http://www.autnews.info/archives/1387,01,0008718
... که شهر بی تو مرا حبس می شود ..
فروردین بود. از آن شب های بهاری که آدمیزاد پر میکشد برای سفر کردن و دور شدن. روز های بعد از عید که مسافر خانه ها و هتل ها خلوت ترین ایام سال را میگذرانند. در یکی از خانه های قدیمی یزد که حالا به مهمان سرا تبدیل شده اتاق کوچک و دنجی گرفته بودم. نمیدانم چه شد که آن وقت سال مسافرت رفته بودم. شاید چون هوس کرده بودم. همانطور که هوس کرده بودم تنها بروم.
قبل از آن که ببینمش حسابی با هم دعوا کرده بودیم. سر چی؟ سر موضوعی که در خاطرم نیست سر به سرت گذاشتم. با لحنی تند و تحقیر آمیز آنگونه که عادتم بود. اما آنشب نمیدانم چه ات بود که تندی مرا تحمل نکردی و بحثمان بالا گرفت و به دعوا تبدیل شد. بدون خداحافظی گوشی را قطع کردم و از همان جایی که نشسته بودم، یعنی روی طاقچه کنار پنجره، گوشی موبایل را روی تخت پرت کردم و از شیشه های رنگی و کوچک اتاق های خانه قدیمی به حیاط خیره شدم. همان جا بود که وارد شدند. با دختر دیگری که شاید دوست یا خواهرش بود. جزء معدود مسافران هتل نبودند و فقط برای بازدید از خانه قدیمی آمده بودند. اما چرا آنقدر دیر؟ نیم دور، دور حوض وسط حیاط چرخیدند و روی تختی نشستند.
ساعتی پیش رگبار بهاری باریده بود و هوا در حد بی نظیری لطیف بود. برای نوشیدن چای به حیاط رفتم و پشت میزی نشستم بطوریکه بتوانم چهره اش را خوب و از نزدیک ببینم. ظاهرش به نظرم بسیار جذاب بود. کفش کتانی سفید، شلوار جین خاکستری و بارانی صورتی رنگی پوشیده بود. حتی همین الان که دارم این اعترافات را مینویسم از ترکیب رنگ لباس هایش خنده ام میگیرد. شاید تو هم تعجب کنی منی که همیشه عاشق رنگ های تیره بودم چطور از کفش سفید و لباس صورتی خوشم آمده. اما این لباس واقعاً برازندهء قد بلند و صورت خشن و استخوانی اش بود. و تازه: بارانی اش زرشکی بود و زیر نور زرد لامپ فلوروسنت به رنگ صورتی در آمده بود. دیده ای؟ زیر نور این چراغ ها همه رنگ ها تغییر میکند: آبی بنفش میشود، قرمز به گل بهی و سبز به رنگ زشتی شبیه فضولات انسانی تبدیل میشود و شاید تنها رنگ سیاه در این شرایط رنگش ثابت است. میبینی؟ حتی به رنگ لباس ها که هیچ، به چشم ها هم نمیشود اعتماد کرد. راستی آدم ها چه رنگی اند؟؟ چه دارم میگویم؟ میگفتم رنگ بارانی اش زرشکی بود و این را بعداً فهمیدم. بگذریم.
به صورت برنزه اش نگاه میکردم که پسری وارد شد و کنار دوست جدید من نشست. قیافه پسرک از آن چهره هایی بود که دلت میخواهد یک مشت حواله پوزه شان کنی. خوشبختانه قبل از اینکه اوضاع بدتر بشود، پسرک چیزی گفت و بلند شد و طرف دیگر تخت، در کنار دوست یا خواهر فرضی دخترک نشست. یادم نیست چقدر آنجا نشستند. شاید به اندازه زمانی که زیر چشمی به خطوط چهره اش خیره شده بودم. شاید به اندازه خوردن یک قوری چای قند پهلو در کنار عطر بهار نارنج های کویر، و سپس بلند شدند تا گشتی در خانه قدیمی بزنند و اتاق ها را _آنهایی که خالی از مسافر بود _ نگاهی بیاندازند. کمی که گذشت، دخترک از دو نفر دیگر جدا شد و به سمت اتاق های آن طرف حیاط رفت. دیدم که به سمت پلکانی پیچید که مستقیم به سمت اتاق من میرفت. یادم آمد که در اتاقم را قفل نکردم (کاری که مدیر هتل گفته بود انجام دهیم تا بازدید کنندگان به اشتباه وارد اتاق مسافران نشوند). به سمت اتاق دویدم و درست هنگامی به آنجا رسیدم که دخترک هم در اتاق را باز کرد و با دیدن لباس های روی تخت و وسایل بیرون ریخته از کوله پشتی روی زمین، خشکش زد. برگشت و مرا دید و با شرمندگی عذرخواهی کرد. گفتم که من معذرت میخواهم و میتوانید داخل شوید. گفت: " نه ، متشکرم. همین جا خوب است."
سراسیمه ملافه را روی لباس ها کشیدم و گفتم: شهر فوق العاده ای است.
_ بله. زیبا است. بسیار زیبا.
_ این خانه هم عالی است. به خصوص برای اقامت. به تمام هتل های پنج ستاره می ارزد.
_ از هتل ما که خیلی دلنشین تر است.
