تبليغاتX
داستانک
داستانک
تکه‌های کوچکِ گفتنیِ زندگی
چهارشنبه 26 اسفند1383
عید

باز سلام به همه – داره عید میاد . چند سالی هست که از عید فقط تعطیلیشو میدونم چیه واینکه  باید برم خونه . تازگیها دیگه خونه رفتنم هم شده یه عادت نه یه علاقه . نه اینکه بخوام اینجا بمونم ... راستش بعضی وقتها فکر میکنم همون بهتر که تعطیلی نداشته باشم و سرم با کارای احمقانه روزمره گرم باشه .. ولی به همه اونهایی که میان اینجا به ما لطف دارن و برامون می نویسند میگم که همیشه روزهاتون نوروزی باشه با دکور شیرینی و مهمونی ، با قیافه ها و لباسای نو ،  با گشت و گذار....

 

ما از اولش برای مردن به دنیا پا می ذاریم . با رنگ خون ، قرمز . از همونجا دو دسته میشیم : یکی اونهایی که میدونن آخرش چیه و خودمون نقش چندانی نداریم تو سرنوشتمون ، و یکی هم اونهایی که نمی دونن . اینکه چی میشه که یکی می فهمه و یکی نمی فهمه رو کسی نمی دونه ولی اونایی که می فهمن ، خیلی بهتر زندگی میکنن . من از اونایی بودم که داستان رو تا آخر خوندم . وقتی که ما آخره داستان رو میبینیم برخلاف همه اون چیزهایی که مردم فکر میکنن اساس لذتهامون میشه همون چیزهایی که همه فکر میکنن برای ما زجره . برای من، اون لحظه ای که توی اون کیسه فریزر، بدون هوا ، تو دست اون دختر کوچولو با یک زلزله دائمی 12 ریشتری  می رفتیم ، با امید به اینکه سر سفره هفت سین با همین دستهای کوچیکش هی توی تنگ دنبالم میکنه ،  بسیار لذت بخش و شیرین بود . چون می دونستم که ماهارو ساختن تا این دستا باهامون بازی کنه بعد چشمای این دستها ، یک ماه بعد برای مدت کوتاهی ،شاید یک ساعت ،برامون گریه کنه و قسمت گربه های تپل آپارتمانی بشیم .

 

ابوذر

+ نوشته شده در 23 توسط ..
سه شنبه 25 اسفند1383
کوه

 

فقط چند ساعت به تحویل سال نو باقیمونده..وقت زیادی ندارم.

زیر کتری رو روشن میکنم.میوه، شیرینی و تنقلات همه آماده است.شربت رو درست میکنم.نسکافه، قند، چای..غذا هم چند دقیقه دیگه آماده میشه.

شروع میکنم به لباس پوشیدن..با وسواس..کفش هام رو تمیز میکنم.بقیه وسایل رو به دقت و دونه به دونه چک میکنم..غذا هم آماده شد..آب جوش رو درون فلاسک میریزم.

آخرین بررسی: کیسه خواب، کلنگ و کرامپون، باطوم، لباس های اضافه، طناب، غذا و سایر خوردنیها،چراغ خوراک پزی...همه چی سر جای خودش تو کوله پشتی...آها داشت یادم میرفت: «چراغ قوه»...

نه.منتظر مهمون نیستم.مدت هاست که منتظر کسی نیستم.هیچکس..

«من» به مهمونی میرم.به میهمانی برف و سنگ و آفتاب؛ به کوه میرم...

 

  احسان

+ نوشته شده در 18 توسط ..
شنبه 22 اسفند1383
بجای داستانک

سلام . دو- سه تا نکته باید بگم

1-    اینکه یاد گرفتم اگه می خواین به نهایت لذت برسین باید به استقبال بیشترین حد ریسک و خطر برید.

2-    درسته که اینجا هیچی نوشته نشده ولی بهم چند تا تذکر داده شده که این چه وضع نوشتنه ، خوندش سخته و از این حرفها . آخرش باید بگم که : "از کوزه آن برون تراود که در اوست "ولی خوب اینجا همه چیز دوطرفه است پس منم گفتم چشم ، حالا هم قراره که سعی کنم وهرجوری از زبونم در می یاد حرفها رو ننویسم بلکه یه بار دیگه بخونم و تروتمیز تر بنویسم .

3-    باید بگم همین نظرات اگه نوشته می شد ما زودتر به فکر درست کردنش         می افتادیم .

