برمیگردد و آن وقت من یکساعتی میشود که همه قرصها را خوردهام. شیشهاش کنار میز است، که بتواند اسمش را بخواند، که بداند هنوز زندهام و وقت هست، که پادزهرش را نشناسد.
پینوشت:
- چرا معمولاً کسانی که با قرص خودکشی میکنند همه نشانهها را کامل از بین نمیبرند تا پادزهر براحتی پیدا نشود؟
- صفحه آخرِ هفتهنامه اعتماد واقعاً خواندنی است، مخصوصاً تاکسی نوشت و تهرانیها.
- یکی از تکنسینهای شرکت از آلمان آمده و ما توی کارخانهها پلاسیم. از نظر فرهنگ و درآمد و...از آدمهای معمولی آنجاست، با خودش 10 کیلو شکلات آورده و توی هر کارخانهای به همه دانهای میدهد بعنوان مزهای از آلمان. کارگرها برایش مهمترند. از رفتار و احترامی که به همه میگذارد کلی مهربانی یاد گرفتهام. کی گفته آلمانیها سردند؟
- توی یکی از همین کارخانهها احساس ترحم واقعی را تجربه کردم، تصویر رباتها که کاری را بدقت هزاران بار در روز تکرار میکنند و آخرِ هر باره انجام کار آرام یک گوشهای میایستند تا بارِ بعدی.
اس.ام.اسی که قبل از ساعت 7 صبح از یک دوست پلیتکنیکی میرسد خوشحالم میکند. یاد جمله همیشگی پشتِ جلدِ آن مجله دوستداشتنی دورانِ دانشجوئی میافتم و خوشحالم که " ما هنوز با یکدیگر پیوسته"ایم حتی اگر " از پای باشد و با زنجیر".
سه دانشجوی پلیتکنیکی بعد از حدود 15 ماه حبس آزاد شدند. خوشحالم برای آنها و برای همه پلیتکنیکیها و برای همه دانشجویان و هموطنانی که نگران آنها بودند و برای خودم.
با اين همه
- اي قلب در به در!-
از ياد مبركه
ما
- من وتو -
عشق را رعايت كرده ايم،
از ياد مبر
كه ما
- من و تو –
انسان را
رعايت كرده ايم،
خود اگر شاهكار خدابود
يا نبود
(از مجموعه ققنوس در باران، احمد شاملو)
پس از آن اتفاق همه تا صحبتی پیش میآمد از من میپرسیدند : "چرا رفتی؟"، " بنظرت ارزشش را داشت؟"، " میارزید؟" . احساس میکنم همه میخواهند برای کارهای خودشان که نکردهاند دلیلی پیدا کنند؛ دلیلی از روی کاری که من کردهام.
فقط چند نفری پرسیدند : " چطوری؟ "، "چطور بود؟"
پینوشت:
چند سال پیش در چنین روزهایی حسین پناهی مرد و 3-4 روز بعد پیدایش کردند. یادم هست که صدایش را از رادیو پخش کردند، من در راه رفتن به کارخانه در ماشین خطی بودم و خبر را شنیدم. برخی حرفهایش بد به دل مینشیند! بد از آن جهت که حسابی درست و تلخ است. به پاس همه لذتی که از خواندن یا شنیدن شعرهایش میبرم یادش گرامی.
ما بدهکاریم،
به کسانی که صمیمانه ز ما پرسیدند
معذرت میخواهم چندم مرداد است؟
و نگفتیم.
چونکه مرداد،
گورعشق گل خونرنگ دل ما بوده است!
______________________________
خورشید جاودانه می درخشد در مدار خویش
مانیم که یا جای پای خود می نهیم و غروب می کنیم
هر پسین
این روشنای خاطر آشوب در افق های تاریک دوردست
نگاه ساده فریب کیست که همراه با زمین
مرا به طلوعی دوباره می کشاند ؟
ای راز
ای رمز
ای همه روزهای عمر مرا اولین و آخرین
خواب ها.. آخرين قسمت.
