تبليغاتX
داستانک
داستانک
تکه‌های کوچکِ گفتنیِ زندگی
جمعه 28 مهر1385
ما 60ایها- 7

آنروزهای دبیرستان که فکر می‌کردم مرد شده‌ام و همه چیز را می‌فهمم، که فکر می‌کردم نباید کسی بهم گیر بدهد و از همین چیزهایی که همه پسرها تجربه‌اش کرده اند و بهش می‌گویند غرور جوانی و ... . آنروزها آهنگ گوش کردنهایم با داریوش بود، خیلیهایمان داریوش گوش می‌کردیم. یکی از دوستانم معرفیش کرد و خوبیش این بود که بدون اینکه کسی گیر بدهد در هر اتمسفر خانواده‌ای که زندگی می‌کردی می‌توانستی گوشش بدهی، یعنی اینکه گیر خورش کم بود مگر کسی به سیاسی بودن و نوع حرفهایش گیر می‌داد. مادرم هیچگاه در مورد کارهایم به من گیر نداد ولی من همیشه از کارهایی که فکر می‌کردم ناراحتش کند دوری می‌کردم و داریوش خوبیش این بود که او اگر هم می شنید زیاد ککش نمی‌گزید که ضد دین است و این حرفها . خلاصه من آنروزها که بنظرم روزهای مهمی در زندگی هستند داریوش زیاد گوش می کردم و الان فکر می کنم آدمهایی که آنروزها داریوش را بیشتر از دیگرانی که مثلاً لیلا فروهر گوش می‌کردند، دوست داشتند شباهتهایی با همدیگر و تفاوتهایی با بقیه دارند. یعنی اینکه آهنگها هم نوع آدمها را تغییر می‌دهند و تو می توانی آدمها با با آهنگهایشان بشناسی. من شاید به خاطر محیط خاص خانه و شهرستان داریوش گوش می کردم و شده‌ام این!!!

هنوز داریوش گوش می کنم و وقتی که به این موضوع فکر کردم به این نتیجه رسیدم که کسانی که داریوش گوش می‌کردند زندگی را واقعی می‌بینند؛ با همه چیزهای درونش و دیگران که آهنگایی با سبک دیگر گوش می‌دادند بیشتر زندگی را خوشبینانه می بینند و ...

فکر کنم الان دبیرستانیها بیشتر آهنگهای خارجی را گوش و کل کل می‌کنند. شاید هم هنوز داریوشی باشد که برخیشان را به عذابهای زندگی واقف سازد.

 

+ نوشته شده در 15 توسط ..
یکشنبه 23 مهر1385
برای مولا

عرض ارادت.

نمی‌توانم و شاید نمی‌خواهم به خودم بباورانم که تو هم ممکن است دروغ باشی. با آنکه همیشه به خودم دلداری داده‌ام که موضوع، چگونگی بودنت بوده و نه نفس بودنت. هرچقدر تو را هم با زلم زیمبوهای حکومتی- مذهبی قاطی کرده باشند، راحت پیدایت می کنم؛ نمی‌دانم ولی خوشحالم که هنوز هستی در دلم و دوستت دارم. دفعه پیش هم همین را گفتم : تویی همه نداشته‌هایم، آرزوها و ایده‌آلهایم و بخودم حق می دهم که به یاد این نداشته‌ها، زمانی در خودم فرو روم و فکر کنم. راستش دنیای بدون غم را نمی‌توانم تحمل کنم، شاید اثر تربیتی و اوضاع مملکتی اینگونه ایجاب می‌کند ولی من شادی صرف را نمی‌خواهم. تو یکی از بهترین بهانه‌های غمگین شدن منی.

 

چه کنم؟

دلم از سنگ که نیست.

گریه در خلوت دل ننگ که نیست.

چه دل است این دل من؟

که ز یک لرزش اشک

بر رخ رهگذری

یا زنالیدن مادر به فراق پسری

دل من می شکند.

چه کنم؟

دلم از سنگ که نیست، گریه در خلوت دل ننگ که نیست ...

