برای اینکه تمامی تلاشم را انجام داده باشم و با تشکر از رکانا بخاطر پیگریاش و پیشنهادش برای نوشتن این پست:
با توجه به پست دیوانه و کامنتهایش ، حاصل نظر همه این بود که درآن باره بصورت آن لاین بحث کنیم. تا بحال کسی بطور جدی علاقه مند نبوده اگر از دوستان کسی علاقه مند به ادامه بحث است لطف کند و آیدی یاهویش را در قسمت کامنتها بگذارد تا امکان بحثی همگانی را فراهم کنم.
پوست خیس و حرکت، قطرههای داغ عرق از کنار شقیقهام پائین میآید.
نگاهش میکنم،
فکرم میرود به چرائی و چگونگی، میزان ماندگاری، دلایل سرخوردگی، عشق و لذت، هورمونها، جدائی...
صدایم میکند،
_: اینجا هم؟ به چی فکر میکنی وسط همه بیفکریهای من؟
خودم را در آینه دیدم و چکهچکههای آب که از صورتم میچکید،
صدای آب با فشار زیاد میآمد، آب سرد.
- یعنی تمام شد؟
خودم را جمع و جور کردم و بیرون آمدم. روی درب کناری نوشته شده بود " ویژه بانوان".
عکس کنار نوشته چقدر شبیه او بود با دامن کوتاه،
پشت میزم نشستم.
همبستگی بزرگ وبلاگ نویسان با دانشجویان در بند

جرأتم بسیار کمتر از آنهاست و تنها توانستهام به یادشان وبلاگم را دربند نامشان کنم.
مینویسم به پاسداشت حرمت همدرس بودن با دوستانی که در همبند بودن همراهیشان نکردم. مینویسم تا درونم با هجمه این خجالت سکندری بخورد و یادش بماند که همیشه کسانی حرفی میزنند و میروند و کسانی حرفی زده و میمانند و من که ماندنی هستم یادم باشد که ماندم بسته است به رفتنی دلم میخواهد که برگردند کنار نزدیکترین کسانشان و در ذهن خود ایدهآل پردازیشان را ادامه دهند، درسشان را بخوانند، زمان بگذرد، درگیر نان شوند، کمی از ایدهآلها کوتاه بیایند و زندگی کنند. زندگانی آزاد، زندگی بیبند.
دیوانه شدهام، منی که حتی یکبار هم این برنامه تلویزیونی را ندیدهام اولین چیزی که بعد از آن فکر توی کلهام آمد این بود : " خیلی خطرناکه حسن.."
میگویند طنز خیلی تلخ است و راست میگویند.
نمیدانم اینجا را میتوانید بخوانید یا نه ؟ http://www.autnews.info/ اگر از فیلترش عبور کنید بخوانید که با دوستان من، کسانی که میشناسمشان چه کردهاند؟ یاد گرفتهام که شک کنم، میتواند نوشتههای این سایت هم دروغ باشد یا بزرگنمائی یا... ولی چیزی درونم میگوید که راست است .
دیوانه شدهام، با خواندن آن شکنجهها دلم میخواهد که شکنجه شوم. میخواهم بروم دانشگاه و داد بزنم و هرچه را که فکر میکنم بگویم. میخواهم بدانم چقدر راستگویم و چقدر ثابت قدم. دیوانه شدهام، دلم میخواهد شکنجه شوم تا از آنها عقب نباشم شاید.
ولی میترسم، ترسویی بیش نیستم که از ساعتی دیگر برای سرزدن به تعداد کامنتهای پستهایم هی به اینجا سر میزنم. مطمئن نیستم آنها میدانستند که این بر سرشان میآید و اقدام کردند ولی در هر صورت آنها آنجایند و من اینجا، تنها با تغییر نام وبلاگم که اگر 3تای دیگر هم آزاد شوند باز هم نامش میشود "داستانک".
آدم منطقیای هستم ولی با احساساتم چه کنم؟ چرا آزادی انسانها اینقدر گران است؟ چرا اینقدر محافظهکارم؟ به چه چیز این زندگی دلبستهام؟ چرا آدم نباید برای چیزی که فکر میکند درست است بمیرد؟ چرا خودش را منفجر نکند؟ چه چیزی بیرون برایش هست خود سرخوردگی؟ برای چه مینویسم اینجا؟
دیوانه شدهام، من که این بیرون هم در شکنجهام چرا میترسم وارد "بندها" بشوم؟؟؟
تا مگر شیشه این قصر ِ ستم در شکند
تا مگر ولوله افتد به دل ِِ کاخ ِ سکوت
دست در حسرت سنگ
سنگ در آرزوی پرواز است.
شکست سکوت_ حمید مصدق
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پی نوشت:
باید امشب بروم، باید امشب چمدانی را که به اندازه پیراهن تنهایی من جا دارد بردارم
و به سمتی بروم
که درختان حماسی پیداست،
رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا میخواند.
یک نفر باز صدا زد: سهراب!
کفش هایم کو؟