مقدمه: (احتمالاً) ميدانيد كه در خواب افراد نام ندارند. براي راحتي بيشتر، براي افراد اين خواب نام انتخاب كردم. بر اساس شكل ظاهري شان در خواب و نامي كه يك قيافه خاص برايم تداعي ميكند..
سه نفر بوديم. من به همراه يك پسر و دختر ديگر اهل فرانسه ( كه آنها را آلن و ژوليت ميناميم). با يك جيپ بهسازي شده به منظور حمل تجهيزاتمان به قصد سفر به سيبري به منظور انجام مطالعات انسان شناسي و تحقيق دربارهء فرهنگ فولكولور مردمان آن سرزمين. از مبداء يونان به سمت روسيه حركت كرديم. البته مسير را به شكلي انتخاب كرديم كه از چند جمهوري ديگر شوروي سابق هم بگذريم. در كيف چند روزي توقف داشتيم. يك روز در يك كافه با دو جوان اوكرايني آشنا شديم كه تجربه سفر هاي ماجراجويانه زيادي داشتند و مايل بودند كه در اين سفر با ما همراه باشند. ماشين هم داشتند و هزينه هاي خودشان را ميپرداختند. ميتوانست همراهي خوبي باشد. راي گيري كرديم و با حضورشان موافقت شد. از طريق خواندن كتاب هاي مختلف آشنايي خوبي با سيبري داشتند. درباره جزييات سفر با هم صحبت كرديم و با پيشنهادشان تغييراتي در برنامه سفر و مسير حركت انجام داديم. دو روز بعد با هم به سمت مسكو حركت كرديم.
چند روز بعد به مسكو رسيديم. هيچكدام روسي بلد نبوديم و كسي هم در آنجا انگليسي بلد نبود. (زبان مردم اوكراين با زبان روسي تا حدي تفاوت دارد. به هر حال خواب ها لزوماً منطقي نيستند). دنبال كسي ميگشتيم كه زبان ما را بفهمد. يك پسر سياه پوست(!!) جلو آمد و پرسيد: مشكلي داريد؟ بيكار بود و به گفته خودش در محلهء فقير نشين شهر زندگي ميكرد. با اين حال انگليسي را خوب ميدانست. گفتيم به سيبري ميرويم و دنبال جايي ميگرديم كه يك مترجم استخدام كنيم. آدرس جايي را گفت و ادامه داد: خود من هم ميتوانم با شما بيايم. گفتيم تو نه! و با ماشين راه افتاديم. از پشت سر صدايش مي آمد كه فرياد ميزد: هي مرد! من مترجم خوبي هستم. باور كن. لعنتي چرا مرا نميبريد؟ من قبلاً هم آنطرف ها بوده ام..
به آلن نگاه كردم. سرش را به نشانه تاييد تكان داد. دور زدم تا به پسرك رسيديم:
_ دروغ كه نميگويي؟ مطمئني قبلاً آنطرف ها بوده اي؟
_ خود سيبري كه نه. اما تا يك جاهايي رفته ام.
به ژوليت گفتم: بپر عقب. _ چرا من؟ _ بپر معطل نكن.
ژوليت به عقب ماشين رفت و پسرك سياه پوست كنار من نشست.
_ خب حالا آدرس يك رستوران خوب را نشان بده تا بعد.
در رستوران نهار خورديم. قصد اقامت در مسكو را نداشتيم و فقط بايد غذا و كمي هم تجهيزات ديگر تهيه ميكرديم. وسايلمان را در صندوق امانات مترو گذاشتيم تا خيالمان راحت باشد و براي گردش و خريد به شهر رفتيم. وسايل مورد نياز را تهيه كرديم و شش نفري براي حركت به طرف سيبري آماده شديم...
***
از خواب پريدم. احساس بسيار خوبي داشتم. اما اين احساس خوب بسيار سريع و در عرض چند ثانيه جاي خود را به يك غم بسيار بزرگ داد. بسيار بسيار بزرگ و سنگين. ياد جملهء دوستي افتادم:
" عادلانه نيست. من شبيه روياهايم نشدم " ..
احسان.