... جمعه بود . جمعه ای ساكت . از صعود قله ی پالون گردن بازمی گشتيم .
در نزديکی روستای لالون و کنار رودخانه ی پر جوش و خروش ورزاب ، پيرمردی افغانی به همراه پسرك ۱۰ ـ ۱۲ ساله ی خود ، با قطعه سنگ های بزرگ و سنگين و آماده شده ی كوهستانی ، ديـــوار ويلايی تــازه ساز را بالا می برد . پسرك كه وظيفه ی جابجايی و حمل آن قطعه سنگ های سنگين را برای پدر به عهده داشت ، با ديدن ما لحظه ای ايستاد و بعد چنان پيچ و تابی به اندام كوچك و نحيفش داد كه انگار می خواهـــد تمامی درد و رنــج و خستگی كار طاقت فرســای آن روز را از تن اش بيرون كند ، كه انگار می خواهد تمامی سختی و محنت و آوارگی ملتی نجيب و مظلوم را از تن تاريخ بيرون كند ، كه انگار ...
در چشمان سياه پسرك ، اندوه و مــــلال تقديری ناگزير و محتوم با سايه های بعد از ظهر جمعه ای ساكت در آميخته بود و در شتاب و بی حوصله گی رودخانه ي ورزاب ، مفاهيمی رها شده و بی معنا به دور دست های زمين می رفت ... عدالت و برابری ... آرمان های شورانگيز ... فرداهای روشن ...
در افق های غربی آفتاب خود را به آرامی پايين می كشيد!
کاش دستهايم را ميگرفت ، مثل هميشه . رگ گردنش بالا آمده بود و زير پلکش مي پرید . چشمهايش را که خيره روبرو را نگاه ميرد مي شناختم ؛ همه چيز را براي من مي گويند . شايد نبايد آن قدر عصباني مي شدم ولي خوب همانقدر عصباني بودم و او هم بود ، چون من دير آمده بودم . البته اگر وقتي که رسيده بودم ، من خوب بودم او هم زود خوب ميشد. ولي نمي توانستم . نمی توانستم خوب باشم ، چه جوري بايد بفهمد که نمي شود . حتي نمي شود براحتي آمد ، با خيال راحت و با روياهایت که کجا داري ميروي . چه مي داند لبه جوي خيابان به همه چيز گير مي دهند ، هر کسي به يک چيز : لباس پوشيدن ، قيافه، طرز ايستادن و... هيچ فرقي هم براي هيچکدامشان ندارد فقط مي گويند و اثرش را براي آدم مي گذارند که بماند . فقط گير مي دهند و مي گويند . کاش دستهايم را مي گرفت .
ابوذر
به م. ا
دور میز نشسته بودیم زیر سایه ای که تازه افتاده بود روی سرهای داغمون. یکدفعه شروع کردم به تند تند نفس کشیدن؛ قلبم سریع میزد..داشت از دور به ما نزدیک میشد.سرم رو بردم توی کتابی که روی پام بود.حروف کتاب برام شکلک درمیاوردن.رسید پای میز.«سلام بچه ها».تا میامد همه رو دور خودش جمع میکرد..«سلام بچه ها».سرم رو بردم بالا و گفتم: سلام..جوابم بین اون همه سلام دیگه گم شد.. احساسی توام از رضایت و حسودی دلم رو پر کرد.شاید هم خالی کرد. چشام دوید روی انگشتش؛ قبل از اینکه بتونم جلوشون رو بگیرم. سفیدی انگشتاش هنوز خالص بود...
یه پلاستیک شکلات کاکائویی از کیفش در آورد و تعارف کرد.منم مثل همه چند تا برداشتم و یکیشو گذاشتم بین لبم و دندونم و شروع کردم به مکیدن.
یکی از اون وسط با خنده پرسید: «حالا این شیرینی چی هست؟!!». میدونستم...
شکلات زیر زبونم تلخ شد.درسته قورتش دادم و رفتم از شیر آب پشت ساختمون کمی آب خوردم.وقتی برگشتم اون هم رفته بود..
نشستم و شروع کردم به بازی با خودکار توی دستم.باد سردی میامد.بادی که حالت تهوع منو بیشتر میکرد...
