تبليغاتX
داستانک
داستانک
تکه‌های کوچکِ گفتنیِ زندگی
یکشنبه 29 مهر1386
حاشیه‌های وبلاگ

 

-          اگر بحثهای چند ماه قبل این وبلاگ را به یاد داشته باشید، پیشنهاد بحث گروهی داده شد که در آن گفتگوهائی که فقط من شرکت کردم و "رکانا" ، بحث ایجاد یک وبلاگ گروهی قطعی شد. رکانا همه کارهایش را انجام داد و نوشتنش را هم شروع کرده، یاری را هم جذب کرده، خوشبختانه، که در آن میان ما را کمک کند! آدرس آن وبلاگ را می‌نویسم تا آنجا را هم بخوانید. از رکانا معذرت خواهی می‌کنم بخاطر کم‌کاری‌ام تا همین الان و احتمالاً تا آخر آبان‌ماه.

 

 http://questi0nmark.blogspot.com/                                                                     

 

-          به احسان : اینجا را روزانه بین 20 تا 30 نفر می‌خوانند ( همان 50تا هم نیست). من انتظارم این بود که دوستانی مثل تو، وبلاگ " باهم بریم"  را توی وبلاگهایشان تبلیغ کنند تا تعداد بیننده‌ها و همراهان بالفعل افزایش یابد. در این زمینه کمکی ندیدم و با آن 20-30 نفر هم به جائی نرسید کارمان.

 

 

-          به رهگذر خسته : از شما می‌خواهم که راه ارتباطی (ایمیل) به من بدهید تا نظر خودم را برایتان بنویسم. اگر می‌خواهید چیزی را اینجا از زبان شما بنویسم لطفاً آنرا برایم بفرستید تا امکانش را بررسی کنم. در قسمت نظرات به هر ترتیب که دوست داشته باشید می‌توانید بنویسد و نظر دیگران را بپرسید. کمافی‌السابق!

+ نوشته شده در 10 توسط ..
شنبه 28 مهر1386
حکم - اوین - پلی تکنیک

روزی نام اینجا "داستانک" بود. نام اینجا در بند نام دوستانی که در بند این حکومت‌ تا سالها گرفتارند، باقی خواهد ماند.

 

 

دنیا بر سرانگشت

 

دنیا آنجاست

   روی میز مدرسه،

با کوه‌هایش

       که نگاه از آن بالا می‌رود

              و اقیانوس‌هایش

       که واژگون نمی‌شوند.

 

با نوک انگشتان

ضربه‌ای می‌زنیم

     قاره‌ها می‌آشوبند

بیش از پیش تند.

    تا این خاکستریِ شتابان

                             بر منظری دیگر

بایستد.

میشل مونرو

+ نوشته شده در 20 توسط ..
پنجشنبه 26 مهر1386
نتایج حرکت هماهنگ وبلاگها برای محیط زیست :                              

                                                                                http://blogactionday.org/ 

اینجا هم خبری نشد! اصلاً به من ایده و این حرفها نیومده

+ نوشته شده در 15 توسط ..
دوشنبه 23 مهر1386
روز حرکت وبلاگها برای محیط زیست

وفای به عهد  :نکات محیط زیستی ِ من:

-          موضوع آلودگی‌های حاصل ازسوخت ماشین‌ها و استفاده کمتر از اتومبیلهای شخصی موضوع مهمی است، کافی‌است کمی درمورد مشکل گرمایش زمین و پیامدهای احتمالی آن از دیدگاه دانشمندان تحقیق کنید. به شخصه من با این سهمیه‌بندی بنزین، نوع انجام‌گرفتنش، فرهنگ انجام گرفتنش و شخص دستورداده‌اش مشکل دارم. سهمیه بندی بنزین مشکلات بی‌شمار درون کله‌ام را بشکل قابل توجهی افزایش داده و مجبور شده‌ام بخاطر نوع کارم و کوه‌هایم همیشه حرص بخورم و تابحال چند باکی هم بنزین آزاد زده‌ام. ولی امروز می‌خواهم از دوستانی که یکی از دغدغه‌ها‌شان زمین و آینده آن است خواهش بکنم که از این وضعیت اجباری ( که البته همانگونه که اشاره شده راه‌های دورزدن بی‌شماری برای آن گذاشته‌اند) بطور داوطلبانه استفاده بیشتری کرده و با دلداری دادن به خود، _ با این مضمون که داریم کاری برای جهانی می کنیم که عمر ما صدم درصدی از آن هم نیست_ سختی به خود داده و از وسایل نقلیه عمومی نادر کشورمان (بویژه شهر تهران) بیشتر استفاده کنیم. اینگونه آن سختی کمی لطیف‌تر بر ما می‌گذرد و کاری هم برای محیط زیست کرده‌ایم حتی اگر دلیلش و قانون گذار ِدلیلش تحمیلی باشند!

