http://dastanak.blogfa.com/8404.aspx
امشب که آمدم یک کامنت جدید برای آن پست گذاشته شده بود. خواندمش و قضاوتی نمی توانم بکنم . این از آن نمی دانم هاست.پیشنهاد می کنم با توجه به تاریخها کامنتهایش رابخوانید.
چروکهای ریز صورتت دیوانهام میکنند
همانها که نشان ِ واقعیت زندگی ِ من و تواند
دیدن تو دیدن عریان زندگیست و این دیدن برایم سخت است
بودنت آرامش است ولی دیوانهام میکند
باید توضیحاتی بدهم، خوشبختانه رئیس جمهوری مقام عظمای ولایت نیست که نتواند اشتباه بکند، آدم است، اشتباهاتش را اصلاح میکند و چون تا انتخاب هنوز وقت است مردم هم با اطلاعات درستتر تصمیم گرفته و انتخاب میکنند J
اول : آن چند خط اول را با دقتتر بخوانید، قبل از ارائه مانیفیستهایم! گفتهام که اینکاره نیستم .
دوم : همه آنهایی که مرا کمی بشناسند میدانند که من آدم "باید"یای نیستم، اصلاً نمیتوانم و نمیخواهم کسی را مجبور کنم. شاید هم خیال میکنم که اینجوریام ( آنهایی که میشناسندم نظرشان را بگویند ممنون میشوم) در حوزه حکومت که با توجه به بند اول نه علاقهای به آن دارم و نه میفهممش ، معتقدم که برای حفاظت از حریمهای افراد در اجتماع قوانینی لازم است ولی در مورد مواضع شخصی هیچ اجباری نباید باشد. در نوشته قبلیام هم هرچه که "باید" ذکر شده بخاطر عدم دقت یا ناتوانی در نوشتن بوده و متأسفانه تقریباً همه مربوط به حوزه شخصی افراد است. همه را پس میگیرم. در حکومت من در حوزه شخصی همه آزادند بدون آزار دیگران هرآنگونه که میخواهند رفتار کنند. آن نوشتهها هم ایدهآلها یا عقدههای من بودند.
سوم : کمی منصف باشید. آنقدرها اجبار نبود در حرفهایم، منظورم مواردی بودند که با بازتاب فرهنگی اخلاقیشان در جامعه موافق نیستم و آن چیزهایی که گفتم بنظر من برای مهربانتر شدن و واقعیتر شدن آدمها نسبت به هم میتوانند کاربردی باشند.
چهارم: همه آن نوشتهها مال امروز من است، فردا ممکن است همه چیز در نظرم عوض شود. بنظر من هیچ چیز مطلق نیست، الان اینگونهام.
پنجم: به من رای دهید!!! دوست دارم که نوشتههایم محل چالش باشند تا بیشتر فکر کنم و یاد بگیرم. برایم بنویسید ولی لطفاً کمی مهربانانهتر بازی کنید!
به بازی دعوت شدم، بازی رئیس جمهور. اینکه اگر رئیس جمهور شوم چه کارهایی میکنم. گفتهاند بهتر است که سورئال بنویسید. راستش خیلی فکر کردم، دیدم اصلاً اینکاره نیستم، حتی نتوانستم تصور کنم در آن جایگاه چه کارهایی میشود انجام داد. اینقدر در مورد حکومت آدمها بر آدمها و قانونها و رفتارها فکر کردهام و آن قدر برایم واقعی هستند که نمی توانم تصور کنم آن جملههای قشنگ را بتوان در آنچنین مسندی گفت. خلاصه به مغز الکن من چیزی نرسید و مرا ببخشید. جایگاهی که بتوانی برای دیگران تصمیم بگیری خیلی سخت و دشوار است و من دوستش ندارم. جمله های زیرین شاید جمله هایی خالی از روح و زیبایی باشند ولی بخشی از ایدهآلهای مناند:
- کتابها را زیاد میکردم، کتابخانهها را هم، کتابفروشیها را خیلی زیاد میکردم، یکی از بهترین روشهای آشنا شدن دخترها و پسرها را کتاب خواندن و کتاب گرفتن و حرف زدن درباره کتاب تعیین میکردم.
- ماشینهای عمومی میگذاشتم برای کوهنوردان تا پای کوهها، ماشینهای مخصوص که احتیاج به جاده آسفالته نداشته باشند.
- هیچ دختری در کوه نباید روسری میگذاشت. همه باید موهایشان باد بخورد.
- توی ماشینها، جلوی صورت راننده میکروفون قوی میگذاشتم و بلندگویی روی ماشین تا همه حرفهای یکدیگر را در موقع رانندگی بشوند.
