مثل اینکه آدمها هرچه کمتر از درون هم خبر داشته باشند راحت تر می توانند بی غل و غش برای یکدیگر وقت بگذارند و در اینجور مواقع لطف شونده و لطف کننده لذت وافری می برند
مطلبی را ستون درس آشپزی! روزنامه شرق پنجشنبه خواندم. نمی گویم کاملاً درست است اما خیلی هم پرت و پلا نیست و یا حداقل برای فکر کردن موضوعی جالب است :
مرد مانند مرگ است ، مردها اصولاٌ برای زندگی کردن ساخته نشدهاند و بیشتر رویشان بطرف جنگ و نابودی است، خلاصه مترادف مردن هستند. در این میان زنها بر وزن زندگی آفریده شدند تا آن موجودات سرکش را مهار نمایند و آرامش را به دنیا برگرداند . زنها بدون مردان می توانند زندگی کنند ولی این برای مردها ممکن نیست!!
نمی دانم اگر من این فلسفه وجودی را قبول کنم خودم کجایش قرار می گیرم؟
مرگ از نظر من همان حلقه گمشده ایست که زنجیرهای زندگی را با فعل " نمی دانم" به هم می پیونداند. اگر حقیقتش روشن می شد، تکلیف بسیاری از مکتبهای فکری، فلسفی و دینی جهان روشن می شد و آدم هم تکلیف خودش را بهتر می دانست . بگذریم از آرزوها ... حالا که هنوز زندگی برای من بر مدار نمی دانم می چرخد و نمی دانم که به کجا می برد مرا.
دیروز یکی از بهترین معلمانم مرد. شاید نزدیک به یکسال بود که در شرایطی بسیار بد زنده بود. او انسان بزرگی بود و جالب است که همه اینرا می گفتند و می گویند . بخش آخر عمرش را برای خانواده های بدبخت گذاشته بود و شاید همان دردها بدرونش منتقل شد و همان دردها آنقدر متنوع بودند که کسی نفهمید که دردش چه بود. بهرحال : یاد گرفته ایم که آدمهای بد اینجا هم مکافات می دهند و آدمهای خوب همیشه در عنایت نیروهای ماورایی هستند . این مرد که رفت برای من تناقض همه این عقاید بود. آنهمه درد بهیج وجه حق او نبود . اینها درست است اگر اصلاً حقی وجود داشته باشد. بازهم من بیشتر سردرگم شده ام و بیشتر نمی دانم .....
در هر حال حس خوبی داشتم . وقتی انتظار چیزی رو نداشته باشی یا بهش فکر نکرده باشی هرچیزی که پیش بیاد کاملتره - هم بهتر می تونی لذت ببری و هم راحتتر می تونی اگه خوشایند نباشه از کنارش بگذری .
چیرهای یکدفعه ای خیلی بهترند..