_ چند روز است اینجایید؟
_ دو روز.
_ کجا ها رفته اید؟ البته میبخشید که میپرسم.
_ نه اشکالی ندارد. تقریباً همه جا. فردا برمیگردیم. امروز آخرین روز این سفر بود. بهترین سفری که تا به حال داشتم.
دلم گرفت. تصمیم سختی بود. دل به دریا زدم و گفتم: "کاش میشد در سفر بعدی هم همدیگر را ببینیم".
دخترک کمی جا خورد. از شیشه های رنگی اتاق به بیرون خیره شد و ساکت ماند. چند لحظه ای که به اندازه یک عمر برایم طول کشید و سپس گفت: "میدانید.. من آدم مدرنی نیستم. کمی قدیمی فکر میکنم. افکارم بوی خاک میدهد".
_ من عاشق چیز های قدیمی و خاک گرفته هستم.
_ من هم همینطور. ولی فقط برای رها شدن از تکرار به اینجا می آییم. فقط برای سفر، برای تنوع. همین.
_ بر فرض که اینطور باشد، همین کافی نیست؟
_ نه. و به این راحتی ها هم نیست... میبخشید. من باید بروم. شب خوبی داشته باشید و سفر های بهتری در پیش.
رویش را برگرداند، سریع از پله های تنگ و باریک به پایین رفت و به دوستانش که دم در خروجی حیاط منتظرش بودند پیوست.
***
اینها را هیچ وقت بهت نگفتم. چه باید میگفتم؟ اینکه به خاطر کسی که حتی اسمش را هم نمیدانم توان ادامه ندارم؟ چطور میتوانستم جواب سوال هایت را بدهم وقتی خودم نمیدانستم دنبال چه چیزی هستم؟ فقط گفتم که این دوستی بی سرانجام را باید تمامش کنیم. همین. فقط چند روز پیش که از دوست مشترکی شنیدم نامزد کرده ای و برای همیشه به آن سوی دنیا میروید، کمی دلم گرفت. ناراحت نشدم هیچ، خوشحال هم شدم. لیاقتت بسیار بیشتر از اینها بود. فقط من نمیتوانستم ادامه دهد. همین..
***
دوباره هوای سفر کرده ام. دوباره تنها. باید دوباره به آنجا بروم. شاید چیزی را آنجا جا گذاشته ام. شاید خاطره ای اضافی را بیهوده بر دوش میگشم. نمیدانم..
باید بروم. بوی خاک گرفته ام. باید پاک شوم.
احسان.
با خودم گفتم : وه ..چه قدی!
از پشت بلند قدیَش به چشم میآمد، امروزه خوش هیکلی دیگر فاکتوری ثابت محسوب میشود. خوراک این بود که به امنیت اجتماعیاش گیر بدهند.
نزدیکش رسیدم و شروع کردم :
- ببخشید خانوم میتونم چند دقیقهای وقتتون رو بگیرم…
- .....
چند ده قدمی بود که کنارش میرفتم، من سعی میکردم راهی به درون پیدا کنم و او گاهی فقط لبخند میزد، لبخند ناباوری. از دور یکی از این پاسگاههای سیار نیروی انتظامی را دیدم که هر لحظه نزدیکتر میشد و راهِ او هم درست از کنارش میگذشت. لعنتی شیشههایش هم از این رفلکسیها بود، نشد بفهمم که کسی درونش هست یا نه؛ چند کلمهای دیگر گفتم و دور شدم، بسمت دیگر خیابان.
دخترک همچنان مستقیم رفت. به پاسگاه که رسید نگاهی به من انداخت که در آنطرف خیابان با چشم دنبالش میکردم، روبروی شیشه ایستاد و آرایشش را چک کرد، پوزخندی به من زد و راه افتاد.
به آن طرف خیابان برنگشتم.
در بیشتر عکسها دختران همواره یادشان هست لبخند بزنند و کسانی مثل من همیشه همان عبوسِ واقعیاند.
پینوشت:
- بهار مبارک، سبز کردن سبزه برای آنکه از نزدیک تکرار شدن سبزی را درک کنیم رسم ایرانیِ بسیار زیبائیست.
- بدون برنامه قبلی سال تحویل را حافظیه بودم: " ما درس سحر در ره میخانه نهادیم..."
یک داستانک تکراری:
فقط چند ساعت به تحویل سال نو باقیمانده.. وقت زیادی ندارم.
زیر کتری را روشن میکنم.میوه، شیرینی و تنقلات همه آماده است.شربت را درست میکنم.نسکافه، قند، چای..غذا هم چند دقیقه دیگر آماده میشود.
شروع میکنم به لباس پوشیدن..با وسواس..کفش هایم را تمیز میکنم.بقیه وسایل را به دقت و دانه به دانه چک میکنم..غذا هم آماده شد..آب جوش را درون فلاسک میریزم.
آخرین بررسی: کیسه خواب، کلنگ و کرامپون، باطوم، لباس های اضافه، طناب، غذا و سایر خوردنیها،چراغ خوراک پزی...همه چی سر جای خودش تو کوله پشتی...آها داشت یادم میرفت: چراغ قوه...
نه.منتظر میهمان نیستم. "من" به میهمانی میروم.به میهمانی برف و سنگ و آفتاب؛ به کوه میروم...
احسان