نقل از ابوسعید خرقانی که بر سردر سرایش نوشته بود : " هر کسی به این سرا درآمد نانش دهید و از ایمانش مپرسید، زیرا هرکه نزد پروردگار به جانی ارزد، نزد ابولاحسن حتماً به نانی ارزد. "
این عبارت را خیلی دوست میدارم و بشدت با درونم سازگار است. دوستش دارم و زیاد بهاش فکر کردم. هنوز با مفهوم خداوند به معنای قادرِمتعال سازگار نشدهام ولی اصلاً نمیتوانم انکارش کنم و راستش را بگویم احساسم این است که یک چیزهایی وجود دارد ولی اینکه چگونه است را نمیفهمم. فارغ از خودم، فکر میکنم کسانی که خداوندی داشته و دوستش دارند با شنیدن این عبارتِ عمیق، میتوانند به نهایت مهربانی برسند، به نهایت دوستداشتن دیگرانی که اصلاً مهم نیست چهاند و چگونهاند. برای من درسی بود که هر آنچه که حداقل زنده است شایسته دوستداشتن و مهربانی است. باید کمی مهربانتر باشم.
چقدر جدی به مرگ فکر میکنید؟
شبها که میخواهم بخوابم پرده پنجره تمام قد بالکن _ که دقیقاً بالای سرم قرار داد _ را کنار میزنم تا اگر مُردم؛ روزهای بعد براحتی پیدا شوم و جمع و جورم کنند!
نقل از یک دوست و بقول " دانته" : پروانه من در تاری افتاده که عنکبوتش سیر است! نه میتواند پرواز کند و نه میمیرد.
صدای ضبط ماشین شیشه عقب را میلرزاند. زنگ موبایل را که شنید اول اطرافش را نگاه کرد تا پلیس بزرگراهی نباشد و بعد شماره را دید، یک شماره ناشناس از شهرستانشان .
- سلام.
- سلام، آقای ....؟
- بله خودم هستم، بفرمائید.
- من دختر .... هستم، دائی مادرتان.
- خوبید خانم؟ بابا و مامان و بقیه خوبن؟
- همه خوبند مرسی. من میخواستم یه چیزی ازتون بپرسم و دوست دارم که از این قضیه کس دیگری اطلاع نداشته باشه.
- باشه، مطمئن باشید. چیزی شده؟
- خواستم بدونم که آیا بین شما و .... خواهرم چیزی هست؟
- همه شماها برای من بسیار محترمید و من مثل خواهرم همه شماها رو دوست دارم ولی من با .... هیچوقت بجز همه اونجاهایی که شماها هم بودین حرفی نزدم.
- اینو میدونم، خواستم ببینم آیا علاقه خاصی نیست؟
- نه راستش، رابطه و علاقه خاصی نیست.
- ممنونم، راستش داریم ... رو شوهرش میدیم. خواستم بدونم. لطفاً از این تماس چیزی به کسی نگین.
- مطمئن باشین، سلام برسونید و تبریگ بگین. ایشالا که خوشبخت بشن.
- ممنونم. خداحافظ.
- خداحافظ.
قلبش جور دیگری میزد، خاطرات 5-6 سال پیش؛ بازیهای نوجوانی بهمراه رقابتهای نگفتنی پسرها و دخترها، روز اول سال تحویل خانه مادربزرگ، شب تا صبح بیداری اربعینها برای حلوا پزون خاله، نگاهِ او ، نگاه من به او...
همانروزها هم از او بیشتر از همه خوشش میآمد، یعنی نگاههایش جور دیگری بودهاند؟ خودش میدانست که واقعاً چیز خاصی نبوده است ولی چیزکی بوده است و او فهمیده است. فکر کرد که از چند سال پیش ندیدمش؟ چند سال است که او از من همان نگاهها را یاد داشته است؟ چند وقت است که به آنآدمها و آنروزها فکر نکرده؟فکر کرد که ... که آنموفعها حتی ممکن بوده که بتواند عاشق شود.
لبخند زد و یک دقیقه به افتخار عروسِ دوستداشتنی فامیل بوق عروسی زد.
بیب بیب بی بی بیب ...
امسال برایم وحشتناک شروع شد، نه بخاطر اتفاقی که در موقع سال تحویل افتاد و تنها بودم؛ بلکه برای اولین مواجه شدن با مسئولیتی که اصلاً به این راحتی نمیتوانم انجامش دهم، مسئولیت را میشناختم و کم و بیش باهاش برخورد داشتم ولی مواجهه واقعی، وقتی که تلخی همه گذشتهها را میبینی، وقتی میفهمی که همه چیز به آن خوبیها هم که فکرش را میکردی نیست و تو باید چیزهایی را حل کنی . توئی که خودت برای خودت حل نشدی .
وقتی که با هرکدامشان جدا جدا حرف زدم آنها گریه کردند و حرفهایشان را گفتند، در آغوش یکدیگر هم که رفتند گریه کردند و آرام شدند.
برای من خیلی سخت بود، هنوز آرام نشدهام.