تبليغاتX
داستانک
داستانک
تکه‌های کوچکِ گفتنیِ زندگی
شنبه 27 اسفند1384
یزد
یزد یعنی کویر- یزد یعنی خونگرمی و خساست زمین- یزد یعنی خشت و زیبایی معماری - یزد یعنی نهایت دموکراسی دینی و زندگی مسلمانان و زرتشتیان و حتی بهائیان در کنار یکدیگر- فکر می کنم اگر همه جای ایران مثل الان یزد می شد درصد زیادی از آرزوی خیلیها برآورده می شد. بگذریم ... الان یزدم و جای همه خالیست فردا هم می روم شیرکوه یعنی آنهمه چیز خوب بعلاوه کوه...

 

مثل اینکه آدمها هرچه کمتر از درون هم خبر داشته باشند راحت تر می توانند بی غل و غش برای یکدیگر وقت بگذارند و در اینجور مواقع لطف شونده و لطف کننده لذت وافری می برند

+ نوشته شده در 21 توسط ..
جمعه 19 اسفند1384
زن و مرد

مطلبی را ستون درس آشپزی! روزنامه شرق پنجشنبه خواندم. نمی گویم کاملاً درست است اما خیلی هم پرت و پلا نیست و یا حداقل برای فکر کردن موضوعی جالب است :

 

مرد مانند مرگ است ، مردها اصولاٌ برای زندگی کردن ساخته نشده‌اند و بیشتر رویشان بطرف جنگ و نابودی است، خلاصه مترادف مردن هستند. در این میان زنها بر وزن زندگی آفریده شدند تا آن موجودات سرکش را مهار نمایند و آرامش را به دنیا برگرداند . زنها بدون مردان می توانند زندگی کنند ولی این برای مردها ممکن نیست!!

 

نمی دانم اگر من این فلسفه وجودی را قبول کنم خودم کجایش قرار می گیرم؟

+ نوشته شده در 20 توسط ..
پنجشنبه 11 اسفند1384
شب
امشب فهمیدم که احساسات عاطفی انسان چقدر زیبا و شکننده است . چقدر آدم می تواند صادق و لطیف باشد و این حسهای لطیف چقدر می توانند در تو نفوذ کنند و تکانت دهند . چون پاکند و بی غل و غش . امشب فهمیدم که چقدر از انسانیت دور بوده ام . امشب نه برای خودم که برای کس دیگری گریه کردم . امشب چقدر سخت و زیبا گذشت ....
+ نوشته شده در 0 توسط ..
دوشنبه 8 اسفند1384
مرگ

مرگ از نظر من همان حلقه گمشده ایست که زنجیرهای زندگی را با فعل " نمی دانم" به هم می پیونداند. اگر حقیقتش روشن می شد، تکلیف بسیاری از مکتبهای فکری، فلسفی و دینی جهان روشن می شد و آدم هم تکلیف خودش را بهتر می دانست . بگذریم از آرزوها ... حالا که هنوز زندگی برای من بر مدار نمی دانم می چرخد و نمی دانم که به کجا می برد مرا.

دیروز یکی از بهترین معلمانم مرد. شاید نزدیک به یکسال بود که در شرایطی بسیار بد زنده بود. او انسان بزرگی بود و جالب است که همه اینرا می گفتند و می گویند . بخش آخر عمرش را برای خانواده های بدبخت گذاشته بود و شاید همان دردها بدرونش منتقل شد و همان دردها آنقدر متنوع بودند که کسی نفهمید که دردش چه بود. بهرحال : یاد گرفته ایم که آدمهای بد اینجا هم مکافات می دهند و آدمهای خوب همیشه در عنایت نیروهای ماورایی هستند . این مرد که رفت برای من تناقض همه این عقاید بود. آنهمه درد بهیج وجه حق او نبود . اینها درست است اگر اصلاً حقی وجود داشته باشد. بازهم من بیشتر سردرگم شده ام و بیشتر نمی دانم .....

+ نوشته شده در 23 توسط ..
شنبه 6 اسفند1384
زندگی
نمی دونم از زندگی چی می خوام ؟ بازم داره حالم از بودنم بهم می خوره ...- آخرین باری که دلم هوای یک نوع غذا رو کرده باشه یادم نمی یاد . فقط زنده ام
+ نوشته شده در 23 توسط ..
دوشنبه 1 اسفند1384
یکدفعه ای
بعضی وقتها همه چیز مثل یک حادثه پیش میره - یکدفعه همه چیز جور میشه و تو آدمی میشی که پیش خودت قرار نبوده باشی یا نخواستی و نتونستی که باشی.

در هر حال حس خوبی داشتم . وقتی انتظار چیزی رو نداشته باشی یا بهش فکر نکرده باشی هرچیزی که پیش بیاد کاملتره - هم بهتر می تونی لذت ببری و هم راحتتر می تونی اگه خوشایند نباشه از کنارش بگذری .

چیرهای یکدفعه ای خیلی بهترند..

+ نوشته شده در 1 توسط ..