پسرک داشت داد میزد: گلاب، گلاب میخوای؟
«گوشی موبایلت چیه؟ دوربین داره؟»
بوی حلوا و خرما از در مسجد میزد بیرون..
«کفش رو چند خریدی؟ 130 تومان؟ خیلی عالیه..»
خط زیگزاگ تبدیل به خطی صاف شد..تموم.
« دماغم خوب نشده.نوکش رو خیلی تیز کرده..»
صدای شرشر آب میومد با بوی تند کافور : «برش گردون.. کوفتی چقدر سنگینه..پاهاش رو هم بشور...»
«نامزدش رو دیدی؟ لعنتی عجب چیزی تور کرده!!»
پسرک گلاب فروش از روی قبر ها میپرید و داد میزد: گلاب دارم..گلاب..
احسان
سلام و چند نکته:
1- اول معذرت خواهی بسیار از منصور که داستانکشو چندروز پیش برای من فرستاده بود ولی من حالا میذارمش اینجا
2- اینکه در مورد نوشته های قبلی ، باید بگم که من اون چیزهایی رو که از حرفهای مبین فهمیدم اونجا نوشتم . اینکه درست فهمیده باشم یا جور دیگه باشه ، معلوم نیست . بنابراین اون حرفها نشانه حرفهای مبین نیست . با مبین می توانید در صورت تمایل مستقیماً حرف بزنید.
3- محمد هم خوبه ..
4- اینم داستانک منصوربه اسم نگاه:
روي تك صندلي نشسته بود.داشت به خواهرش و دوستپسرش نگاه ميكرد كه جلوي من نشسته بودند.به نظر 16-15 ساله ميومد.حسرتو تو نگاش خوندم.دلم سوخت.گفتم تا مقصد برسيم بهش نگاه ميكنم.همينكه فهميد خودش رو جمعوجور كرد و با اعتماد بنفس مرتب سرجاش نشست.با اينكه جلو رو نگاه مي كرد،زيرچشمي حواسش به من بود.منم اونقدر خسته بودم كه اصلا حواسم به دوروبرم نبود و فقط زل زده بودم به اون...
اين اواخر ديگه چشمام خمار شده بود و حالت خريداري داشت.فكر كنم كمي ترسيد.وقتي ماشين وايساد زودتر از اون پياده شدم و رفتم.احتمالا انتظار داشت ديرتر پياده بشم و دنبالش راه بيافتم،اما بنظرم بيست دقيقه براي پرواز دادن يك نفر تو آسمونا كافي بود!
بعد از مدتها باز هم من و مبین . باهاش خیلی راحتم چون یکسری نکات و شرایط مشابه ما را بهم نزدیک می کند . باز هم یک توچال 5 ساعته مثل همیشه . ( راستی تا یادم نرفته، از مبین اجازه گرفتم و اگر احسان هم موافق باشد مثل مبین کوههایی که رفته ایم را بنویسم حداقل برای خودمان که مثل من یادم نرود چند بار کجاها را رفته ام.. )
درباره محمد با مبین حرف زدم . حرفهای مبین :
گفت : اصلا بحث عدالت وقتی مطرح می شود که فرض کنی نیرویی از بالا همه چیز را هدایت می کند ؛ ولی اگر آن نباشد و همه چیز بر اساس طبیعت باشد همین قانون زندگی است ، قویها و ضعیفها . گفت : مثل دو تا شیر که یکی علیل به دنیا می آید و یکی کاملاً سالم و سرحال ، این بازی طبیعت است . گفت : خیلی از مفاهیم اخلاقی یا بهتر بگوییم اخلاقیات را ضعیفهای طبیعت ساخته اند تا حداقل قویها را دچار احساس گناه کنند ...
از طرف دیگر : گفت که تو وضعیت محمد را خارج از حداقل محدوده ایده آل خودت می بینی ولی هر کسی ایده آل خاص خودش را دارد . شاید او در این شرایط احساس خوبی دارد . ما نباید تصمیم بگیریم که برای کسی چه چیزی خوب است .
من با خودم گفتم : در واقع من باید بگم که من حتی نمیدانم چه چیزی خوب است چه برسد که آنرا برای دیگری هم بخواهم ..
گفت : تازه اگر هم بدانی ؛ هیچ چیز را نباید موردی حل کرد . باید دلایل اصلی .....