4-    من فکر می کردم و هنوز هم فکر می کنم که خیلی از مشکلات اجتماعی موجود بخاطر توقعات آدمها از همدیگر است که معمولا یا یک نفر، دیگری را محق نمی داند که این توقع را داشته باشد ، یا خیلی از وقتها یک نفر اصلا نمی فهمد که ازش توقع دارند . با همه این فلسفه هایی که همیشه برای خودم می پیچم حالا باید بگم به این گرفتار شدم که دیشب از یک نفر حرفی شنیدم که شنیدنش را از او توقع نداشتم .

5-    این هم بجای داستانک :

 

نمي دانم فيلم شبهاي روشن را ديده ايد يا نه ؟ مرد مي گويد : من همه آدمهاي اين شهر را دوست دارم چون هيچکدام را نمي شناسم . اين جمله هميشه براي من يکجور درس بوده ،  راه رسيدن به يک فضاي روحي لطيف تر در کل جهان . صبح از پله هاي مترو که بالا مي آمدم کنار لبه سکوي کوچک کنار درب ، يه پسر بچه مدرسه اي تپل حدود 9-10 ساله نشسته بود . نفس نفس ميزد مثل اينکه دويده باشد ، بهش نگاه کردم . هميشه به بچه ها نگاه مي کنم و خودم را ميبينم وقتي که پاک باشم . خيلي دوستشون دارم . سرش رو بالا آورد و منو نگاه کرد . يک چشمکي بهش زدم و او خنديد و سري تکان داد و باز شروع کرد يه نفس نفس زدن . به خيابون که رسيدم احساس خيلي خوبي داشتم يک رابطه خوب بدون هيچ توقعي و ...

خيلي خوب بود. ( اون پسره رو بيش از 5 بار ديدم فکر کنم منو نميشناسه ولي من دوسش دارم هميشه هم داره يه شيطوني ، یه کاری ميکنه –  تجربه کرديد؟)

 

ابوذر

+ نوشته شده در 17 توسط ..
جمعه 21 اسفند1383
چت
 

چرا اینجا هستیم؟آقای قاضی می پرسید چرا؟

زندگی چندان خوبی نداشتیم.اختلاف و درگیریهامون کم نبود.اما با هم میساختیم..بالاخره زن وشوهر بودیم...

من معمولاً زیاد چت میکردم.اول ها زنم زیاد بهم گیر میداد.اما بعد اون هم بی خیال شد.من هم بیشتر به جای خونه از محل کارم یا کافی نت چت میکردم که کمتر با هم درگیر بشیم.چند تا دوست دختر هم همینطوری پیدا کرده بودم.(لطفا ژست نگیرید.متاهل هستم که باشم.این که دلیل نمیشه..میشه؟؟)

بین افرادیکه که از طریق چت میشناختمشون یکیشون خیلی خوب بود.خوب حرف میزد.کلا به نظر آدم جذابی میرسید.بعد از چت به سختی ازش خداحافظی میکردم و به اکراه میرفتم خونه..

بعد از مدتی تصمیم گرفتیم همدیگه رو ببینیم.قرار شد من شلوار جین و تی شرت مشکی بپوشم..اون هم مانتو سفید با کفش آدیداس تا هم رو راحت بشناسیم.

روز موعد سر ساعت مرخصی گرفتم و رفتم سر قرار..دیدمش..مانتو سفید..کفش آدیداس..خیلی قشنگ بود..ولی بدیش این بود که زنم بود...

 

صدای قاضی منو به خودم آورد..«نگفتید چه مشکلی با هم دارید؟»

«تفاهم نداریم آقای قاضی..تفاهم نداریم..زود تر تمومش کن..میخوایم بریم...

 

احسان

 

+ نوشته شده در 21 توسط ..
سه شنبه 11 اسفند1383
انتظار

نشسته بود زير آسمان ، تکه ابرها بالاي سرش با خورشيد بازي مي کردند . انتظار بدترین دردهاست همه بد بودنشم بخاطر خیالاتی هست که از همون لحظه اولی که از قرار گذشت گرفتارشون می شی . نگران بود چرا نيامدند . قرار بود او آنجا بماند و آنها بروند قله و برگردند . هميشه او هم قله رو بود اما اين دفعه هوس کرده بود اينجا ؛ کنار آب بماند ،  بخوابد و... . همه چير خوب بود جز انتظار . داشت مي قهميد که مادرش چه مي کشد . کوله را بست بطرف بالا . اهل ایستادن و منتظر  قضا ماندن نبود بلکه همیشه می رفت دنبال قضا و قدر . توی فکرش خانه بود و ترمینال ، باید می رفت .....

