کسانی که اینجا را مدت زیادی همراهی کرده باشند میدانند که من زیاد اهل جواب دادن به کامنتها نیستم، مخصوصاً به انواع خاصی از آنها که بحث دربارهشان بیشتر مخرب است تا سازنده.
کامنت دوستی بنام رضا برای پست قبلیام من را بر آن داشت که دو نکته را یادآوری کنم :
- من اصلاً خودم را آدم بدون اشتباهی نمیدانم؛ از نظر تفکر، عقاید، اخلاق، رفتار و کردار و حتی نوشتار.
- در زمان زندانی شدن دوستان پلیتکنیکیام پستی نوشتم با نام دیوانه که آنجا بحثهائی در گرفت و در نهایت منجر به ایجاد یک وبلاگ جدید گروهی بنام question marks شد. هر چند که آن دعوت به بحث و ایجاد وبلاگ از سوی هیچ یک از دوستان جدی گرفته نشد ولی من بهمراه دو دوست آنرا ادامه دادهام. مطالب مربوط به مسائل اجتماعی، شاید سیاسی و دانشگاهیام را آنجا مینویسم.
من یک دلبر* مدرنام، رکسانا و نیلوفر اینجوری میگفتند. کتاب میخوانم، کامپیوتر بلدم و اینترنت و چت! حتی میتوانم از پشت کامپیوتر مشتری پیدا کنم.
حالا چرا این بالا ایستادهام؟ همین الان هم از این ماشینها که با سرعت از زیر پیام میگذرند میترسم، چرا باید اینجا بایستم و منتظر تأثیر قرصها بمانم؟
فیلم خودم را دیدهام توی اینترنت، این دلیل کافیاست تا خودم را بکشم؟ حتی یادم نمیآید با کی بودم، کِی بوده، کجا بوده...
بهتر است تا کلهام کار میکند تصمیمی بگیرم. میترسم از ماشینها، میترسم از مرگ. آرزوهایم... یک مرد همیشگی، همآغوشی آرام و طولانی بجای وحشیبازی، فکر کردن به خوابِ بعدش بجای پولِ بعدش، تخت و تشک تمیز و موسیقی لایت ... آرزوهایی دارم؛ پس چرا بمیرم.
آن فیلم میتواند فیلم تبلیغاتیام باشد، من مدرنام.
* : روسپی، در اخبار حوزه فرهنگ و انتشار کتاب به دنبال دلیلش بگردید.
پی نوشت : روسپی با روسپید یک دال بیشتر فاصله ندارد.
از جهان عقب نشینی کردهام!
به روی تختخوابم، کنار رادیو
ولی هنوز نمیدانم که من
رو به جهان دارم یا پشت به جهان کردهام.
"بیژن جلالی"
پی نوشت : تا یادم نرود...
حرفهای ما هنوز ناتمام
تا نگاه میکنی وقت رفتن است ...
... آه ای دریغ و حسرت همیشگی
ناگهان چقدر زود دیر میشود.
قیصر امین پور را سالها پیش شناختم و شعرهایش را بسیار نزدیک به درونم حس میکردم.
قیصر امروز صبح مرد.
و قاف
حرف آخر "عشق" است
آنجا که نام کوچک من آغاز میشود.
این تاوان ناراحت کردن تو است؟ تاوان روشنفکر بازیهایم؟ عقاید مسخرهام؟ مسخره؟؟ همین الآن هم منطقم میگوید که همانها درستاند. مرده شور منطقم را ببرند. ببرند؟
تو هم مقصری؟ نه نیستی؛ فقط اگر نمیرفتی اینطور نمیشد. نمیشد؟ مطمئن نیستم!
اینکه ماه به ماه همدیگر را نبینیم؛ سخت بود برایت و تحملش میکردی، سخت بود برایم و تحملش نمیکردم.
معتقد بودم به روابط آزاد، اینکه هر کسی جایگاه خودش را دارد و جای کس دیگری را نمیگیرد، اینکه همه چیز در خوابیدنِ باهم خلاصه نمیشود و آن هم نیازی است مثل نیاز به خوردن.
و ترجیح تو... ترجیح تو آن بود که اگر هم کسی جایت کنارم میخوابد همیشگی نباشد، تکرار نشود، بیاید و برود.
دوستت داشتم و ترجیح دادم که کمتر ناراحتت کنم، یاد گرفتم باخیابانیها چونه بزنم،کمکت کنم بیرقیب تصور کنی خودت را.
ایدز گرفتهام.
پی نوشت : این داستانکه ها!!