- تسهیلات میدادم به جوانانی که خانواده را به قصد مستقل زندگی کردن ترک میکردند.
- معلمی را برترین شغل میکردم. بهترین از همه نظر.
- دوشهای مخصوص رفتگران با لباسهای بسیار زیبا برای زمان رفتن به خانه تعبیه میکردم، گل هم بهشان میدادم .
- (ببخشید بخاطر بی ادبی) : دستور میدادم هر نشانهای که بر دختر بودن دلالت میکرد را در همان بچگی از بین ببرند.
- ساعات ورزش در مقطع ابتدایی و راهنمائی را 6 برابر میکردم.
- تسهیلات ویژه برای هرگونه فعالیت در خصوص موسیقی فولکوریک قرار میدادم،بخصوص دوتار خراسان و دمام جنوب!
- اجباری کردن ایرانگردی حداقل برای یک هفته در سال. تسهیلات ویژه به گروههای دختر و پسری که قصد ازدواج با هم را نداشته باشند.
- اجباری کردن بوسیدن پدرها و مادرها، حداقل یک مرتبه در هفته
- تعداد روان پزشکها را 100 برابر میکردم، دیدن آنها را حداقل یکبار در ماه اجباری.
- آموزش روابط جنسی را بطور کامل در مقطع راهنمائی انجام میدادم. دلیل تشکیل خانواده ایرانی را از " رابطه جنسی" به "خواستن ِ در کنارِ ِ هم بودن" تغییر میدادم.
- دعوای فیزیکی را یکی از بزرگترین جرمها اعلام میکردم، اشد مجازاتش برای موارد خانوادگی.
- هیچ وقت به جنگ فکر نمیکردم و نمیگذاشتم کسی بهش فکر کند.
به رسم این بازیها از احسان، طاهره، سارا، انوشه، پریسا، امین و علی برای ادامه بازی دعوت میکنم.
پی نوشت : در مورد هشتم منظورم روحیه - اخلاق و روح و روان دختران نیست. بیشتر توضیح نمی دهم!
دختر 16 ساله همسایه وقتی بیشتر از 10 ثانیه بدون سرخ شدن، خیره نگاهت میکند دو دلیل بیشتر نمیتواند داشته باشد: یا عاشقت شده یا بشدت از تو متنفر است.
در همسایگی ما دعوا شد، یک دعوای خانوادگی. این مجموعه آپارتمانی همیشه آرام بوده..
در پلیمرها بحثی داشتیم راجع به fail کردن قطعات. روشهای مقابله با fail کردن آن بود که با روشهای بوجود آمدنشان مقاومت کنیم. به پلیمرها تنش که وارد می شود زنجیره هایشان حرکتی می کنند و با این حرکت در آنها crack یا همان تَرک بوجود می آید. پلیمر ها یا باید در مقابل بوجود آمدن این crack ها مقاوم باشند و براحتی حرکت نکنند و یا در مقابل رشد این crackها. هر نوع پلیمری یکی از این دوراه را برای مقابله با fail شدن یا در واقع داشتن عمر بیشتر در شرایط کاربردی استفاده می کند. برخی هم هر دو نوع مقاومت را دارا هستند.
ما در ایران بخاطر فرهنگ، عقیده، عرف، کمروئی، ملاحظه و... رفتار خاصی داریم. ما مثل پلیمرهایی هستیم که در مقابل رشد تَرک (crack) مقاومت می کنند. ما پر از تَرک هستیم. یک فشار خارجی بیش از حد معمول کافی است تا همه خرابیهای درون رابطههایمان را نمایان کند. وقیحتر از هر حالت عادیای..
چیزهای کوچک را اگر همان موقع حل کنیم، یا ادامه میدهیم یا نه. در غیر اینصورت به جایی میرسیم که تمامی آن چیزهای کوچک به یک کُل تبدیل میشوند و آن کلیت تمامی طرف مقابلمان هست. دیگر امیدی به هیچ چیز نیست.
عشق پرشور تو پیوسته مرا میخواند
پادشاهیاست که یادش ز گذا میآید
برای مادرها، بنظرمن: تنها ناقضان رفتار خودخواهانه بشر در اجتماع
به بهشت نمیروم
اگر مادرم آنجا نباشد....
حسین پناهی
تا مگر شیشه این قصر ِ ستم در شکند
تا مگر ولوله افتد به دل ِِ کاخ ِ سکوت
دست در حسرت سنگ
سنگ در آرزوی پرواز است.