و مبین موافق بود با اینکه : در تمام کارهای به اصطلاح اخلاقی ما ، خودخواهی ( به معنی اینکه خودمان از آن سود می بریم ، حالا چه مادی یا معنوی ، مثل اینکه بگوییم من این کار را چون خودم لذت می برم انجام می دهم یا ..) دیده می شود پس پایه این اخلاقیات ...
گفت : اینکه خیلی چیزها را نمی شود معلوم کرد پس باید بی خیال شوی ...
حرفها مبین خیلی درست و خیلی دردناک بود . هنوز دارم فکر می کنم .
ابوذر
بعضی وقتها باید برای ما یک موقعیت درست بشود تا بعضی از لایه های زیرین روحمان تکانی بخورد ، برای اینکه از ته قلب خوشحال شویم ، برای اینکه دلمان بخواهد همانجا بشینیم و هق هق گریه کنیم ، برای اینکه یادمان بیاید که اعضای یکدیگریم ، برای اینکه دست یکی را بگیریم ، برای اینکه باز من بتوانم به خدا گیر بدهم ، برای اینکه باز داد بزنم که عدالتش را نمی فهمم ، برای اینکه احساس کنم که اون چیزی که توجیب من هست فقط مال من نیست ، برای اینکه فکر کنیم ، برای اینکه گریه کنیم ، گریه .........
کاش اونشب موسی بعد از یک سال مهمان من نبود – با اینکه اگر بخواهم منصفانه نگاه کنم فقط در صورتیکه موسی می آمد و آن سلسله اتفاقات غیر روزمره اتفاق می افتاد من این موقعیت را بدست می آوردم – ولی کاش موسی نبود که می توانستم گریه کنم ، چیزی که باهاش خیلی غریبه نیستم ولی .... . بگذریم ، من محمد را دیدم . باید صدایش را بشنوید و قیافه خوشکلش را ببینید؛ یک فرشته کامل ، فقط کثیف ، فقط با دمپایی پلاستیکی ، با صدای بریده بریده دوران بچگی . من فقط می دانم اگر خانه ما آذری بود و من ساعت 5/9 شب آریا شهر گم شده بودم ؛ اول شلوارم خیس بود و بعد از گریه خفه شده بودم . او به من گفت که بیا این پول را بینداز توی تلفن و شماره اش را برایم هجی کرد . من الان یه دوست دارم . یه دوست که در 6 سالگی یک مرد است . فال می فروشد با تنها برادر بزرگتر از خودش تا بتوانند شکم خودشان 6 نفر و مامانشان را سیر کنند . می خواهم به این فکر کنید که این مردی به چه قیمتی بدست می آید . وقتی از خونه شان به من زنگ زد و گفت که رسیده و آن آقایی که من او را بهش سپردم تا خانه او را برده و گفت که اسمت چیه و گفت که هر شب بهت زنگ می زنم ، ما با هم دوستیم ، دلم می خواست گریه کنم . منم از 4 سالگی بابا نداشتم . اینجوری هیچوقت حرف نزدم ولی می خوام بگم که حتی نمی دانم چه چیزی نداشتم که بخواهم از مشکلات کمبودش بگویم .... بگذریم ، ولی من با آنهمه ناز و نعمت و این پسر...
بر سر خوان بلا ایوب و شاه کربلا
هر دو مهمانند ، اما این کجا و آن کجا
راستی من با مادرش صحبت کردم ، گفت که کسی را ندارند واز همین حرفها که همه ماها شنیده ایم ولی باید ببینیم تا باورش کنیم . من می خواهم یکبار در زندگیم "یک کاری "بکنم . من محمد را پیگیری میکنم تا از وضعیتشان اطلاع دقیق پیدا کنم . من تمام سعی خودم را میکنم که او درس بخواند . هر کس دوست دارد و می تواند ؛ به من بگوید ، یادم بدهد و یا حداقل به من گیر بدهد که محمد چه شد.......
ابوذر
دیروز امید رو دیدم. تو خیابونا.. تو کوچه ها.. دیدم چه صمیمی و راحت با بعضی ها میگرده ؛ و چقدر از بعضی ها فراریه.
امید رو دیدم.. میون دسته گل تو دست پیرمرد 60 سالهء گل فروش که پشت چراغ قرمز تند میرفت تا از جوون ترها عقب نمونه..
تو صدای ساز پسری که تو کوچه ها میگشت تا پنجره ای باز بشه و یک صد تومنی بیفته پایین..
تو بساط کفاشی که زنگ خونه ها رو میزد شاید کفش واکس نخورده ای گیرش بیاد..
دیروز امید رو دیدم...