 

 

ابوذر

+ نوشته شده در 23 توسط ..
سه شنبه 11 اسفند1383
چهار راه

اون وقت ها وقتی جوون بودم ،هر وقت حالم خوب نبود مثلا یکی از درس هام رو می افتادم یا با دوست دخترم قهر میکردم یا هر اتفاق دیگه ای که می افتاد ،با ماشین میرفتم تو اتوبان چمران و دور میزدم.خیلی از این اتوبان خوشم می آمد.از پل گیشا تا سر اوین میرفتم و برمیگشتم.گاهی 3_4 ساعت فقط همین مسیر رو دور میزدم...چهار راه اوین همش خاطره بود...

بعد ها ازدواج کردم و زدم تو کار تجارت.تا اینکه شریکم و زنم رو هم ریختن و همه زندگیم رو بالا کشیدن.مامام و بابام دق کردن و مردن..یه مدت افتادم زندان..با بدبختی از زندان اومدم بیرون..یک کلیه ام رو فروختم تا ته مهریه زنم رو بهش بدم..

تا چند وقت پیش هم سر همون چهار راه اوین گل میفروختم..وقتی یاد اون روزها می افتادم به خودم فحش میدادم ..چهار راه اوین همش نکبت و کثافت بود...

بعد هم که چهار راه رو بستن و من آوارهء چراغ قرمز دیگه ای شدم...

 

احسان

+ نوشته شده در 11 توسط ..
جمعه 7 اسفند1383

سلام

یه نفر خواسته که این "بی عشقی" رو ترجمه کنم . این نوشته نوشتنش به اندازه کافی سخت بود و اذیتم کرد چون از یه چیزی بخوای بنویسی که هست که میبینی بعضی وقتها بعضیها رو "میگیره" . که شاید بعضی وقتها تو هم توی مسخره کردن شریک شده باشی و خیلی چیزهایه دیگه.  یه چیزی که بهش فکر میکنی و دغدغه ذهنته ولی اینقدر ازش سوءاستفاده شده که تو هم می ترسی به همین موضوع متهم بشی ولی خوب، آدم نباید  بترسه و من هم با اینکه سخت بود اینو نوشتم و باید بگم که خیلی دوسش دارم . حالا اگه باز باید بگم چیه ؛ میگم که مربوط به جنگه و آدمایی که یه چیزایی تو کلشون از اونجا یادگاری آوردن . فکر کنم دیگه گویا شده . اولش میخواستم اینجوری نگم ولی معتقدم درد آدمو یه جوره دیگه می کنه یه ذره آدم تر؛ درست مثل کوه . پس تصمیم گرفتم بگم که اگه کسی درد اونارو دیده یادش بیاد و درد بکشه ، که نباید فرار کنیم این آدما ، خیلی بزرگن خیلی ، اگه یه روز جرات اونا رو پیدا کنم شاید زندگی رو هم فهمیدم چیزی که همیشه درگیرشم .....

+ نوشته شده در 19 توسط ..
دوشنبه 3 اسفند1383
بي عشقي
يه مدت نبوديم نه من نه احسان که هرکي دليلهاي خاص خودشو داشت اين دلايل براي خودمون موجه است ولي ما بايد از دوستاني که به اينجا سر زدن ولي هيچ چيز جديدي نديدن معذرت بخوايم. حالا اينو مينويسم که خيليا گفتن شعاره ولي يه چيزيه که من بخاطر درگيري شخصي خودم با اين موضوع زياد بهش فکر مي کنم يه جور دغدغه ذهنيه برا من . هميشه هم بوده و ميمونه تا وقتی که اينايي که ميبينم زنده هستن :

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

داشت کف زمين را به پيشانيش مي سائيد ! کنار سرش خوني بود . زن آنطرفتر گريه مي کرد– گريه نه از آن گريه هايي که آدم را خالي مي کند بلکه از آنهاي که نشان دردي هميشگي و دروني است که آهسته مسير خودش را درونت مي پيمايد . از آنهايي که فقط نگاه مي کني و گريه – شايد همه دلشان براي مرد بسوزد ولي او الان اصلاً نمي فهمه که يکيو دوست داره اونورش سخت تره ، اونوري که فهم هم هست . فکر کن عاشق کسي باشي که ديگه خودش نيست . بعضي مواقع خودش نيست و هيچ چيزش هم دست خودش نيست . نميشه ديگه دوستش داشت . مي شود ماند ؟ مي شود رفت ؟ مي شود .... ما هنوز جنگ داريم . هنوز مردا و زنايي مي جنگن با خودشون با دروديوار با جامعه با بي مهري با بي عشقي و ... ما هنوز جنگ داريم .

  ابوذر

+ نوشته شده در 22 توسط ..