تبليغاتX
داستانک
داستانک
تکه‌های کوچکِ گفتنیِ زندگی
چهارشنبه 29 فروردین1386
جان و نان

نقل از ابوسعید خرقانی که بر سردر سرایش نوشته بود : " هر کسی به این سرا درآمد نانش دهید و از ایمانش مپرسید، زیرا هرکه نزد پروردگار به جانی ارزد، نزد ابولاحسن حتماً به نانی ارزد. "

 

این عبارت را خیلی دوست می‌دارم و بشدت با درونم سازگار است. دوستش دارم و زیاد به‌اش فکر کردم. هنوز با مفهوم خداوند به معنای قادرِمتعال سازگار نشده‌ام ولی اصلاً نمی‌توانم انکارش کنم و راستش را بگویم احساسم این است که یک چیزهایی وجود دارد ولی اینکه چگونه است را نمی‌فهمم. فارغ از خودم، فکر می‌کنم کسانی که خداوندی داشته و دوستش دارند با شنیدن این عبارتِ عمیق، می‌توانند به نهایت مهربانی برسند، به نهایت دوست‌داشتن دیگرانی که اصلاً مهم نیست چه‌اند و چگونه‌اند. برای من درسی بود که هر آنچه که حداقل زنده است شایسته دوست‌داشتن و مهربانی است. باید کمی مهربان‌تر باشم.

+ نوشته شده در 23 توسط ..
سه شنبه 21 فروردین1386
بالکن

چقدر جدی به مرگ فکر می‌کنید؟

شبها که می‌خواهم بخوابم پرده پنجره تمام قد بالکن _ که دقیقاً بالای سرم قرار داد _ را کنار می‌زنم تا اگر مُردم؛ روزهای بعد براحتی پیدا شوم و جمع و جورم کنند!

 

نقل از یک دوست و بقول " دانته" : پروانه من در تاری افتاده که عنکبوتش سیر است! نه میتواند پرواز کند و نه میمیرد.

+ نوشته شده در 0 توسط ..
پنجشنبه 16 فروردین1386
بیب بیب بی بی بیب

صدای ضبط ماشین شیشه عقب را می‌لرزاند. زنگ موبایل را که شنید اول اطرافش را نگاه کرد تا پلیس بزرگراهی نباشد و بعد شماره را دید، یک شماره ناشناس از شهرستانشان .

-          سلام. 

-          سلام، آقای ....؟

-          بله خودم هستم، بفرمائید.

-          من دختر .... هستم، دائی مادرتان.

-          خوبید خانم؟ بابا و مامان و بقیه خوبن؟

-          همه خوبند مرسی.  من می‌خواستم یه چیزی ازتون بپرسم و دوست دارم که از این قضیه کس دیگری اطلاع نداشته باشه.

-          باشه، مطمئن باشید. چیزی شده؟

-          خواستم بدونم که آیا بین شما و .... خواهرم چیزی هست؟

-          همه شماها برای من بسیار محترمید و من مثل خواهرم همه شماها رو دوست دارم ولی من با .... هیچوقت بجز همه اونجاهایی که شماها هم بودین حرفی نزدم.

-          اینو می‌دونم، خواستم ببینم آیا علاقه خاصی نیست؟

-          نه راستش، رابطه و علاقه خاصی نیست.

-          ممنونم، راستش داریم ... رو شوهرش می‌دیم. خواستم بدونم. لطفاً از این تماس چیزی به کسی نگین.

-          مطمئن باشین، سلام برسونید و تبریگ بگین. ایشالا که خوشبخت بشن.

-          ممنونم. خداحافظ.

-          خداحافظ.

 

قلبش جور دیگری می‌زد، خاطرات 5-6 سال پیش؛ بازیهای نوجوانی بهمراه رقابتهای نگفتنی پسرها و دخترها، روز اول سال تحویل خانه مادربزرگ، شب تا صبح بیداری اربعین‌ها برای حلوا پزون خاله، نگاهِ او ، نگاه من به او...

همان‌روزها هم از او بیشتر از همه خوشش می‌آمد، یعنی نگاه‌هایش جور دیگری بوده‌اند؟ خودش می‌دانست که واقعاً چیز خاصی نبوده است ولی چیزکی بوده است و او فهمیده است.  فکر کرد که از چند سال پیش ندیدمش؟ چند سال است که او از من همان نگاه‌ها را یاد داشته است؟ چند وقت است که به آن‌آدمها و آن‌روزها فکر نکرده؟فکر کرد که ... که  آن‌موفع‌ها حتی ممکن بوده که بتواند عاشق شود.

لبخند زد و یک دقیقه به افتخار عروسِ دوست‌داشتنی فامیل بوق  عروسی زد.

 بیب بیب بی بی بیب ...

+ نوشته شده در 20 توسط ..
شنبه 11 فروردین1386
من، یک‌60ای جنگ‌زده – 11

امسال برایم وحشتناک شروع شد، نه بخاطر اتفاقی که در موقع سال تحویل افتاد و تنها بودم؛ بلکه برای اولین مواجه شدن با مسئولیتی که اصلاً به این راحتی نمیتوانم انجامش دهم، مسئولیت را می‌شناختم و کم و بیش باهاش برخورد داشتم ولی مواجهه واقعی، وقتی که تلخی همه گذشته‌ها را می‌بینی، وقتی می‌فهمی که همه چیز به آن خوبی‌ها هم که فکرش را می‌کردی نیست و تو باید چیزهایی را حل کنی . توئی که خودت برای  خودت حل نشدی .

وقتی که با هرکدامشان جدا جدا حرف زدم آنها گریه کردند و حرفهایشان را گفتند، در آغوش یکدیگر هم که رفتند گریه کردند و آرام شدند.

 برای من خیلی سخت بود، هنوز آرام نشده‌ام.

+ نوشته شده در 20 توسط ..