احسان
بازم سلام – فقط راجع به اون نوشته که مال خودم نبود و اینجا گذاشتم میخوام بگم که ما اگر کسی چیزی برامون بفرسته با اسم خودش اینجا می ذاریم . حق الارائه هم نمیگیرم .
روی پاهام نشسته بود . معمولاً وقتی حالمون خیلی خوبه اینجوری میشینیم روبروی هم وحرف می زنیم . یه دفعه بهم گفت که می خواد بازومو گاز بگیره ، راستش دندوناش خیلی تیزه و جای گازش واقعاً دردناکه ، می دونستم که اینکارو دوست داره و از دیدن بازوی قرمز من با او رگه هایی که روش افتاده، لذت می بره . من خواستم که او خوشحال باشه و لذت ببره . تحمل اون درد برام خیلی جالب و شیرین بود . همون لحظه به این فکر کردم که اگه تو ایمان داشته باشی که کارت یک کسی روکه دوستش داری خوشحال می کنه- ( لازم نیست واقعاً کسی خوشحال بشه یا لزوماً واقعی باشه بلکه بنظر من کافیه ایمانت واقعی باشه ) - درد کشیدن و حتی تیکه تیکه شدن در اون مسیر میتونه کاملاً لذت بخش باشه .
ابوذر
سلام و سال نو مبارک.سریع میرم سر اصل مطلب.
اول اینکه هیچ وقت قصد نداشتم تا راجع یه داستانک هام اینجا توضیحی بدم.اما بالاخره تصمیم گرفتم تا این قانون رو در مورد داستانک «چهار راه» زیر پا بذارم و توضیحی کوچک بدم در مورد پیامی که دوستی برای این داستانک گذاشته بود:
اصل مطلب همینه: اول اینکه قدر هر چیزی رو دقیقاً وقتی میدونیم که اون رو از دست بدیم.و دوم اینکه تحمل شکست ها و تحمل از دست دادن داشته هامون از دور به نظر سخت میرسه..وقنی باختی و شکست خوردی بعد از یک مدت همه چی برات عادی میشه..و میبینی که اونقدر ها هم سخت نیست...
کسانی رو دیدم که همه چی داشتند؛ اما بعد از مدتی چنان سقوطی کردند که هیچ وقت نتونستند بلند شوند..حرف های کسانی رو شنیدم که ثروتشون سر به آسمون میزده، اما بعد از مدتی با کوهی از بدبختی و بدهی مواجه شده اند،به طوریکه تا آخر عمر در زندان مانده اند..و همشون باهمین خونسردی در مورد خودشون و گذشتشون حرف میزدند...انسان ها خیلی عجیبند.خیلی.
دوم اینکه میبخشید از اینکه تو عید تعطیل بودیم...هم مسافرت بودم و هم درگیر عید دیدنی..کسانی رو دیدم که آخرین بار عید پارسال دیده بودمشون و دفعه قبلش هم نوروز قبلی.. بعضی هاشون رو بغل کردم و بوسیدم..با بعضی ها دست دادم و با یک عده هم فقط سلام و علیک کردم...کسی چه میدونه ؛ شاید این آخرین عیدمون باشه...
_______________________________________
اون وقت ها همه فصل ها براش پاییز بود.پاییز با برگ های زرد و با باد های سرد پاییزی.. با شب های بلند و با درختانی لخت و مرده.. میگفتن بهار بعد از زمستون میاد.یعنی باید حتماً زمستون بشه تا بعد بهار برسه.. میگفتن بهار رنگ همه چیز رو عوض میکنه و همه چیز دوباره زنده میشه...و اون منتظر بود تا زمستون بیاد تا نوبت بهار برسه...
زمستون بالاخره رسید.زمستونی سرد و سخت..خیلی سرد...این زمستون خیلی طولانی بود.. و هنوزم هست.اونقدر طولانی که الان داره حسرت روز های پاییز رو میخوره.چرا پاییز رو تحمل نکردی؟؟چرا بیقراری میکردی؟چرا؟
زمستون با اون کاری کرد که به همون پاییز قانع شده. و هر شب داره خواب پاییز رو میبینه..
مهم نیست بعد از زمستون بهار میاد یا پاییز یا هر فصل دیگه ای ؛ فقط میخوام زمستون تموم بشه.. فقط همین رو میخوام...
