تقریباً هر دو سه روز یکبار به هم زنگ میزدیم.هیچوقت بیشتر از چند دقیقه با هم صحبت نمیکردیم.یک احوالپرسی ساده..و خداحافظ .شاید هر دو میخواستیم یک حرف مشترک رو بگیم.ولی نمیتونستیم...
یکبار که بهش زنگ زدم گفت پشت خطی داره و چند دقیقه دیگه بهم زنگ میزنه.چند روز گذشت ولی زنگ نزد.منم لج کردم و دیگه بهش زنگ نزدم.
هر وقت هم که همدیگه رو دیدیم به روی خودمون نیاوردیم...
تا اینکه امشب برای همیشه از ایران رفت...

احسان
فقط قبلش باید بگم که یه واقعیت منو به نوشتن این یکی واداشت :
مي روي تنها روي يک درخت مي نشيني خوب تنها روي درخت حال هم مي دهد ولي نه براي تو . دو جا کار ميکني ، دوستاي دور و برت همه خوش و خرم ... . پول دانشگاه خودت و دو تا خواهرات را بايد کمک کني با مامان از پول آرايشگاش بدي .... . دوست داشتم يعني فکر مي کردم مي دوني که همه بخاطر اين کارايي که مي کني دوست دارند ولي مثل اينکه نفهميده بودي . مي گن حتي برعکس فهميده يودي . خلاصه نمي دونم چي تو کلت گذشت که مجبور شديم بعد از يه هفته بيايم از درخت بياريمت پايين .
ابوذر
راننده جوان پشت چراغ قرمز منتظر بود تا چراغ سبز بشه..گلفروشی با دست به شیشه زد و مرد با اشاره دست ردش کرد.
با سبز شدن چراغ ، ماشین با سرعت به راه افتاد.هنوز صد متری دور نشده بود که یکدفعه پسر بچه ای به وسط خیابون دوید.صدای شدید ترمز همراه با چرخش سریع فرمان...
ماشین با اختلاف کمی از کنار پسرک ردشد ...
لعنتی..قرار نبود اینطوری بشه..مهم نیست.دستی به روی پیچی رفت و زمان رو به عقب برگردوند.و عقربه ها دوباره شروع به حرکت کردند...
مرد جوان پشت چراغ قرمز منتظر بود تا چراغ سبز بشه..گلفروشی با دست به شیشه ماشین زد و مرد با اشاره دست ردش کرد..احساس کرد این صحنه رو قبلا جایی دیده.خیلی واضح و روشن.اما...
چراغ سبز شد و ماشین به سرعت به راه افتاد.هنوز صد متری دور نشده بود که یکدفعه پسر بچه ای به وسط خیابون دوید.صدای شدید ترمز همراه با چرخش سریع ماشین ...
مردم از هر طرف به سمت جنازه پسرک میدویدند در حالیکه ردی از خون قرمز زمین رو رنگ کرده بود ...
احسان
آن يکي به ديگري مي گفت که حدوداً 100 سال پيش بيدارمان کردند . البته مي شد زمانهايي که حتي زودتر هم بيدارمان مي کنند ولي باز مي خوابيديم تا يکي ديگه صدامون بزنه . از يه وقتي هميشه بيدارم چون هميشه يکي هست که اسممونو بياره . بازي مي کرديم و زندگي . همه اين مدت منتظر اين لحظه ام که برم رو صحنه و کارمو درست انجام بدم . هيچکس مثل ما نيست .يک عمر صبر . يک لحظه زندگي و بعد مرگ . داشت ديرش مي شد او ثانيه 23ام دقيقه 46ام ساعت 21 امروز بود و مي رفت تا به گورستان زمان بپيونند .
پیرمرد خیلی پولدار بود . خیلی.. همه عمرشو پول جمع کرده بود . سر هر کسی که تونسته بود کلاه گذاشته بود و زندگی خیلی ها رو از بین برده بود . ولی همه ثروتش حتی یک لحظه نمیتونست جلوی سرطان رو بگیره .
از مرگ میترسید . البته به دوزخ و این حرفا خیلی اعتقاد نداشت. اما بازم میترسید. تصمیم گرفته بود قبل از مرگ جبران کنه.بالاخره کار از محکم کاری عیب نمیکرد .
چند روز قبل از مرگ همه داراییش رو به یک موسسه قرض الحسنه (یا چیزی شبیه به اون) بخشید . و با وجدانی آسوده منتظر مرگ شد..
البته اون پیرمرد بعد از مرگ یکراست به درک1 رفت...
صاحب اون موسسه یک کلاهبردار بود که با دوبرابر شدن ناگهانی ثروتش تصمیم گرفته بود چند ماه زود تر فرار کنه و اگه تنها چند روز بیشتر میموند دستگیر میشد...
پیرمرد با آخرین اقدامش در عرض چند دقیقه ، دو سه برابر تمام عمرش باعث بدبختی آدم ها شده بود ...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱- درک : پایین ترین طبقه جهنم.
احسان
قبل از اينکه برم سر داستانکم بايد به جناب سولداد که دفعه قبل هم همينجا براش نوشته بودم سلام بدم و بگم که اقتصاد و اين حرفها رو يه دوست عزيز که نظرشو داده بود براي ما گفته بود نه ماها . پس ما حرفي در مورد نکته هايي که شما پرسيديد نداريم
اين داستانک رو تو اورکات گذاشته بودم به عنوان اولين چيز – اونجا حرفاي جالبي گفتن در موردش و حالا هم ميذارمش اينجا چون دوستش دارم و خيلي بدرد اوضاع اين روزامون ميخوره :
باهاش حرف زده بودم البته نه اينجوري . هرچي تو دلم بود داشتم مي گفتم (البته نه همه چي چون خيلياش اصلاً به او مربوط نبود) اينجوري حرف زدنو خيلي دوست دارم ، خودم کلي کيف مي کنم بي پرده و روراست اين دومي خيلي مهمه . درباره احساس دونفر، خواستهايي که مي تونن نسبت به هم داشته باشن و هميشه بايد راست بگن نه براي هر چيزي دور بزنن . واقعي باش از غير واقعي بودن خيلي بدم مياد هرچي تو دلت هست باش . اينارو که مي گفتم اومد تو بغلم دستشو انداخت گردنم و با موهام بازي مي کرد . خيلي واقعي هموني که مي خواستم و مي خواست .