احسان
سلام – اول چند تا نکته : ( منم شدم نکته نویس این وبلاگ )
1- باید بگم که به علت داشتن مهمانهای متعدد، وقت نکردم که زیاد بنویسم . امروز هم یک داستانک از منصور می نویسم که گیر خورش خوبه و ملت سرگرم میشن یه مدت (اینم بخاطر داستانک قبلیش گفتم و کامنتهاش که میتونید برید و ببینید) . اینم بگم که من داستانک دارم بخدا و بزودی می ذارم اینجا.
2- قضیه داداش محمد " بصیر" به گفته مادرش از لحاظ قانونی فعلاً حل شده ، ولی مشکل بعدی این است که این پسر 13 ساله بعد از اینکه با ضمانت مادر به خانه آمده ، از خانه فرار کرده و خبری ازش نیست . من فکر می کنم بخاطر ترس از حرفهای پلیسی وزندان بوده و کاملاً امیدوارم بزودی برگردد . خبرش را حتماً می دهم همینجا .
3- دیشب یه آقای وکیل با من تماس گرفت و درباره قضیه محمد باهاش حرف زدم . آخرش هم نگفت که از چه طریقی به من وصل شده . من هم چون میدونم اون یک نفرکه این لطف را کرده ، اینجا می یاد ، همینجا ازش تشکر می کنم .
4- بازم میگم که اگر میخواهید می تونید برای ما داستانک بفرستید . اینم داستانک منصور :
من یه روشنفکرم.من هر روز میرم اونجا و صندلیارو میچینم.بعد منتظر میشینم تا رفیقام بیان.بعد رفیقام میان،ولی معمولا اون نمیاد.بعد یه دفعه ای رفیقم میره بیرون.بعد با اون برمیگرده و کنارش میشینه.بعد رفیقم در مورد مفاهیم مهم زندگی برامون حرف میزنه و اونم با لبخند به تموم حرفاش گوش میده.بعد زجر من شروع میشه. وای،نمی دونید که چه کیفی داره!؟اصلا میدونید من تازگیا عاشق زجر شدم،عاشق زجر! از کی؟خب،م م م م م ،تا اون هفته که عاشق اون بودم ، إ إ إ إ ،از اول همین هفته.
بزرگترین هدف انسان در زندگی چیه؟
9 سالگی: شاگرد اول بشی
15 سالگی: صورتت جوش نزنه
18 سالگی: کنکور قبول بشی
20 سالگی: دوست دختر(یا دوست پسر) پیدا کنی
23 سالگی: سربازی معاف بشی
25 سالگی: ...!!!
27: ازدواج کنی
30: پولدار بشی
32 سالگی تا 40 سالگی: بچه ات رو خوب بزرگ کنی
40 سالگی: بچه ات شاگرد اول بشه
48 سالگی: بچه ات کنکور قبول بشه
50 سالگی: بچه ات دوست پسر (یا دختر) نداشته باشه
53 سالگی: بچه ات سربازی معاف بشه
56 سالگی: بچه ات ازدواج کنه
58 سالگی: بچه ات پولدار بشه
60 سالگی: نوه دار بشی (شرمنده این یکی دیگه اصلاْ دست خودت نیست...)
و اگر خیلی خوش شانس باشی میتونی همه این مراحل رو در مورد نوه ات هم ببینی..
ما خیلی خوشبختیم ...
احسان
سلام – از این به بعد شاید همیشه که می آییم بنویسیم ، داستانک نباشد . این رویه را من شروع کردم و احسان هم نشان داد که اگر حرفی باشد ، از نظر او هم اشکالی ندارد ( به قول امروزیها او هم پایه است ) .
1- یکروز با خودم قرار گذاشتم که هر بار که می آیم اینترنت ، بسته به وقت ، چند وبلاگ را هم بخوانم . حالا چندتا خوبشو از نظر خودم اینجا معرفی می کنم :
- نوشی و جوجه هایش : یک مادر که درباره دو فرزند کوچک خود می نویسد از شیطانیها ، آبروریزیها ، شیرینکاریها و ... . کار ایشان بسیار زیبا و لطیف است حتما سر بزنید و کمی به دوران زیبای بچگی برگردید البته با یک دید امروزی و بزرگسالانه ، بسیار جالب خواهد بود .
