تبليغاتX
داستانک
داستانک
تکه‌های کوچکِ گفتنیِ زندگی
سه شنبه 31 مرداد1385
ما 60ایها- 4

رفتم نان بخرم و گنجشککی دیدم با یک یاکریم که از جلوی پایم پریدند و کمی، فقط کمی آنطرف‌تر بر زمین نشستند. یادم آمد، قبلها اینجوری نبود. چرا بازیهایمان آنقدر خشن بود، چرا ابزارمان جنگی بود همیشه، چرا جنگجو بزرگ شدیم؟ تنفنگهای بادی 5/4 و 5/5، ساچمه‌هایی که ایده‌آلشان نشستن بربدن پرنده‌ها بود، تیر کمانهای سیمی و سنگی، 6 کشه و 12 کشه، با جیر قرمز. جنگ بود که ما هم جنگجویانه بازی می‌کردیم؟ تنها در آن شهر کوچک ما آنجوری بود؟ بزرگتر هم که شدیم ترمه توی خط، با کمربند، ولی هیچگاه دلگیری نبود. من هیچگاه زیاد آن بازیها را نکردم ولی همیشه در محیطشان بودم، چگونه اینی شده‌ام که الان هستم؟ آدمها را پس چه می‌سازد؟ چرا دلم برای هر حیوانی که انسانی آزارش دهد می‌سوزد؟

بازیهای رایانه ای الان چه تربیت می‌کنند؟ ما همدیگر را می‌زدیم، همه چیز را می‌زدیم ولی بار عاطفیمان زیاد بود. همدیگر را و دارائیهای بچگیمان را بسیار دوست داشتیم. الآنیها ندارند یعنی؟ دفتر 100 برگ دارائی بزرگی محسوب می‌شد، اگر جلد خاصی داشت که دیگر گنج بود، ولی خیلی بهم حسودی نمی‌کردیم. نمی‌دانم، یادم نمی‌آید که فخرفروشی زیاد داشته باشیم، نه اینکه نداشتیم ولی کم بود، یکدست‌تر بودیم. همیشه احساس می کنم بزرگتر که می‌شوم از مهربانی جامعه کاسته می‌شود، شاید از مهربانی من، شاید از مهربانی ما...

+ نوشته شده در 13 توسط ..
چهارشنبه 18 مرداد1385
ما 60ایها- 3

ما 60ایها این روزها و در این تعطیلات چه می‌کنیم. صمیمی‌ترین دوستم در شهرستان که 60ای نیست ولی خوب با من مدرسه می آمد و ... زنگ زده که می‌خواهم با فلانی ازدواج کنم. چقدرمان ازدواج کردیم. این ازدواج یعنی اینکه معنا و مسیری برای زندگی یافته‌ایم یا اینکه در این مسیر بچه‌های خوبی بوده‌ایم : مدرسه رفته‌ایم، سربازی رفته ایم( درس دانشگاه خوانده‌ایم) ، کاری پیدا کرده‌ایم ( پول بابا بوده است، کارهای خانه را یاد گرفته‌ایم) و قدم بعدی ساختن یکی مثل خودمان است و پیش نیازش خالی کردن خودمان درون کسی دیگر که دوستش داریم یا بهمان گفته اند که اینرا دوست بدار، عاشقش هستیم یا وقتی می‌بینیمش دلمان تاپ تاپ می زند یا جای دیگرمان و ... خلاصه طرف مقابلمان اوست. نمی دانم ولی فکر می کنم این حرکت بر روی ریل تکرار زندگی، این ایستگاههایی که همه تعریف شده‌اند، این وابستگیهایی که همه اجبار شده‌اند و مابقی قضایا آنی نیست که ارضایم کند. معترفم که تا بحال بر همین قطار سوار بوده‌ام و در ایستگاههایش یا پیاده و سوار شده‌ام یا نمازی خوانده‌ام یا غذایی خورده‌ام و اصلاً بعید نیست که ترن را عوض نکنم. همه هدفم این است که بفهمم و بدانم؛ حداقل بهمین باور برسم که در این مملکت، با این سال تولد، با این قوانین حاکم بر جهان و اخلاق و آدمیت، تنها و شاید بهترین راه رسیدن به ایستگاه آخر ترن همین راه تکراری است با کمی زیمبل و زمبو که دل خودم را خوش کنم که مثلاً من در فلان ایستگاه بجای خوابیدن بر روی تخت ترن روی زمین درون راهرو خوابیده‌ام .

+ نوشته شده در 19 توسط ..
دوشنبه 9 مرداد1385
اين يك نوشته كاملاً احساساتي است

دارم ديوانه مي‌شوم، حالم از هرچه آدم و آدميت است بهم مي‌خورد. حالم از هرچه واژه انساني است بهم مي‌خورد. اين احساس كه هيچ چيزي وجود ندارد هر لحظه درونم قوي‌تر مي‌شود. حالم از عدالت بهم مي خورد، از انسانيت، از اخلاق، از دين ...

مرا ببخشيد ولي حالم بهم مي‌خورد از دين و آنچه دستاويزي براي برخي قرار مي‌گيرد براي حرف زدن، حكومت كردن، ارشاد كردن و جنگ كردن.

عكس روزنامه شرق ديوانه‌ام كرد. ترجيح من آنست كه آن دختر بچه فقط بتواند به بازيش بپردازد؛ به آن چيزي كه دوست دارد. اصلاً اينكه او يك زن پاك شود، به بهشت برود، انسان وارسته‌اي باشد و ... برايم مهم نيست، اين حرفهايي كه او بخاطر آنها بمباران مي‌شود و مي‌ميرد. ترجيح من آن است كه فقط بازي كند و بخندد.

 

+ نوشته شده در 10 توسط ..