تبليغاتX
داستانک
داستانک
تکه‌های کوچکِ گفتنیِ زندگی
چهارشنبه 28 شهریور1386
این دو تا خیلی خوبن ! :

خانه ای از شن و مه 

مطرود 

 

+ نوشته شده در 9 توسط ..
سه شنبه 27 شهریور1386
صیاد
... چون آهوی گم گشته به هر گوشه دوانم

                                     تا دام در آغوش نگیرم، نگرانم...

+ نوشته شده در 9 توسط ..
یکشنبه 25 شهریور1386
مرغان دریایی مهاجر
از وبلاگ روزن ها :

 

مرغان دریایی مهاجر-

بی‌آشیانه به هنگام زندگی،

بی‌گور وقت مرگ.

 

 

                             کاتو شاسون

                                      فواد نظیری

+ نوشته شده در 9 توسط ..
سه شنبه 20 شهریور1386
من قاتل پسرتان هستم!

یک نمای دیگر از جنگ و آدمهایش، قتلهایش و زجرهایش.

" پاداش سکوت "را دیدم.

دیگر از جنگ نوشتن برای من بس است، من اینکاره نیستم، نشانه‌ها را ببینید و فراموششان نکنید.

+ نوشته شده در 23 توسط ..
چهارشنبه 14 شهریور1386
عمو

به عمو زنگ زدم و گفتم که یکی از بچه‌ها میاد اینجا با هم یک پروژه داریم.

گفت: اُکِی!

.

.

صدای زنگ در اومد، گفتم : عمومه.

گفت: درو باز کن، چرا اینقدر صورتت قرمزه؟

.

-          سلام عمو

-          سلام

-          سلام

-          سلام...

 

یکراست رفت توی اتاق کارش و تا ما نخواستیم خداحافظی کنیم و بریم، بیرون نیومد.

+ نوشته شده در 12 توسط ..
پنجشنبه 8 شهریور1386
وِی‌کِی‌شِن!!

 یعنی آنکه با یکنفر که فکر می‌کنی در این برهه از زمان بیشتر از همه با اوخوش می‌گذرد می‌روی یک جایی.

جایی که کار نباشد، دغدغه خاصی نباشد و جالب آن است که کار خاصی هم نمی‌کنی. پول خرج می‌کنی و متناسب با آن از انواع مختلف سرگرمی‌ها برخوردار می‌شوی.

باهاش شنا می‌کنی، غذا می‌خوری، گردش می‌روی.

با او در بالکن رو به دریای هتل می‌نشینی و کتاب می‌خوانی!!

 

اینها کار خاصی نمی‌کنند. زندگی را با همه دردسرهایش پذیرفته‌اند و تصمیم گرفته‌اند انسان باشند. خیلی ساده.. زندگی و لذت..

ما همه چیز را قانونی یا غیر قانونی خیلی راحت در اختیار داریم، باید تصمیم بگیریم انسان باشیم و زندگی کنیم.

 

 

پی‌نوشت: پدرم درآمد تا نوشتمش!!!

+ نوشته شده در 16 توسط ..
یکشنبه 4 شهریور1386
 

داستان کوتاه..

 

مزخرفات..

 

ظهر بود. از اون ظهرهای آفتابی و بسیار سرد زمستانی که بعد از چند روز برفی، جون میده برای پیاده روی. به خصوص که دو روز به ولنتاین مونده باشه و ویترین مغازه ها پر باشه از قلب و شکلات و عروسک؛ و پیاده رو هم پر از دخترهای و پسر های دبیرستانی که ذوق خریدن اولین کادو ولنتاین زندگی شون رو دارند. امید با خودش گفت: شور زندگی یعنی همین جوجه مرغ و خروس هایی که تو مغازه ها دنبال قلب و تیر شکسته هستند؛ و بعد فکر کرد: واقعاً ابله هستند کسانی که اهمیت این لحظه ها رو درک نمیکنند. "ارزش هر بازی رو فقط بازیکنان همون بازی میفهمند"؛ و بعد یاد کتاب "بازی ها" افتاد و باز از خودش پرسید: "راستی، صاحب اون کتاب الان کجاست؟ امیدوارم در حال خریدن کادو نباشه".. و بلافاصله خندید از اینکه بعد از این همه سال هنوز گاهی گذشته ها براش مهم میشه، هر چند برای چند ثانیه. در همیت خیالات به میدان رسید و منتظر ماشین شد. اولین تاکسی بعد از شنیدن آدرس بوق زد و چند متر جلوتر نگه داشت. همین که سوار شد و در رو بست موبایلش هم زنگ خورد. مسعود بود.

_ سلام مسعود. کجایی؟

_ دارم میرم نهار بخورم. تو چی؟

_ تو راه خونه. عصر دیر نیای. شب باید زود بخوابیم.

_ سعی میکنم. عصر جایی کار دارم. بعد سریع میام.

_ اوکی. میبینمت.

گوشی رو قطع کرد و با خودش گفت: من که میدونم چکار داری...

