تبليغاتX
داستانک
داستانک
تکه‌های کوچکِ گفتنیِ زندگی
شنبه 25 آذر1385
وطن

_ : تو برای چندتا دانشگاه اپلای ! کردی؟

_ :  من حدود 6-7 تا، تو تافلت رو چند شدی؟

_ : هنوز نرفتم امتحان بدم راستش. هنوز نمی دونم جی آر ای بهتره یا تافل.

_ :  بستگی داره کجا بخوای بری. بریم تریبون آزاد ببینیم چه خبره؟

_ : بریم.

.

.

. 

دست در دست هم : یار دبستانی من / همراه شو عزیز / دوباره می‌سازمت وطن ...

 

پی‌نوشت : خوبی نزدیکی انتخابات در رادیو برایم این بود که شعرهای حماسی مخصوص وطن را – که دوستشان دارم – بشنوم و لاجرم به معنای وطن بیشتر فکر کنم. به آدمهای معتقد به خاک وطن و اینکه چرا بعظی مواقع – کاملاً احساسی- موهای تنم سیخ می‌شود. به جنگ و رفته‌ها، به مانده‌هایی که فکر می‌کنم بهشان سخت می‌گذرد چون دارند می‌بینند و می‌فهمند که آنزمان بهشان چه گفته شده، برای چه حنگیده‌اند و اکنون قانون دنیا چگونه است.

با این توضیح که هیچگاه برای هیچکدام از رفتارها در قبال وطن دلیل و ارزشی مافوق دیگری نمی‌شناسم و این رفتار را کاملاً شخصی میدانم، می‌‌گویم که بنظر من نه در این موضوع، بلکه در بسیاری از مواقع نمی‌فهمیم که چه می‌خواهیم یا چه می‌گوییم و یا گفته ما چه معنایی دارد. هر خواستنی هزینه ای دارد، آیا واقعاً حاضریم بپردازیمش؟؟
+ نوشته شده در 21 توسط ..
چهارشنبه 22 آذر1385
برف
...ببین باز می بارد آرام برف

فریبنده و رام و پدرام برف ...

+ نوشته شده در 21 توسط ..
جمعه 17 آذر1385
لذت

کتاب خریدن بسیار برایم لذت بخش است. گشتن میان کتابها را دوست دارم و اینکه از گذشت زمان چیزی را حس نکنم و چیز دیگری جز آنی که هم اکنون در دسترسم است را نخواهم برایم به معنی لذت بردن صرف است.

+ نوشته شده در 21 توسط ..
سه شنبه 14 آذر1385
از وبلاگ روزن ها :

تو درختی من خاک

منت عمری به وفا پروردم

و تو هر لحظه ز من دور شدی.

                                جواد شجاعی فرد   


...

با تنی که منش گرم کرده‌ام

چگونه خواهی خفت فردا با دیگری؟

... 

                       مارینا تسوه‌تایوا

                             فریده حسن‌زاده (مصطفوی)

+ نوشته شده در 22 توسط ..
جمعه 10 آذر1385
باراله

برای من دلیلی بزرگ برای نقض رحمانیت و رحیمیت و عدالت و ... خداست :  کودکانی که معلول متولد می‌شوند. اینچنین خدایی را نمی‌توانم بفهمم.

 

لطفاً کسی از حکمت و اینکه ما خیلی چیزها را نمی دانیم و شاید آنها خوشبخت‌تر از مایند و از این جور اراجیف(از نظر من) برایم ننویسد.‌

+ نوشته شده در 20 توسط ..
چهارشنبه 8 آذر1385
من،یک‌60ای-9

با عمویم در مورد زندگی، کارها، خانواده و رابطه‌هایم حرف می‌زدم. باهاش راحتم و او هم راحت سوالهایش را می‌پرسد. وقتی از نوع رابطه‌هایم برایش گفتم که " تا حالا جایی خیلی جدی گیر نیفتاده‌ام با آنکه خیلی چیزها خیلی راحت بر روانم تاثیر می‌گذارد" .

حرف جالبی زد : تو انسان با احساسی هستی ولی عاطفه نداری.

بنظرم حرفش درست می‌آید . از آن روز به مرز این دو مورد و تفاوتهایشان فکر می‌کنم؛ به خودم و رفتارم. این یعنی یک درگیری ذهنی جدید.

+ نوشته شده در 22 توسط ..
جمعه 3 آذر1385
اس ام اس

اینکه در حین رانندگی جلویم را نگاه کنم و بدون نگاه به گوشی به کسی اس‌ام‌اس بزنم یا جوابش را بدهم را خیلی دوست دارم.

در آن وقت خیلی یاد نابیناها می‌افتم .

+ نوشته شده در 21 توسط ..