تبليغاتX
داستانک
داستانک
تکه‌های کوچکِ گفتنیِ زندگی
سه شنبه 28 خرداد1387
داستانک - فشار

خودم را محکم‌تر بهش فشردم. اگر بیشتر می‌خواست تندتر می‌رفت و این بازیِ نانوشته‌ای میان ما بود. بویش را دوست دارم وقتی باد با تمام سرعت به سویمان می‌آید.

یادم که به آن نگاه می‌افتد دست‌هایم ناخودآگاه شل می‌شوند. پسرک 17-18 ساله بود و با چه حسرتی‌ نگاه‌مان کرد، چشم‌هایش را - از وقتی سر برگرداند تا وقتی که ماشین‌شان در پیچ بعدی بزرگراه ناپدید شد - یادم هست.

دستهایم با یک نیش‌گاز به سرِ جایشان بر‌می‌گردند، بو می‌کشم.

 

پی‌نوشت:

-         همه ما برای دیگرانی که نمی‌شناسندمان، آدم‌هائی معمولی‌ایم. هرکدام‌مان علایق و خط‌ کشی‌هائی داریم که با این‌ها برای خودمان خاص می‌شویم ( و شاید برای برخی که درگیرمان شده‌اند) . باید یاد بگیریم بدون تکیه بر اینکه چرا نظرات‌مان با هم فرق دارد از این تفاوت‌ها برای لذت بیشتر از زندگی بهره ببریم. چگونه؟ مثال زنده‌اش همین جام ملت‌هاست که مرا هر 2-3 شب یک‌بار به خانه خواهرم می‌کشاند. بدون اینکه هِی  به هم گیر بدهیم که " آخه تو از چی این تیم خوش‌ِت می‌یاد؟" از احساسِ خوب "کل‌کل" لذت ببریم. باز یادمان باشد که حیطه ادب و احترام را در کل کل نشکنیم، کار سخت و ظریفی‌است ولی حال می‌دهد. چه بهتر از این که عده‌ای دیگر بدوند و بازی کنند و تو از آن برای خودت و نزدیکانت لحظه‌های شاد بیافرینی؟

-         تمرین کنیم: تا کسی بهمان پیشنهادی، توصیه‌ای،... چیزی گفت مستقیم در چشمانش نگاه نکنیم و بگوئیم " خودم می‌دانم/ستم". یادآوری هم می‌تواند دلیل خوبی برای متشکر بودن باشد.

-         اتفاق دانشگاه تربیت معلم بعد از یکی دوسال تنها اعتراض داشجوئی بود که به تمامیِ درخواست‌های دانشجویان جواب مثبت داده شد. درست است که صنفی بود و غیرسیاسی ولی دیواری را شکست که این چندساله دانشگاه‌ها را احاطه کرده بود. اتفاق دانشگاه زنجان بسیار دردناک‌تر است ولی بهمان اندازه دلیلش سفت و سخت‌تر. امیدوارم این یکی هم با رسیدن به تمامی درخواست‌ها گام دوم باشد. آدم می‌ماند که دخترکانِ این سرزمین با چه مصیبت‌هائی درس می‌خوانند.

-         همیشه، هرگاه با یکی از هم‌دوره‌ایهای دانشگاه حرف می‌زنم کلی خاطرات خوش داریم برای هم، اگر یکی از هم‌اتاقی‌ها بوده باشد که حسرتِ خنده‌ها چندین برابر است. در آن اتاق‌های کوچک و کثیف و شلوغ چقدر با هم ( حتی به هم) بی غل و غش خندیدیم و هیچ دل‌گیری‌ای ‌نمانده جز دل‌تنگی.

+ نوشته شده در 15 توسط ..
چهارشنبه 22 خرداد1387
داستانک - کف‌بینی

همیشه برای همه سوال بود؛  امشب به تو می‌گویم عروسکم. همه چیز بخاطر اصل و نصبی بود که فراموشم نشد، آن جائی و آن جوری که بزرگ شدم. به شهر که آمدم خیلی جدیدها را تجربه کردم ولی مهربانی زلالِ پدربزرگ، وقتی با جیب پر از مویز از سرِ زمین برمی‌گشت، هیچگاه تکرار نشد.

آمد که خانه را تعمیر کند، در مقابل زبری کفِ دستانش که بر پوستم کشیده می‌شد، نخواستم که مقاومت کنم.

دستهای پدربزرگ را یادم هست هنوز.

 

پی‌نوشت:

-         من توی کوه‌ها بودم که نادر ابراهیمی مرد. با دوستی حرف می‌زدم، گفت که بخاطر همان تک کتابی که از او خواهنده است " بار دیگر شهری که دوست می‌داشتم" احساس می‌کند باید برود برای تشییع جنازه. گفتم چه خوب می‌شد آدمها کسانی که لحظاتی خوب  به‌شان هدیه کرده‌اند، از یک لحظه تا چند سال یا یک عمر، را فراموش نکنند که هیچ، هرازگاهی یاد کنند. برای دوستان‌شان از گرمی یک نگاه، یک بوق، یک دست تکان دادن بگویند و حس  ماندگاریِ لحظاتِ بی غل و غش و بی توقع را زنده نگهدارند.

-         امروز روز آخر این حرکت سبز است. بروید کوه و ببینید که سبزی چه حالی می‌دهد، البته کوه‌های خلوت! ببینید که یک آشغال کوچک را آنجا برنمی‌تابید. دوستانه یادآوری می‌کنم : سعی کنیم آب گرانبها را کمتر مصرف کنیم، آشغال‌ کمتر تولید کنیم و تولیدشده‌ها را تفکیک کنیم،موضوعات محیط زیست را گاهی در جمع‌های دوستانه‌مان برای یادآوری بازگو کنیم. 