همیشه شب های کوه همین برنامه بود. قرار میگذاشتند زود بخوابند. اما تا دیر وقت مینشستند به صحبت از کوه و موسیقی و سیاست و البته از آدم ها. بخش مهمش هم همین آخری بود. چرخید تا گوشی رو بذاره توی جیبش که متوجه فرد کناریش شد. به هوای دیدن پرده سینمایی که تاکسی از جلوش رد میشد، چرخید تا چهره اش رو کامل ببینه: عجب.. عجب.. آفرین بر دختران حوا! و باز یاد شعری افتاد که چندی پیش یک جایی دیده بود: "دست حوا کوتاه بود، من همه سیب ها را خواهم چید". اما خوب الان همه سیب ها رو نمیشه چید. باید باغبون ماهری باشی! ... بعد از این فکر ها پوزخندی زد و گفت: "آقا امید، بی خیال شو. به فکر فردا باش..."

 

***

یکساعتی بود که مسعود رسیده بود. از همون اول نشسته بود روی لبه تخت و کتاب شعری رو که از توی کتابخونه برداشته بود ورق میزد. امید همین طور که داشت وسایلش رو جمع میکرد، با جنب و جوش حرف میزد و سعی میکرد مسعود رو هم به حرف زدن مجبور کنه.

_ اون دفعه گزارش هواشناسی خوب بدبختمون کرد. امیدوارم ایندفعه درست باشه.

_ آره. ...

_ "خداحافظ گری کوپر" رو خوندی؟ شعر های اون مرتیکه جهود رو چقدر خوب ترجمه کرده. در ضمن ممنون میشم زودتر کتاب رو پس بدی.

_ کامل نه. میدم بهت ...

_ صبح به آژانس بگم ساعت چند بیاد؟

_ نمیدونم...

دارم میرم چای بریزم. میخوای؟ میوه هم هست.

_ نه ...

امید کم کم داشت کلافه میشد از این جواب های کوتاه و مختصر. به میز تحریر تکیه داد و عصبانی و شمرده گفت: "ببین عزیز جان، ناراحت نشی. اما اگر ماجرای عشقی تو به هم خورده به من و برنامه ای که میخواهیم بریم مربوط نیست.

_ چی میگی تو؟

_ دارم میگم قراره چهار روز فقط تو باشی و من. پس اگر حال حرف زدن نداری و دوست داری با خودت خیالات بفرمایی و نمیتونی بیای بهتره همین حالا بگی.

مسعود خیره نگاهی کرد و گفت: "دوست داری چی  بگم بهت؟ اصلاً خودت فکر میکنی کدوم بهتره؟". بعد به سمت کامپیوتر روی میز تحریر رفت و موسیقی رو روشن کرد: "تو هم با من نبودی..."، با دست هاش صورتش رو پوشوند و ادامه داد: نباید این طوری میشد. نباید ...  

"قضیه شما به من ربطی نداره. اما "... امید با لحنی جدی تر ادامه داد:

_ببین مسعود ... اینو تو گوشت فرو کن. آدم ها عاشق همدیگه نمیشن. آدم ها عاشق پول همدیگه میشن. عاشق موقعیت اجتماعی همدیگه میشن. عاشق قیافه همدیگه میشن. عاشق اداهای روشنفکری و کتاب های همدیگه میشن. عاشق هنر نقاشی و عکاسی و موسیقی همدیگه میشن. فهمیدی؟ عاشق پوست صاف و برنزه همدیگه میشن. پس فکر نکن اگه نتونستی اونو عاشق خودت کنی الان یک شکست خورده هستی. فکر نکن الان تنها و آخرین عشق واقعی زندگی ات رو از دست دادی و حالا باید به خاطر این شانس از دست رفته غصه بخوری. فکر نکن اون آدمی بوده که با بقیه فرق داشته و حالا ارزش افسوس خوردن داره. فکر نکن باید بشینی اینجا و زر زر کنی.

مسعود بی تفاوت روی تخت دراز کشید. امید که کمی هم سرخ شده بود، نفسی کشید و کمی شمرده تر ادامه داد:

_ یه چیز دیگه. تو وقتی یک کوه سه هزار متری به درد نخور زشت رو هم نمیتونی فتح کنی، اون کوه تبدیل میشه به مشغله ذهنی ات. میشه مسئله مهم ساعات بیکاری ات. بعد فکر میکنی اگر از این یال یا مسیر رفته بودم یا اونجا این اشتباه رو نمیکردم به قله میرسیدم. یا چرا این کارو کردم و چرا اون روز این غلط رو نکردم. ولی اگر همون دفعه اول تا آخرش، تا تهش میرفتی حتی شاید به خودت میگفتی حیف وقت و انرژی که گذاشتم. ...

"شاید،.. شاید حقیقت آدم ها هم بیشتر از این نباشه. "

_ اینطوری فکر میکنی؟ خودت هم به این اراجیف اعتقاد داری؟

_ آره.

امید آهی کشید و ادامه داد: اعتقاد دارم.

سکوت چند دقیقه ای طول کشید. مسعود بلند شد و با خنده تلخی گفت: "اولاً بیشتر از کوپنت حرف زدی. دوماً داری مزخرف میگی. سوماً، همون طور که خودت گفتی بهتره تو این چند روز بیشتر به کوه فکر کنیم تا این حرف ها. پس بلند شو میوه بیار تا بتونم فکر کنم که فردا باید چکار کنیم".

امید نگاه مکث داری کرد و با خنده گفت: "باشه. ولی روی این مزخرفات فکر کن" و همین طور که از در اتاق بیرون میرفت داد زد: "بلند شو که صخره های پر برف در انتظار ماست. بلند شو" . ...

 

 

احسان..

 

 

+ نوشته شده در 12 توسط ..