تبليغاتX
داستانک
داستانک
تکه‌های کوچکِ گفتنیِ زندگی
یکشنبه 29 خرداد1384
وبلاگ جدید

اول سلام.

دوم.. خوشحالم که میبینم اینجا اینقدر مهم شده که یه عده انتظار دارن همه مسائل مهم در اینجا حل و فصل بشه..

سوم: وبلاگ یاد داشت ها رو دوباره بعد از مدت ها دارم مینویسم. اولش نمیخواستم لینکشو اینجا یا هر جای دیگه ای بذارم و فقط میخواستم واسه دل خودم بنویسم. اما نمیدونم چه طوری لو رفت و تصمیم گرفتم حالا که لو رفته اینجا هم لینکشو بذارم...

چهارم: ما هنوز هر کدوممون یک پا دیکتاتور هستیم. حالا نمیدونم چطوری میخواهیم مملکت رو درست کنیم... 

+ نوشته شده در 1 توسط ..
چهارشنبه 25 خرداد1384
چشم

 

صدایش گرفته بود . مثل دیالوگهای  توی تئاترها از من پرسید : زندگی عادی تو که تغییری نمی کند؟

گفتم : خب ، نه زیاد _ اینرا به این خاطر گفتم که خودم را اینجوری شناخته بودم و تصور می کردم_ وپرسیدم : مال تو چطور ؟

: اون دیگر به تو ربطی ندارد !

: ببین ، الان هم منصف نیستی .

: حوصله ندارم ، در هر صورت دیگر تمامش کن .

  مثل همیشه گفتم چشم .

ابوذر

+ نوشته شده در 23 توسط ..
یکشنبه 22 خرداد1384
سفر

چمدانت را ببند

وقت رفتن است

آوای چرخ های قطار لالایی خواب ما خواهد بود

چمدانت را ببند

وقت سفر است

در تمامی ایستگاه های جهان کسی انتظار مارا میکشد...

 

احسان

 

+ نوشته شده در 10 توسط ..
چهارشنبه 18 خرداد1384
نوار

حرفهایش را که شنید و در ذهنش ، در کنار نقل قولهای اخیر قرارشان داد ، بلند شد و رفت . رفت که همه چیز تمام شود . از پارک بیرون آمد ، اولین تاکسی ، دربست ، صدایی نمی آید جز ... جز صدای ضبط یارو:

 

هر که ز جور رقیب ، یا به جفای حبیب

عهد فراموش کند ، مدعی بی وفاست

 

از راننده خواست که برگردد .... در دوران نامزدی ، تابلویی زیبا با همین بیت سعدی را به او هدیه داد .

 

ابوذر

+ نوشته شده در 23 توسط ..
دوشنبه 16 خرداد1384
انتظار

یک آدرس ایمیل داشتم. مثل همه. ایمیلی که منتظر هیچ نامه ای نبود. فقط پر میشد از اسپم و منتظر میشد تا پاکشون کنم. هفته ای یکبار سری به ایمیلم میزدم. اگرچه همیشه مطمئن بودم از یک چیز: هیچ نامه ای در کار نبود...

یک اشتباه.. یک سوء تفاهم.. و نامه ای که مجبور شدم به یک غریبه بفرستم. و بعد از چند روز جواب اون نامه برام رسید. بدون هیچ دلیلی یک ایمیل دیگه فرستادم و باز جواب بعدی...و این دور تکرار شد و تکرار شد..

یک روز تعطیل بود. صبح ایمیلمو چک کردم و دیدم خبری نیست.. یکساعت بعد دوباره چک کردم. بازم نامه ای نیامده بود. یکساعت بعد دوباره و ... تا شب 10-12 بار این کار تکرار شد. تا اینکه بار آخر نامه ای که منتظرش بودم برام آمده بود. ولی...

من که مدت ها بود منتظر هیچ چیزی نبودم چطوری معتاد شده بودم به نامه هایی که از طرف یک غریبه برام میامد؟ قول داده بودم که منتظر چیزی نباشم.. از انتظار متنفرم.. 

تصمیم خودم رو گرفتم. فرداش طرف اینترنت هم نرفتم. روز بعد هم همینطور.. چند روز اول خیلی سخت بود. میسوختم تو تب خوندن نامه اش. ولی قول داده بودم...

یکبار نتونستم خودم رو نگهدارم. بی اختیار کانکت شدم و ... صفحه اول نوشته بود:           « 8 unread message…». در حالی که نگاهم به صفحه کامپیوتر بود با انگشت کامپیوتر رو خاموش کردم...