وقت کاری داشت تموم میشد.فقط کمی به پایان روز مونده بود.
هر کارگر باید هر روز 100 تا مجسمه بسازه ولی اون فقط 88 تا ساخته بود.
با عجله دو تا مجسمه گلی دیگه رو هم برداشت تا توی کوره بذاره..
ولی یکدفعه مجسمه ها از دستش افتادند و تقریباً به هم چسبیدند.
سریع اون ها رو ورداشت تا «رییس بزرگ» نبینه(گر چه اگر هم میدید شاید
خیلی اهمیت نمیداد..) و بلافاصله توی کوره گذاشت.یعنی وقت نداشت تا
اون ها رو از هم جدا کنه..
اونروز اون تونست 100 تا مجسمه رو تموم کنه و از این بابت خیلی خوشحال بود...
..................................................................................................................
یه زمانی، یه جایی(چه فرقی میکنه؟) دو تا بچه دوقلو به دنیا آمدند که از وسط به
هم چسبیده بودند..و البته همیشه دلیلی علمی برای هر کاری وجود داره...
احسان
باز سلام –خوشحالم از اينکه يه سري حرفهاي مختلف شنيدم راجع به نوشته هام و همينجا جاي خوبيه راجع به يه نظر که گفته بود "خوبه آدم مغرور نباشه و نظرات ديگرون رو هم بشونه" بگم که من با اين حرف کاملاً موافقم و درجهت رسيدن به اين درجه از فهم تلاش ميکنم و اينکاري که ماشروع کرديم فکر ميکنم فقط به همين خاطر باشه که دغدغه هامونو يه جايي بگيم و نظرات بقيه رو راجع بهشون بشنويم ... اينکه اينجا نوشتم چون اون نوشته هيچ نشاني نداشت و من فقط اميدوارم که اون دوست عزيز باز به ما سر بزنه و...
و راجع به يه حرف ديگه که" بايد اين ديوراهاي فکري پيش رويمان را با فکر به خوبيها و زيبائيها و چيزهاي خوب اين دنيا دور بزنيم "بايد بگم که خود من اگه زنده ام و زندگي ميکنم بخاطر همين چيزهاي بظاهر کوچيک و زيباست ولي هميشه ديوار رو ميبينم هميشه هست يعني راجع به تماميت زندگي باز چيز روشني نميبينم
نوشتن کار سختی نیست.ولی من نوشتن بلد نیستن.ولی مینویسم.چون از این کار خوشم میاد.هر چقدر بد.هر چقدر ناشیانه...مهم نیست.مهم اینه که از این کار خوشم میاد...فقط همین.
احسان
بعضي وقتها ديگه نميخوام هيچي باشه ، هيچکي باشه نمي فهمم اين آدما چرا زندگي مي کنن يعني نمي فهمم چرا و براي چي اينقدر با جديت ادامه ميدن – نميدونم ولي حس هم نمي کنم که هيچکدومشون بدونن چرا ؟ اين از اون سوالايي که از بس از خودم پرسيدم ديگه حالم از خودم بهم ميخوره چون نميتونم جوابشو پيدا کنم و ادامه ميدم مثل احمقها – ديگه نميدونم اينا که خودشون نميدونن چرا اينجان و به چه دردي خوردن تا حالا باز چندتا بيچاره ديگه هم وارد اين چرخه مي کنن و... فکر کنم بايد يه روزي جلوي خدا وايسيم و اين چرخه رو متوقف کنيم يا اينکه بهمون بگه چرا؟ البته اگه خودش بدونه يا بقول هدايت تو افسانه آفرينش برا سرگرميش نباشه... نميدونم چي دارم ميگم ولي تقصير اين کارخونه هاست وقتي ميبينم اين کارگرا ميان از7 صبح تا 9 شب بعد ميرن خونه با چندتا بچه قد و نيم قد نميدونم چرا بايد اينجوري زندگي کنن مخصوصاً که بهشون همه جور توهيني ميشه و...
چرا؟؟؟؟؟؟؟؟
سلام
خب یه شب که داداش احسان کلی مهمون داشته باشه خونشونم که مجردی باشه یعنی مامان و بابا نباشن احسان پا میشه میاد خونه من– بعد یه کم چرت و پرت میگیم بعد میایم سر حرفای یه کم جدی تر بعد میریم وبلاگ مبین رو میخونیم می خندیم بعد یه دفعه تصمیم چند ماهمونو در مورد داستانکهامون یعنی همون چیزی که من تو ارکات ساختم و همون چیزی که هم من و هم احسان دوست داریم عملی میکنیم یعنی اومدیم و اینو ساختیم تا بتونیم داستانک بنویسیم و البته چیزای دیگه یعنی همه چی مینویسیم احتمالاً . میشه گفت یه بهونه برای نوشتن یا غر زدن یا حرف زدن ولی تیکه مهمش اینه که میخوایم بعدش بشنویم یعنی ببینیم راجع به چیزایی که ما میگیم بقیه آدما چی میگن . پس این اولین چیزیه که با هم می نویسیم یعنی خوش آمد به خودمونه و هرکسی که بیاد بخونه و ادامه میدیم تا...