-          درهمین راستا ایده‌ای هفته‌ها در ذهنم بود و الان بهترین زمان وجای بیان کردنش است. ایده‌های من اینجا هیچگاه با استقبال مواجه نشده‌اند بنابراین خوشحال خواهم شد که در صورت عدم استقبال، کسی که وقت بیشتری دارد ایده مرا گسترش داده، حتی تبدیل به وب‌سایت کرده( اگر کامپیوتر می‌داند) و خلاصه یکجوری اجرائی‌اش کند!  وبلاگ  "با هم بریم!" را ساخته‌ام تا کسانی که مانند من بالاجبار با ماشین شخصی به محل کار خود می‌روند مسیر و زمان حرکت خود را مشخص کنند تا همسایه‌هایی و یا درراه‌مانده‌هایی، با آنها همراه شده و از ماشین شخصی بصورت "پر" و نه تک‌سرنشین استفاده شود. کسانی که با این ایده موافقند مسیر حرکتیشان را در قسمت نظرات همان وبلاگ بنویسند و من برای هر مسیر یک پست خواهم گذاشت. این ابتدای ایده من است، اگر استقبال شد حتماً روش رابطه برقرار کردن در وبلاگ را آسانتر و مفیدتر خواهم کرد. ایمیل  یا شماره موبایل برای برقراری رابطه یادتان نرود و یا حداقل بطور مرتب به وبلاگ و قسمت نظراتش سرکشی کنید. ممنون می‌شوم همکاری کنید؛ اگر تنها خودم هم بتوانم همراهانی در مسیرم پیدا کنم خوشحال خواهم شد.

      راستی اگر ماشین ندارید حداقل در وبلاگهایتان یا مهمانی‌هایتان! تبلیغ کنید.

 

-          برفخانه (تزرجان) یکی از قله‌هایی است که من علاقه عجیبی به آن دارم؛ ترکیب سنگ و برف ویخ در زمستان دست‌نیافتی و بسیار زیباست. "این خبر" را خواندم که آنجا هم می‌خواهند تله کابین بگذارند. هنوز نمی‌دانم و نمی‌توانم بگویم که اینکار غلط است. معتقدم کوه متعلق به همه انسانهاست با هرتوانائی که برای بالا رفتن از آن که دارند، ولی می‌ترسم که خرابش کنند. خواهشم این است که فرهنگ لذت بردن از طبیعت بدون آسیب رساندن به آنرا تبلیغ کنید تا کوههایمان آسیب نبینند و همه کسانی که می‌آیند و یا در آینده خواهند آمد بسته به میزان توانائی و علاقه‌شان از کوه لذت ببرند.

+ نوشته شده در 14 توسط ..
شنبه 21 مهر1386
تخت

داستانک :

تخت‌های دونفره برای زندگی مشترک بسیار مناسبند. بعد از یک بحث و دعوای حسابی وقتی پشت به پشت هم می‌خوابیدیم هرکسی نیمه شب تخت‌مان را نگاه می‌کرد ما را در آغوش هم آنچنان می‌یافت که شبهای داغمان از ابتدایش آن طور شروع می‌شد. بوی تنش نمی‌گذاشت بیش از ساعتی جدا بخوابم.

 

چند ماه بعد از آنکه برای اولین بار بعد از دعوایمان _بدون حرف زدن _ جایش را جای دیگری غیر از اتاق خواب پهن کرد از هم جدا شدیم.

 

مسئله: تختهای دونفره را ساخته‌اند تا اگر هم در روز نمی‌توانید یا بلد نیستید کنار یکدیگر بودن و باهم بودن را بخواهید حداقل در شب و تاریکی به نزدیکترین حالت ممکن به هم برسید. ؟ !

وقتی که یکی از دو نفر بدون حرف زدن جایش را جای دیگری غیر از اتاق خواب پهن کند این ابتدای جدی‌ترین خواستن جدائی‌ است؟

+ نوشته شده در 20 توسط ..
دوشنبه 16 مهر1386
ما 60ایها- 14

هنوز بوی جنگ می‌آمد، در واقع بوی دود لاشه‌هایش بود. همان وقتها هم مشاعره می‌کردیم و فال حافظ می‌گرفتیم. دائی‌ام مفقودالاثر بود و مادربزرگ دل‌نگران.

همه نوه‌ها صفحه‌ای را نشان گذاشته بودیم و هروقت حرفی از دائی می‌شد برای مادربزرگ فال حافظ می‌گرفتیم و همیشه به عمد این شعر می‌آمد :

 

یوسف گم‌گشته باز آید به کنعان غم مخور .......

