دیروز سرکلاس زبان هم گذری به خدا زدیم، من و استادم، و او چیزی گفت که مجبورم بهش فکر کنم. من گفتم که مشکل دارم و خیلی چیزها را نمیتوانم بفهمم و او نیز استدلال همیشگی را آورد که یک چیزهایی از محدوده درک ما خارج است و... .
هنوز هم این حرف را قبول ندارم، چیزی که میفهممش (در حد خودم) حتماً در محدوده درک من جوابی باید داشته باشد. {؟؟!! حتی به این هم مطمئن نیستم}
در برابر سوال چرائی بودن بعضیها، گفت: میدانی در بدن هر انسانی چندین میلیون میلیون میلیون اسپرم وجود دارد و تقریباً تمامی آنها راهی فاضلاب و چاههای دستشوئی میشوند، حال در برخی موارد که یک یا دو یا چندتا از این اسپرمها امکان زندگی پیدا کنند همین خوششانسیشان دلیل کافی برای زندگی کردن و خوشحال بودن نیست؟
نمی خواهم بگویم با این حرف آچمز شدم ولی دارم فکر میکنم که این نیز یکجور خوششانسی و دلیل خوشبختی میتواند باشد، مثل بقیه نظرات نیست که فقط برای توجیه بودن و توجیه خوشحال بودن استفاده میشوند.
راستی به همزادهایم هم فکر می کنم که آدم نشدند!
پیام بازرگانی :
یک داستانک نویس واقعی و فعال! : http://chakavak7.blogfa.com/
آن یکیِ احسان هم با آنکه دیربه دیر بروز میشود خواندنی است :
اهالی کتاب :
موضوعات روزمره جالب، نوشتههای زیبا بهمراه نکات چاق بودن! :
http://aidadarayene.blogspot.com
اینرا حتماً دیدهاید حداقل در خیلی از پیوندها، اقتصادیِ باحال :
یک تئاتر دیدم که خوشحالم که دیدمش و نمیتوانم توصیهاش کنم یا نکنم. اگر دیدید و حرفی داشتید برایم بنویسید.
" خیال روی خطوط موازی "
تئاتر شهر سالن چهارسو – ساعت 19:30 – بلیط : 2500 تومان – اردیبهشت 86
جا مانده است
چیزی
جائی
که هیچگاه دیگر
هیچ چیز
جایش را پر نخواهد کرد
نه موی سیاه
و
نه دندانهای سپید.
حسین پناهی
تلفن زنگ زد و یک آشنا، گفت 10 دقیقهای میخواهم ببینمت و تلفنی نمیشود حرف زد. شب را حواله دادم و شاید 20 دقیقهای توی فکرم این بود که چه ممکن است باشد.
نزدیک خانه بودم که باز زنگ زد، شماره را که دیدم یادم آمد که نفهمیدم چه کاری ممکن است باشد. رفتم آنجا .
گفت پارسال آنروز در دانشگاهتان چه گذشته است؟ مثل اینکه کسانی میخواهند باستناد وقایع آنروز پناهنده بشوند به ....
گفتم آنچه را میدانستم و زدم بیرون. شیشه ماشین را پائین کشیدم و گازدادم.
فکر کردم به رفتن و چرائیِ رفتن، به ماندن و چرائیِ ماندن....
پیام بازرگانی: روزن ها و صد سال تنهایی
http://www.piaderou.blogfa.com
ادامه :
همان وبلاگ را باز دیدم با یک پست جدید و البته دردناک : http://www.piaderou.blogfa.com
و بنا بر رفرنسهای داده شده ۳تا جای جدید که ۲تای آن مثل قبلی ایرانیان خارج از ایرانند!
http://khanoomhana.blogspot.com/
http://overman.persianblog.com/1386_2_overman_archive.html#6792388
و دوتا شعر خوب در اینجا: یکی از پابلونرودا و یکی از مصدق (البته به نظر من!!)
خوشحالم، خوشحال از اینکه کارگران کارخانه بهم زنگ میزنند و حالم را میپرسند؛ خوشحال از اینکه احساساتم و اعمالم در خصوص خودشان را فهمیدهاند و دوستم دارند. یک رابطه بدون توقع، بدون اینکه کاری داشته باشیم با هم ...خوشحالم از اینکه آنهمه دغدغههای ذهنی که از بابت آنها داشتهام، درک شده و نگران رفتنم شدهاند.
کارگران سختی زندگی را با تمام وجود میچشند و بهای آنرا با تمام وجود میپردازند. آنها بهتر از هر کسی اینکه هر لحظه زندگی را به چه قیمتی و با تحمل چه دردهای جسمی و روحی بدست آوردهاند را حس میکنند، فقط ممکن است آنرا کمتر بفهمند یا به آن فکر نکنند.
مرگ یک واقعیت است و من فکر میکنم که آنرا بارها و "اکنون دیگر" بخوبی درک کردهام. برخی مواقع بسیار راحت میتوانم با تمامی ابعادش کنار بیایم و برخی مواقع مستأصل میشوم؛ حتی گفتن یک تسلیت ساده برایم سخت است.
وقتی بهش فکر میکنم میبینم بستگی به آن دارد که عکس العمل طرف مقابل چقدر برایم اهمیت دارد و اینکه او به واقع بفهمد که حس من چیست. بیشتر مواقع که راحت میتوانم دربارهاش حرف بزنم، دارم آنرا و مقدر بودنش را و مهم نبودنش برای ادامه راه را برای کسی توضیح میدهم ولی مواقعی که میدانم طرفم همه این حرفها را میداند و اینبار روحش و درونش ناراحت است نمیتوانم. انتظار ندارم که بتوانم با حرف زدن اتفاق درخوری را رقم بزنم. تصورم این است که او خود میفهمد برایش چه اتفاقی افتاده و دیگران و دلداریشان لزومی ندارد. در این مواقع آن حس واقعی و همیشگیام اجازه ظهور پیدا نمیکند : آدمها با ناراحتی دیگران خیلی بیشتر و بهتر و راحتتر همراه میشوند، خیلی راحتتر از شادی . با آنکه در مورد شادی امکان و ابزار بروز همحسی خیلی راحتتر است، حتی نقش بازی کردنش.