شکست سکوت_ حمید مصدق
عاشق آن یکی بودم که _ بیشتر مواقع _بعد از بوسه اولیه دم ِدرب بهم میگفت :
مسواک بزن، دهانت بو میدهد.
یادت میاد به من چه میگفتی؟ میگفتی همیشه برایت جالب بوده بفهمی دو قلو بودن چه احساسی داره. میگفتی نمیتونی درک کنی دو قلو ها به قل دیگرشون چه جوری نگاه میکنند. حتی از فکر کردن بهش میترسیدی. وحشت میکردی از اینکه یک نفر دیگه باشه که دقیقاً مثل تو باشه. قیافه اش.. حالت هایش.. و لابد لباس هایش، و شاید افکارش، سلیقه اش، نظراتش، و ... و من میگفتم ممکنه دو قلو ها شبیه هم باشند، اما لزوماً مثل هم فکر نمیکنند. و مثال می آوردم که محققان علوم اجتماعی دو قلو هایی رو یافته بودند که در بچگی از هم جدا شده بودند و شاید سی سال بعد یکی از آنها یک مجرم حرفه ای شده بود و دیگری یک مدیر محترم و موفق در شهری دیگر. و تو میگفتی این تفاوت حاصل محیط اطراف آنها بوده و اگر جایشان عوض میشد سرنوشت آن دو هم عوض میشد. و من میگفتم با این حرف تکلیف عدالت چی میشه؟ و تو نا امیدانه سرت رو تکان میدادی که از کدام عدالت حرف میزنی؟ و ... چی میگفتم؟ میگفتی نمیفهمی دو قلو ها چرا مثل هم لباس میپوشند و من میگفتم اگر غیر از این بود عجیب بود. مانند این که تو در آیینه نگاه کنی و ببینی که تصویر لباست در آیینه با آنچه پوشیدی فرق دارد. همان قدر غیر قابل باور. و تو میگفتی سلیقه دو قلو ها مانند هم است، اصلاً انگار یک نفر هستند در دو جسم و من میگفتم نه. میگفتی در هر جایی دو قلویی به دنیا آمد باید یکی از آن دو را کشت. زنده نگه داشتن هر دو آنها جنایت در حق بشریت است، حتی بدتر از شبیه سازی انسان. و من عصبانی میشدم که دیگر این شوخی ات را نمیتوانم تحمل کنم...
تا اینکه یک روز وارد خانه شدم و خودم را دیدم که کنار تو خوابیده ام. چیزی را که سالها فقط در رویا دیده بودم اکنون زنده و متحرک داشتم میدیدم. اول خنده ام گرفته بود، ولی بعد نوع خنده ام عوض شد...
_ شما متهم هستید به قتل برادر و همسر خود. آخرین دفاع تان را بگویید.
_ دفاعی ندارم آقای قاضی. من برادرم را نکشتم. من خودم را کشتم. هر روز زندگی برایم عذاب است. مانند این که در آیینه نگاه کنید و هیچ چیزی نبینید...
فکر میکنم در هر جایی دو قلویی به دنیا آمد باید یکی از آن دو را کشت. زنده نگه داشتن هر دو آنها جنایت در حق بشریت است. حتی بدتر از شبیه سازی انسان... .
به پایداری میاندیشم
پایداری در برابر ظلم
پایداری بخاطر عقیده
پایداری بخاطر "او"
پایدار بودن در اندیشه
پایداری تا پای جان
به کلمات فکر میکنم و معنای آنها و بهای معنای آنها در عالم واقعیت
به کلمات فکر میکنم و به تأسی از رضای روزنها شک میکنم یا مییابم:
پایدار = پای ِدار
خسته شده بود، از همه، حتی از او.
رفت توی آشپزخانه و درب را بست، یاد دوران دانشجویی تهرانش افتاد و او که با خود آورده بودش اینجا، شهرپدری!اورا از خانه کوچک آپارتمانی با گازلوله کشی و آب سردو گرم آورده بود به شهر زادگاهش، برای اثبات عشق و توانستن و مهربانی.
خسته بود و خوابش میآمد، شیر کپسول را چرخاند. کپسول پرکردن هم دردسری است اینجا.
خسته بود، شیر اجاق گاز را پیچاند ولی کبریت نزد، همان زیر خوابید و خوابش برد.
بیدارشد، او بود؛ چشمهایش تار میدید و درست نمیفهید. واگویهای شنید:
" برای عشقمان آنقدرمایه نگذاشتی تا دردلم مردی، حالا هم اگر زندهای بخاطر من است که به شک تو احترام گذاشتم و کپسول خالی را ندادم پسرخالهات با موتورش ببرد پرکند، برمیگردم به گاز لولهکشی."