احسان
سلام ، یه سلام در یه سال جدید به قول تقویمها که من به این قول زیاد اهمیت نمیدم مثل بیشتر قولها و به اون چیزهایی که درون خودم حس می کنم بیشتر اهمیت می دم . خلاصه بنظر من اگه قراره چیزه عوض بشه مخصوصاً بهتر بشه راهش توی خودمونه ؛ حالا اگه میخواین می تونین شروعشو روز اول فروردین بگیرین . از اینکه نبودیم من به نوبه خودم معذرت چون میبینم که بعضیها اومدن و چیزی نبوده ، اینکار واجبه . مامانه دیگه کاریش نمیشه کرد تازه حالا هم زود در رفتم اومدم ....
این نوشته رو یه نفر دیگه نوشته ، یه دوست خوب . من ازش زیاد نفهمیدم با اینکه بستری که باعث نوشته شدنش شده رو هم تقریباً میشناسم . بگذریم ، من فکر میکنم مربوط میشه به رابطه های انسانی . اونهایی که تو فکر میکنی خوب این حق خودته که اینجوری رفتار کنی ولی بازتاب این رفتار توی یه نفر دیگه یه چیزه دیگه میشه . خلاصه همون دعوای همیشگی حق داشتن و انتظار و توقع . من اینجوری فهمیدمش که میگه کاریش نمیشه کرد جز فرار شماها چی میگین؟؟
اینجا هم می خوام برات چرت و پرت بنویسم. مثل همونی که مچاله کردم انداختم توی سطل. نمی دونم چرا مرض نوشتن پیدا کردم. فکر کنم این از عوارض حرف نزدنه . نمی دونم تا کی می تونم با کسی که نمی تونم باهاش حرف بزنم زندگی کنم شاید این نشون می ده که داریم به آخرش می رسیم نه؟ لازم نیست تایید یا انکارش کنی می دونم که تو اصولا زحمت فکر کردن به چیزهایی رو که میتونه آزارت بده نمی کشی البته این طبیعیه حتما من غیر طبیعی ام یا شاید هم مازوخیسم دارم آره فکر کنم مازوخیسم دارم چون این طبیعی نیست که یه آدم اینقدر تواناییه خودآزاری داشته باشه راستی من دارم خودآزاری می کنم یا فقط به یه دیگرآزاری تن دادم؟ نمی دونم اگه اینطوری باشه تو به داشتن سادیسم متهم میشی. اما نه. آخه تو که قصد دیگرآزاری نداری داری؟ فکر نکنم ، فقط کمی بی فکر و خوشگذرونی همین . آره به همین سادگی. پسر بچه کوچولویی که به جرم شیطنت داره محکوم میشه . آخ من چه قاضی بدی هستم نه؟ آخه اون پسر بچه ایی که از روی شادی و فقط به قصد بازی سنگ رو انداخت توی دریاچه نمی دونست یه ماهی قرمز کوچولو داره از اونجا عبور می کنه. میدونست؟ فکر نمی کنم. خب اینهم همش یه بازیه دیگه مگه اینطور نیست؟ یکی میشه ماهی و یکی سنگ و ... راستی میگم نقش اون سنگه رو کی بازی میکنه؟ اون دیگه باید یه قاتل باشه... نه! این بی انصافیه، فکر کنم اون هم فقط یه وسیله ست که تو دست پسر بچه گرفتار شده .. اوخ اینطوری که جرم اون بچه سنگین تر میشه. اصلا بیا سناریو رو یه جور دیگه بنویسیم... با یه میوه تازه رسیده که از درخت آویزونه و داره به دل گرسنه یه پسر بچه چشمک میزنه چطوری؟ خب تقصیر اون بچه نیس که گرسنشه. تقصیر میوه هم نیست که رسیده و خوشمزه است اون بچه یه سنگ بر می داره و... اه.. بازم که سنگ. انگار این قصه بدون یه پاره سنگ نوشته نمی شه. بیا از خیر قصه هم بگذریم بلاخره داستان رو یه نفر مینویسه دیگه. یا من یا تو یا شاید هم اون سنگه، فرقی هم نمیکنه، حتی فرقی نمی کنه که آخرش چی میشه چون آخرش هم از اولش پیداست. آخرش اون ماهیه یا اون میوه یا هر کوفت دیگه ای که باشه قبل از اینکه له بشه یا با سنگ از درخت بیافته از سر راه اون پسر بچه میره کنار. به همین سادگی چون این قانون طبیعت که اگه می خوای زندگیت، غرورت، احساست و حتی خاطرات قشنگت لگدمال نشه برشون دار و برو به یه دریاچه دیگه یا به یه درخت دیگه یا شاید هم توی یه دنیای دیگه...
ابوذر