- وبلاگ نوشی و جوجه ها را در وبلاگ دخترک و بابائیش دیدم که در نوع خودش می تواند چیزی خواندنی باشد . دردلهای هرازگاهی دختری که مثل اینکه پدرش از او دور است و..
- و اما یک دوست خوب برای من ، اروند ، اسمش اینقدر زیباست که اگر روی وبلاگی باشد خود بخود آنرا باز کنید . اگر رفتید ، مثل احسان خیال نکنید که او 13 یا 14 ساله است . اروند 5/4 ساله است . پدر اروند ( از تلفن شنیدم که خود اروند او را با پشتکار خاصی "پدر" صدا می زند ) کسی است که این چنین مسئولانه به پسرش بها داده و حرفهای او را در وبلاگ ، برایش می نویسد ، در نتیجه می توانید حرفهای یک پسر چهارونیم ساله را هم ببینید. کار پدرومادر اروند جای تشکر و تأمل بسیار دارد ؛ یک حسل کامل ایثار و مسئولیت پذیری در مورد چیزی که واقعا خودشان مسبب بودنش هستند . چیزی که من آنرا یک وظیفه می دانم البته تا جایی که به القاء نظرات و دخالت مستقیم در زندگی شخصی آن موجود منجر نشود .
2- از خانم رودابه می خواهم که برایم لینکی از داستانش را بگذارد . من الان به نوشته ایشان دسترسی ندارم .
3- تازگیها کتاب " سال ها " نوشته ویرجینیاولف را تمام کردم ، یک کتاب کاملاً خوب . کسانی که از کتاب " صد سال تنهایی " مارکز خوششان می آید می توانند این کتاب را بعنوان نسخه ای مشابه ، با برداشتی متفاوت از زندگی و مرگ یک نسل و به نوعی کل نسل انسان ، تجربه کنند .
4- اما داستان من و محمد که آنچنان هم شاید کوچک نباشد : - اینرا بگویم که من قضایای محمد را با فرض صحت کامل حرفهای شنیده شده از او و مادرش می نویسم تا وقتی که قضایا برای خودم روشنتر شود –
نمی دانم چرا بدبختی ها همیشه مال آنهاست ؟ البته ریشه در خیلی از چیزها دارد از جمله فرهنگ و اینکه آیا روزگار می گذارد و می توانی و اجازه داری که با فرهنگ بهتری از آنچه الان داری آشنا شوی ؟
دیشب به محمد زنگ زدم . خوب بود و گفت که دلش تنگ شده ، دوستم دارد و گفت که به خانه شان بروم .. . مادرش گوشی را گرفت و گفت که داداش بزرگ محمد " بصیر که 13 ساله است " ، موتور همسایه را برداشته و برده ، با یک پیرمرد معتاد تصادف کرده که حالا هزارتا صاحب پیدا کرده و توی بیمارستان است . گفت پیرمرد گفته که یک میلیون بدهید تا شکایت نکنم . من تا جایی که می دانستم و می توانستم با مادرش حرف زدم که نه ، قضیه به این راحتیها نیست پس نباید باج بدهد و بخاطر بچه هایش بترسد . گفتم که وقتی نداری دیگر چکار می توانند بکنند که از این بدتر بشود ؟ با کمک زن عموم که از اینکارها زیاد کرده است در جهت رفع این مشکل اقداماتی کرده ایم . اگر کسی می تواند کمکی بکند ، همه خوشحال خواهیم شد . این هم برای همه کسانی که لطف دارند و میپرسند که " از محمد چه خبر ؟؟؟؟"
ایستاده بودم تو صف اتوبوس و داشتم لبم رو میجویدم..بازم دیر شده بود. به ساعتم نگاه کردم.. چرا نمیاد؟
«
ببخشید ساعت چنده؟». سرم رو برگردوندم به طرف صدا: یک ربع به هشت.. «ممنون»..یک چیز هایی داشت یادم میامد.انگار اونم همینطور بود. سرمون رو همزمان برگردوندیم.. با تردید گفتم: «بهمن؟»..«احسان؟!!» همدیگه رو بغل کردیم..باورم نمیشد.10 سالی بود که ندیده بودمش.از راهنمایی.همه جا دنبالش گشته بودم. ولی حالا، اینجا تو صف اتوبوس.بازم بغلش کردم.زد به پشتم و گفت: «ای بی معرفت». گفتم: «مسخره، معلومه کجا غیبت زد؟
»»همینطور که داشتیم تازه گرم میگرفتیم اتوبوسی که نیم ساعت نیامده بود یکدفعه از دور پیداش شد..گفتم:با این میای؟ گفت: "نه با اتوبوس مترو میرم".اتوبوس داشت نزدیک میشد.با عجله گفتم: شماره ات..یالا..هیچ کاغذی نداشتم.پشت یه بلیط شروع کردم به نوشتن. 0912173 گفت:"بلیط رو ندی به راننده".. گفتم: نه حواسم هست.. پوزخندی زد و گفت: "آره تو گیج حواست هست!!". خندیدم و سوار اتوبوس شدم. بلیط رو تو جیبم گذاشتم و بلیط دیگه ای رو به راننده دادم...