خودمان را هم گول می‌زدیم ؛ یادم می‌آید که اینکار را کسی بهمان یاد یا پیشنهاد نداده بود، عملی خودجوش بود  برای امیدواری بیشتر.

 

بزرگتر شده بودیم که استخوانهایی برایمان آوردند و خاندانی آرام گرفت و راضی شد.

 

حالا برای نگهداری همان مادر باید برنامه‌ریزی کنم، احتیاج به مراقبت همیشگی دارد، سخت است، چه کسی؟برای چه مدت؟ تا کِی؟

سرم را به دیوار کوبیدم چون به اینکه اگر نباشد چه موضوعاتی خود بخود حل می‌شوند، فکر کردم. چقدر راحت به پاک کردن صورت مسئله فکر می‌کنیم، چرا؟‌

چگونه به خودم امید بدهم؟

+ نوشته شده در 23 توسط ..
دوشنبه 9 مهر1386
حرکت وبلاگها
 

  اگر وبلاگ دارید و به مسائل زیست محیطی توجه می کنید حتماً همراه شوید. 

 توضیحات :

انگلیسی : http://blogactionday.com/

فارسی : http://blogactionday.com/ir 

ثبت نام :  http://blogactionday.org/commit 

 

...در روز بیست و سوم مهر ماه (پانزدهم اکتبر)، وبلاگ‌نویس‌ها از سراسر جهان دست به دست هم می ‌دهند تا مساله‌ا‌ی مهم را مورد توجه همگان قرار بدهند.

موضوع امسال این حرکت، محیط‌ زیست است. هر وبلاگ‌نویس به سبک خود و مرتبط با موضوعی که خودش انتخاب می‌کند، مطلبی در این مورد می‌نویسد. هدف ما این است که همه را برای رسیدن به آینده‌ای بهتر،‌ وادار به صحبت کنیم.

ما به دنبال وبلاگ‌نویس‌ها از هر ملیت و پیش‌زمینه‌ای هستیم تا با نوشتن درباره‌ی موضوعات مختلف، به ما بپیوندند. کارهایی که شما باید انجام بدهید، به شرح زیر است:

در روز بیست و سوم مهرماه بنویسید ...

 

+ نوشته شده در 13 توسط ..
شنبه 7 مهر1386
عادت

اینکه باخبر بشوی از عادت ماهیانه یعنی رابطه‌ات عمیقتر شده است!!؟؟ این باخبر شدن یا نشدن میتواند دلیلی برای دسته‌بندی نوع رابطه‌هایت باشد!؟

+ نوشته شده در 22 توسط ..
جمعه 6 مهر1386
داستان کوتاه،

کلید..

 

کلید رو توی قفل چرخوند و در رو باز کرد. حیاط کاملاً تاریک بود و اگر نبود نور ضعیف و سفید چراغ خیابان، مجبور میشد برای راه رفتن لامپ حیاط را روشن کند. آرام از عرض حیاط گذشت. از پنجره اتاق طبقه همکف نور ضعیف مهتابی به بیرون میپاشید. پیرزن ساکن طبقه همکف جلوی تلویزیونِ روشن دراز کشیده بود و به نظر میرسید همان جا خوابش برده است. طبقه اول تاریک بود و تنها نور ضعیف نارنجی ای به همراه صدای ملایم موسیقی از پرده اتاق خواب رد میشد. چراغ های طبقه دوم هم کاملاً خاموش بود. در این طبقه کسی زندگی نمیکرد. و طبقه سوم.. پنجره ها بسته و پرده ها کشیده. همون طوری که صبح موقع بیرون رفتن از خونه بوده.

از پله ها بالا رفت تا به خانه خودش رسید. از بودن در طبقه آخر راضی بود. گر چه بالا و پایین رفتن 50 تا پله کار لذت بخشی نبود، ولی حداقل کسی از جلویِ آپارتمان اش رد نمیشد و همین قدر تنهایی هم غنیمت بود.

در آپارتمان را باز کرد و یکراست به آشپزخانه رفت تا کیسه مواد غذایی را درون یخچال بگذارد. هنگام برگشتن به سمت اتاق خواب دید در آپارتمان را باز گذاشته است. چراغ را روشن کرد و در را بست ...

 

 " تو چرا اینقدر گیجی؟ فکر کنم اگر یک روز خونه نباشم همه درها رو باز میذاری. دیگه خوش به حال آقا دزده".

" اولاً که چرا خانوم دزده نه و آقا دزده! دوماً اگه یک روز نباشی یک خانوم خوشگل دیگه استخدام میکنم تا در رو پشت سرم ببنده".

