تبليغاتX
داستانک
داستانک
تکه‌های کوچکِ گفتنیِ زندگی
پنجشنبه 29 تیر1385
ما 60ایها - 2

سال 69-66...: تنسی تاکسی 2 :)

آرزو : برق موقع برنامه کودک نره . آرزو2 : برق موقعی که مامان نیست نره. آرزو 3 : تلویزیونمون رنگی بشه . آرزو4 : شبکه 2 بیاد نی‌ریز.

تفریح : بریم توی باغ با مامان بزرگ، صبح ساعت 6 می‌ریم و از باغ گل لاله می‌چینیم و سر راه خانه می‌ریم گلزار شهدا، عصر خاک بازی

لباس : اصلاً مهم نبود. فکر کنم نزدیک 70 بود که یک چیزهایی را می‌خواستم و یک چیزهایی را نمی خواستم.

سال 85 : مامان بزرگها همانند، صبحهای پنجشنبه که از بهشت زهرا رد می‌شم همون صبح زود آنجایند . امروز به این فکر کردم که تا جندین سال دیگر که اینها هم بروند صبحهای زود بهشت زهرا هم خلوت می‌شود. این نسل با خودش عادتهایی داشت و با خودش می‌برد.

فکرهایش را هم ما با خودمان داریم تا ما هم برویم. نمی دانم عادات نسل قبلی چه بوده، بعدیها با مردگان و خاصهایشان که زیر خاک بروند، چه می‌کنند؟!

می توانید این نوشته را داستانک هم ببینید. پسربچه‌ای دست در دست پیرزنی راهی گلزار، جوانی پشت رُل با نگاههایی به آن مادران جان سخت، بزرگان صبر و این حرفها.

+ نوشته شده در 19 توسط ..
شنبه 24 تیر1385
ما 60ایها - 1

چرا ننوشته ام؟ کلی حرف دارم - خیلی چیزها می خواهم بنویسم - داستانک هم دارم - نوشتن برایم سخت شده نه آنکه از خواستنش کاسته شده باشد - بقول محمد یعقوبی حداقل برای وقت کسی که ممکن است به اینجا سر بزند باید احترام قائل بود دیگر پول برق و اینترنت و ... جای خودش را دارد!!

 

می خواهم یک سری مطالب بنویسم با عنوان "ما۶۰ایها" . خیلی وقته که توی فکرمه . ما شصتیها اولاْ خیلی زیادیم چون ساخت و ساز آدم آن زمانها مقدس و تاکید شده بوده و آینده نگری و فکر خرج و این چیزها خرافات. ما زیادیم و خیلی همدیگر را اینطرف و آنطرف می بینیم. با درد مشترک یعنی جنگ بزرگ شده ایم - این نزدیکیهای ما مثل ۵۹ و ۵۸ و ۶۱ هم می توانند توی برخی چیزهایمان شریک باشند. از ۶۰ایهایی که بخواهند بنویسند بسیار استقبال می کنم و مجاوران را هم ارج می نهم و آنها را هم منعکس می کنم البته نه با عنوان ۶۰ایها. اگرنه خودم دانسته هایم در باره ۶۰ای بودنم را می نویسم و سعی می کنم خوب بنویسم تا مشکل پاراگراف اول بوجود نیاید. حرف اول : ما زیادیم- این خوب است یا بد؟؟

+ نوشته شده در 22 توسط ..
دوشنبه 5 تیر1385
منیت

شرایط بسیار خوبی را از دست دادم، از هر نظر همه چیز می‌توانست بسیار دلخواه من پیش رود. حالا همه چیز را از دست داده‌ام و این بخاطر آن است که مثل همیشه مثل خودم، خود واقعی‌ام، حرف زدم. همه چیز را همانگونه که واقعاً فکر می‌کردم بیان کردم و صادق بودم. بعد از آن که فهمیدم همه چیز تمام شده نمی‌توانم دروغ بگویم که ناراحت شدم و شاید هم کمی پشیمان. ولی الان خوبم و به خودم دلداری می‌دهم که با شرایط خود واقعی من هم می‌تواند اتفاقات خوب بیفتد؛ خوشحالم که هنوز خودم هستم علیرغم بودن با دست خالی.

+ نوشته شده در 21 توسط ..