"شعر از مهدی سهیلی"

+ نوشته شده در 21 توسط ..
پنجشنبه 20 مهر1385
تئاتر

نمایش " ماه در آب" - کارگردان : محمد یعقوبی - بهای بلیط : ۲۵۰۰تومان- ساعت اجرا:۱۹:۴۵ - مدت نمایش : ۹۰ دقیقه. برای گرفتن بلیط باید حدود ۴ بعدازظهر تئاتر شهر باشید تا مطمئن باشید که بلیط بهتان می رسد. شنبه ها و تعطیلات رسمی تئاتر شهر اجرا ندارد.

یک نمایش همانگونه که فکر می کردم. از آنهایی که اصلاْ پشمانت نمی کنند و با یک حس لذت خاص و یک سردرگمی و نقطه کور در ذهنت از سالن بیرون می آیی. موضوع اصلیش نگرشی به ازدواج است و چرائی آن. چگونگی برخورد آدمهای این کشور با قراردادهای اجتماعی مرسوم. رفتن یا ماندن و...

در هر صورتی حتماْ بروید و ببینید. منتظر نظراتتان بعد از دیدن نمایش هستم. پشیمان نمی شوید.

+ نوشته شده در 14 توسط ..
یکشنبه 16 مهر1385
ما 60ایها- 6

دوم دبیرستان بودیم. کلاس کامپیوترمان عصرها بود در یک گوشه دور از شهر و ما همیشه این راه را تا جایی که مسیرهایمان مشترک بود پیاده می‌آمدیم. حرف می‌زدیم، می‌خندیدیم و ...

 

آنروز عصر محسن کلی اصرار کرد که بیا با تاکسی برویم و من هم قبول نکردم؛ گفتم که می‌تواند تنها برود ولی من ترجیح می‌دهم که مثل همیشه پیاده برویم. من پیروز شدم و پیاده راه افتادیم.

 

سالها گذشته بود که محسن برایم اعتراف کرد آنروز عصر آن دخترکی که کمی جلوتر منتظر تاکسی ایستاده  بود دوست دخترش بوده و او می‌خواست که...

 

محسن یکماه دیگر با دختر خاله من ازدواج می‌کند.

+ نوشته شده در 23 توسط ..
دوشنبه 10 مهر1385
نوشتن

همیشه فکر می کردم که در خانه بودن معادل نوشتن بیشتر است. ۳-۴ روزی در خانه بودم و در خانه بودنم حاصل یک اتفاق بود و زاینده چندین اتفاق دیگر. ولی نوشتنم نیامد. امروز هم که برگشتم به کارخانه نوشتنم نمی آید ولی همین را خواستم بنویسم. نمی دانم چطور می شود که آدمی دلش می خواهد چیزهایی را بنویسد. لذت نوشتن ... و برخی مواقع دلت می خواهد هیچ چیزی ثبت نشود. تو نباشی و هیچ نباشد. انگار هیچ اتفاقی نیفتاده و تو دلت می خواهد که حتی در تفکرات ذهنی احمقانه ات تنها باشی.

+ نوشته شده در 20 توسط ..
یکشنبه 2 مهر1385
مهر

می خواستم اینجور چیزی بنویسم ولی نمی توانستم بخوبی رضا بنویسم. از وبلاگ روزن ها :

اول مهرتون مبارک

به یاد همه‌ی اول مهرهایی که دوسشون داشتیم و شب براشون خوابمون نبرد

و همه‌ی اول مهرهایی که بیزارمون کردند از اول مهر

به یاد سطل‌آشغال‌های حلبی پر از تراشه‌های مداد

بخاری‌های نفتی که هیچ‌وقت ما رو گرم نکردن، گوش سرخ از سرمامون

و انگشتایی که زنگ اول برا نوشتن باید گرمشون می‌کردیم

به یاد نیمکف‌های سفت چوبی پر از یادگاری که من هیچ وقت نخواهم فهمید که چه‌جوری دوازده سال پشت اونا نشستم

به یاد املاها و دعواهای سر زیرمیزرفتن 

به یاد امتحان‌های روی موزاییک‌های سرد یا سنگ‌های داغ مدرسه

به یاد هره‌های پر از جیک‌جیک کلاسا

به یاد قهرای یه‌ساعته

به یاد بچه‌هایی که هر کدوم یه ور رفتن و

معلمایی که شاید دیگه نیستن...

+ نوشته شده در 23 توسط ..