" خب دیگه. اگر من شانس داشتم یکی گیرم میامد که بگه اگر تو یک روز نباشی من میمیرم. ای بابا..".

" من اون اوایل وقتی تو رو دو روز نمیدیدم دقیقه ای 30 بار میمردم و زنده میشدم. دیگه پوستم کلفت شده عزیزم"...

 

کیفش را روی تخت انداخت و لباسش را درآورد ولی لباس خانه نپوشید. گو اینکه از برهنه گشتن در خانه خوشش نمی آمد. ولی هوا آنقدر گرم و خفه بود که نمیتوانست تحمل کند. تا پنجره را باز کرد صدای جیرجیرک های پارک روبرو هم ریخت درون اتاق. به نشیمن برگشت و تلویزیون را روشن کرد. تازه روی کاناپه نشسته بود که یادش آمد چقدر تشنه است ...

 

" خانوم خونه! چای میخوری برات بریزم؟ با کتاب خوندن میچسبه ها".

" هوم .. نمیدونم. شاید یک لیوان آب سرد بخوام".

" عزیز جان! این همه گفتم چای دو نفره کیف داره. بریزم برات؟".

" بریز. یکی میخورم. پس شکلات هم باهاش بیار".

 

به خودش آمد و دید دو تا استکان توی سینی گذاشته است. خندید و سپس آهی کشید. یک استکان را درون سبد گذاشت و با یک چای به جلوی تلویزیون برگشت. یک دور همه کانال ها را نگاه کرد: مسابقه تلفنی و فیلم و سخنرانی.. شاید موسیقی انتخاب بهتری باشد. تلویزیون را خاموش کرد و CD موسیقی را درون دستگاه پخش گذاشت و صدایش را کمی بلند کرد؛ باز روی کاناپه دراز شد و چشم هایش را بست ...

 

" آقایی! چشات رو حالا باز کن.. تولدت مبارک. اینم کادو ات. CD موسیقی فیلم BLUE".

" به به. آفرین. آفرین. حالا که اینطوره چطوره یکبار دیگه فیلمش رو هم با هم ببینیم. موافقی؟".

" تو از دیدن این دختره سیر نمیشی؟ غیرتی بشم میرم پیداش میکنم میکشمش ها!!"

" حالا بیا بشین. بعداً با هم میریم پیداش میکنیم. بدو بیا اینجا ... ".

 

فکر کرد: آخرین بار چه لباسی پوشیده بود؟ یادش نبود. آبی بود. آبی. چه شکلی شده بود؟ شبیه عکسش؟ نمیدانست. فقط میدانست هنوز از آخرین سفرش چند روزی بیشتر نمیگذشت و هنوز صورتش آفتاب سوخته بود. و اینکه به او گفته بود: "چقدر بهت می یاد. از این به بعد ضد آفتاب نزن...".

 آخرین جملاتش چی بود؟ .."شاید دارم اشتباه میکنم. شاید تمام حرف هایی که گفتم احمقانه است. ولی الان اینطور فکر میکنم. که دیگه ادامه دادن فایده ای نداره. امیدوارم از دست من عصبانی نباشی و یا حداقل منو ببخشی. خداحافظ". ... نه! یک چیز دیگر هم گفته بود.. "شاید یک روز بفهمم که الان داشتم اشتباه میکردم. شاید اونروز بخوام برگردم. البته اگه تو بخوای و هنوز کلید ها رو عوض نکرده باشی"..

 

چقدر گذشته است؟ 300 روز؟ نه. یکسال بیشتر شده است. 400 روز؟ در همین حدود. ممکن است به 500 روز هم برسد؟ یا حتی بیشتر؟ میتوانست تحمل کند؟ نمیدانست.

 

با نجوا گفت: "هنوز کلید ها رو عوض نکردم ..." .

 

 

 

احسان.

 

 

+ نوشته شده در 1 توسط ..
دوشنبه 2 مهر1386
قربونت برم، بیب بیب

- قربونت برم من.

_ منم قربونت برم عزیزم.

- .....

_ مثل اینکه حرفی نداری بگی الان؛ خوب بریم دیگه، فعلاً کاری نداری؟ باز بهت زنگ می‌زنم.

- راستش خسته شدم از بس فقط قربون هم رفتیم، ما حرف دیگه‌ای نداریم بزنیم؟ حرفی نداریم با هم؟

_ ............... نمی‌دونم، .... نمی‌دونم.

- مواظب خودت باش، فعلاً خداحافظ

_ قربونت برم، تو هم مواظب خودت باش، خدا حافظ

 

 

بیب بیب بیب بیب بیب

+ نوشته شده در 14 توسط ..