-         حرکت داشجویان تربیت معلم پس از چندین روز به بار نشست. یاد دوستانِ دربند پلی‌تکنیکی‌ باشید. هرجا که می‌شود از حقیقت صحبتی بکنید و نگذارید در دلتان خاموش شود . دروغ و تزویر همه اطرافمان را فرا گرفته، چشم‌هایمان را نبندیم.

+ نوشته شده در 13 توسط ..
چهارشنبه 8 خرداد1387
ما شصتی‌ها...، ادامه

گوشیِ نوکیا1100ی دارم که اتفاقاً دوستش هم دارم. دوست داشتنی که البته دلیلی ندارد و بیشتر همان حس نوستالژیک اولین بودن و همراه بودن تا به حال است. می‌دانم که تمیز کاریِ ریز را تجربه کرده‌اید و اکثراً با من موافقید که حسابی خوش می‌گذرد. این‌بار قطعات را که جدا کردم برای تمیز کردن گوشه‌ها بیشتر وقت گذاشتم. به چرک‌هایی که در گوشه و کنار پنهان شده بودند حمله کردم و در حین این‌کار فکر کردم. بیش از یک سوم مسیر زندگی را طی کرده‌ام، باید هرازگاهی وقتی پیدا کنم و در گذشته چرخی بزنم. گوشیِ من تنها غبار و چرک را می‌پذیرد ولی در گذشته من تمیزی هم ممکن است باشد و این موضوع جرأت برگشت و غور کردن را فزونی می‌بخشد. فکر کنم باید به گوشه گوشه‌های گذشته‌مان سرک بکشیم، چرک‌ها را ببینیم و از ضخامت‌شان بفهمیم که چقدر رویشان پافشاری کرده‌ایم. باور کنیم که اشتباه کرده‌ایم، به اشتباهاتمان فکر کنیم و دلایل تصمیم‌های اشتباه‌مان را صادقانه با خودمان تحلیل کنیم. تا می‌توانیم راجع به خودمان قضاوت کنیم نه دیگران.

هر از چندگاهی آهنگی که هوسش یکباره به سرتان می‌آید را بگذارید روی "ریپیت" تا هی پخش شود، یکی از داشته‌های جمع و جورتان که درزهایش چرک می‌گیرد را بردارید و سعی کنید به بهترین نحو ممکن تمیزش کنید؛ و فکر کنید... باید تنها باشید، حال مبسوطی می‌دهد.

+ نوشته شده در 10 توسط ..
یکشنبه 5 خرداد1387
داستانک - مسواک

دیشب خاص نبود. تنها اتفاقِ قابل ذکر لامپ کم‌مصرفی بود که سوخت و کمی از نور هال کم کرد. سرِ شب خانه بودم. کولر را روشن کردم، شام ساختم، کتاب خواندم، خوردم و خوابیدم. چیزی که یادم مانده این است که شبی بی‌صدا بود. اصلاً کامپیوتر را روشن نکردم تا موزیکی در پس زمینه زندگی‌ام باشد ، این هم  یادم هست که تا قبل از شام صدای بازی بچه‌ها از حیاط می‌آمد.

خواستم مسواک بزنم که مسواکش را دیدم. چیزِ جدیدی نبود، همیشه همانجا کنار مالِ خودم بود ولی بعد از مدتها انگاری باز دیدم‌اش، یکباره دلم تنگ شد. اینکه مسواکی اینجا داشت _ دارد _ یعنی شب‌های زیادی را با هم بودیم. بعد از ازدواجش خیلی کمتر دیدم‌اش، خیلی کمتر و کمتر دوستانه.

نمی‌دانم چرا خمیر دندان زبان و دهانم را بی‌حس می‌کند. با خودم فکر می‌کنم "دل‌تنگی کم‌کم پیش‌ می‌آید یا یک‌دفعه‌ای؟".

 

پی‌نوشت: این روزها چیزهای زیادی خوانده‌ام در مورد دو واقعه، تصاویر و صداهای خاطره انگیزی هم چاشنی‌اش بوده‌اند. در توصیف هر دو واقعه دو نظریه عمده وجود دارد : حماسه وفریب.

حماسی‌ها تنها ار حماسه بودنِ واقعه در جهت سودمندیِ خود بهره می‌برند بی‌توجه به آنکه : چرا حماسه؟ چگونه حماسه؟ با چه کسانی حماسه؟ به چه امید حماسه؟ ما کجا و حماسه کجا؟

فریبی‌ها تنها دلایل‌شان را ذکر می‌کنند که به اندازه کافی محکم هستند. چیزی در مورد آنکه حقیقت چه است و چگونه می‌توان به آن رسید از آنان نشنیدم.

فتح خرمشهر و دوم خرداد هرچه که بودند، هنوز هم هستند. آدم‌های بسیاری با عمیق‌ترین باورها وارد این دو واقعه شدند و کوله‌باری از خاطره با آن دارند، خیلی‌ها با همان باورها زنده‌اند. خیلی‌ها هنوز براحتی می‌لرزند و اشک می‌ریزند، بخاطر تمامِ آدمها و چیزهایی که بود و نیست، می‌توانست باشد و نیست، می‌خواستند باشد و نیست.

+ نوشته شده در 13 توسط ..