«
ببخشید بلیط اضافه دارین؟».. «بعله بفرمایید».الان هم شبه و من دارم تو ترمینال اتوبوسها و تو پلاستیک بلیط های پاره شده دنبال بلیطی میگردم که اون شماره کذایی رو روش نوشتم...
احسان
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
«اصلا باورم نيمشه .سال 83 هم داره تموم ميشه و من اصلا نفهميده چطوري گذشت.سال پر ماجرايي بود.هم اتفاقات خوب پيش اومد و هم بد.ميشه گفت 75 درصد سال تو اضطراب و اندوه سپري شد.يه سري ماجراها منو كاملا دپرس و سرگشته كرده بود.تا حدي كه نمي تونستم كارامو به خوبي انجام بدو.يه مقدار كارام مختل شدو روندشون كند شد.ولي مابقي سال به خوبي و خوشي گذشت.اون عوامل مزاحم از سر راه برداشته شدن و من تونستم رو اوضاع مسلط بشم .الانم حالم خيلي خوبه.يعني بهتر از اين نمي شه.ته دلم ديگه اثري از اون غم جانكاه نيست.ديگه دلم نمي خواد اون روزا تكرار بشن.برن و ديگه برنگردن.بايه احساس خوبي دارم سال جديدو شروع مي كنم.برا خودم و همه كساني كه دوستشون دارم و همه آدماي ديگه آرزوي يه سال خوبو دارم.چقد احساسم با پارسال فرق كرده.پارسال كاملا نوميدو مايوس بودم.سال مرده و جديد برام فرقي نداشتن.هردوشون مثه هم بودن.ولي حالا برام فرق دارن.سال 84 برام سال تلاش و كوششه.مي خوام جدا كار كنم و خودمو برا يه سري كارا آماده كنم.خيلي هدفمندم.واقعا ميگم.»
.....
این ها آخرین نوشته های یک وبلاگ بود..وبلاگی که نویسندش چند روز بعد از نوشتن این مطلب به کوه میره و دیگه بر نمیگرده...
همین..به همین راحتی...
احسان
باز سلام ، ببخشید اگه دیر شد ولی من خوشحالم این روزها فعلاً چون باز دارم طعم گیرهای مامان رو میچشم
این داستانک مال وقتیه که توی کارخانه قبلی کار میکردم چون الان دیگه مسیر من جنب امام راحل بعد از کهریزک شده و امید رو اینجا که میرم وقتی حس میکنم که مردم درحالیکه دارن به معنای واقعی له میشن به این فکر میکنن که الان به ایستگاه امام خمینی مترو میرسیم..
بگذریم ؛ شاید این داستانک یه جورجواب باشه برای داستانک امید احسان .
و یه چیز دیگه : نمی دونم چرا احسان سر به هوا شده و کاری رو که گفته میکنم نکرده ولی خوب ، حداقل برای اون دسته از کسانی که اینجا رومی خوانند و کوهنوردی رو هم دوست دارند، میگم که وبلاگ کلیمانجارو را هم می نویسم...
و اما داستانک :
همیشه وقتی که از میدون آزادی به سمت جاده مخصوص کرج میرم صبحها، ( از لاین راست) برای رسیدن به یک لقمه نون؛ به اون لاین که نگاه میکنم و صف چند کیلومتری ماشینها از پل اکباتان تا فرودگاه ، همیشه بخودم میگم آدمی به امید زنده است حتی اگه این امید ، رسیدن به دوراهی فرودگاه باشه....
ابوذر