دیگه اون ایمیل رو چک نکردم. الان یک آدرس ایمیل دیگه دارم. جایی که هیچ کس از اون خبر نداره. دیگه منتظر هیچ نامه ای نیستم...

 

 

احسان

  

 

+ نوشته شده در 12 توسط ..
پنجشنبه 12 خرداد1384
دنیای مجازی

آخرش روی کاغذ شماره تلفنش را نوشت . نمی دانست ، ولی هرچه کرد بهتر از اینکار چیزی به فکرش نرسید . البته احتمالاً بیشتر اثرات حرفها و تعاریف و الاقائات آدمها بود ، در واقع بیشتر اینجورش را شنیده بود . همه چیز از یک صبح زود و یک نگاه و یک صورت و سکوت و آرامشش شروع شده بود . خیلی خواست که به خودش بقبولاند که نه ، ولی نتوانست ، گیر افتاده بود .  "او" همیشه تنها بود و همیشه آرام ، هیچگاه ندیده بود کاری کند . مدتها با خودش کلنجار رفت و وقتی مطمئن شد  رو در رو  نمی تواند ، آن کاغذ را نوشت . ولی امروز که می خواست یک کاری بکند "او" با یک دوست آمده بود . باز رفت روی صندلی آخر اتوبوس که بتواند ببیندش . امروز "او" شور و شر شده بود ، سرش را که بلند کرد و دید که آن دو با هم، با زبان اشاره حرف می زنند بی اختیار کاغذ را پاره کرد . فردا صبح باز همان آخر نشست ؛ با همان نگاه منتظر و یک کاغذ با یک ایمیل .

 

ابوذر

+ نوشته شده در 23 توسط ..
دوشنبه 9 خرداد1384
چاه

 

من این پایین هستم. ته چاه. اون هم اون بالا، لب چاه.

هر چند وقت یکبار، یک طناب میاندازه پایین و من شروع میکنم به بالا رفتن از چاه. اما به آخرین سنگ ها که میرسم... میاد و طناب رو پاره میکنه و من میافتم پایین و با سر میخورم به ته چاه.

یه مدت این پایین هستم تا بعد از یه مدت دوباره یک طناب دیگه.. و دوباره همون قصه.

یک بار به خودم گفتم دیگه گول نمیخورم و  به طناب اعتمادی نمیکنم. اما کی میتونه به طنابی که به سوی روشنایی میره بی اعتنا بمونه؟

هنوز هر وقت طنابی می افته پایین ازش بالا میرم. به این امید که شاید یادش بره... .

 

 

 

احسان

 

+ نوشته شده در 15 توسط ..
شنبه 7 خرداد1384
قراداد

گفت : بچه ها را چیکار کنیم . مثل همیشه خندید ؛ بعد یک کم فکر کرد و سرش رو پائین انداخت . گفت:  من به یه چیزهایی اعتقاد دارم که دارم می روم . تو و بچه ها رو به صاحب همون چیزها می سپارم .

.

.

.

.

من از اون بچه ها، تعداد زیادی رو میشناسم . بنظر من خدا به قراردادش خوب عمل نکرده.....

 ابوذر

+ نوشته شده در 21 توسط ..
سه شنبه 3 خرداد1384
بلوکهای سیمانی

سلام

-         بصیر ( داداش محمد) الان 3 هفته است که از خانه رفته بیرون و برنگشته .... یارو معتاده هم شکایت کرده . حال مامانش اصلاً خوب نبود .

-         دلم برای همه می سوزد . چرا ؟ خودم هم نمی دانم . توقعات را که نگاه می کنم می بینم که هر کداممان از هرجا که پر شویم باید یک جای دیگر خالی کنیم و خالی کردن خودمان شده پر کردن دیگری ...

-         باز هم از آن درک های دردناک . این دفعه موضوع درباره مامانم نبود . از اینکه استادم که خیلی دوستش داشتم از دست ما آنقدر عصبانی شد و هیچی بهمان نگفت ، خیلی خیلی ناراحت شدم .

-         از کدام دسته اید؟ اگر با اتوبوسهای راه آهن بسمت ولیعصر بیائید ، سر طالقانی پیاده شوید و روی بلوکهای سیمانی که خط ویژه را جدا می کنند  و زیاد هم عریض نیستند ، بسمت پائین بطرف دانشگاه بیایید ؛ و خوب اتوبوسهای دیگری هم می آیند و آدمهای زیادی از روی همان بلوکها بسمت بالا حرکت می کنند .  وقتی به آدمهای دیگر می رسید ، از کدام دسته اید ؟ شما می روید پائین یا صبر می کنید که...

 

ابوذر

+ نوشته شده در 1 توسط ..