اس.ام.اسی که قبل از ساعت 7 صبح از یک دوست پلیتکنیکی میرسد خوشحالم میکند. یاد جمله همیشگی پشتِ جلدِ آن مجله دوستداشتنی دورانِ دانشجوئی میافتم و خوشحالم که " ما هنوز با یکدیگر پیوسته"ایم حتی اگر " از پای باشد و با زنجیر".
سه دانشجوی پلیتکنیکی بعد از حدود 15 ماه حبس آزاد شدند. خوشحالم برای آنها و برای همه پلیتکنیکیها و برای همه دانشجویان و هموطنانی که نگران آنها بودند و برای خودم.
با اين همه
- اي قلب در به در!-
از ياد مبركه
ما
- من وتو -
عشق را رعايت كرده ايم،
از ياد مبر
كه ما
- من و تو –
انسان را
رعايت كرده ايم،
خود اگر شاهكار خدابود
يا نبود
(از مجموعه ققنوس در باران، احمد شاملو)
پس از آن اتفاق همه تا صحبتی پیش میآمد از من میپرسیدند : "چرا رفتی؟"، " بنظرت ارزشش را داشت؟"، " میارزید؟" . احساس میکنم همه میخواهند برای کارهای خودشان که نکردهاند دلیلی پیدا کنند؛ دلیلی از روی کاری که من کردهام.
فقط چند نفری پرسیدند : " چطوری؟ "، "چطور بود؟"
پینوشت:
چند سال پیش در چنین روزهایی حسین پناهی مرد و 3-4 روز بعد پیدایش کردند. یادم هست که صدایش را از رادیو پخش کردند، من در راه رفتن به کارخانه در ماشین خطی بودم و خبر را شنیدم. برخی حرفهایش بد به دل مینشیند! بد از آن جهت که حسابی درست و تلخ است. به پاس همه لذتی که از خواندن یا شنیدن شعرهایش میبرم یادش گرامی.
ما بدهکاریم،
به کسانی که صمیمانه ز ما پرسیدند
معذرت میخواهم چندم مرداد است؟
و نگفتیم.
چونکه مرداد،
گورعشق گل خونرنگ دل ما بوده است!
______________________________
خورشید جاودانه می درخشد در مدار خویش
مانیم که یا جای پای خود می نهیم و غروب می کنیم
هر پسین
این روشنای خاطر آشوب در افق های تاریک دوردست
نگاه ساده فریب کیست که همراه با زمین
مرا به طلوعی دوباره می کشاند ؟
ای راز
ای رمز
ای همه روزهای عمر مرا اولین و آخرین
خواب ها.. آخرين قسمت.
مقدمه: (احتمالاً) ميدانيد كه در خواب افراد نام ندارند. براي راحتي بيشتر، براي افراد اين خواب نام انتخاب كردم. بر اساس شكل ظاهري شان در خواب و نامي كه يك قيافه خاص برايم تداعي ميكند..
سه نفر بوديم. من به همراه يك پسر و دختر ديگر اهل فرانسه ( كه آنها را آلن و ژوليت ميناميم). با يك جيپ بهسازي شده به منظور حمل تجهيزاتمان به قصد سفر به سيبري به منظور انجام مطالعات انسان شناسي و تحقيق دربارهء فرهنگ فولكولور مردمان آن سرزمين. از مبداء يونان به سمت روسيه حركت كرديم. البته مسير را به شكلي انتخاب كرديم كه از چند جمهوري ديگر شوروي سابق هم بگذريم. در كيف چند روزي توقف داشتيم. يك روز در يك كافه با دو جوان اوكرايني آشنا شديم كه تجربه سفر هاي ماجراجويانه زيادي داشتند و مايل بودند كه در اين سفر با ما همراه باشند. ماشين هم داشتند و هزينه هاي خودشان را ميپرداختند. ميتوانست همراهي خوبي باشد. راي گيري كرديم و با حضورشان موافقت شد. از طريق خواندن كتاب هاي مختلف آشنايي خوبي با سيبري داشتند. درباره جزييات سفر با هم صحبت كرديم و با پيشنهادشان تغييراتي در برنامه سفر و مسير حركت انجام داديم. دو روز بعد با هم به سمت مسكو حركت كرديم.
چند روز بعد به مسكو رسيديم. هيچكدام روسي بلد نبوديم و كسي هم در آنجا انگليسي بلد نبود. (زبان مردم اوكراين با زبان روسي تا حدي تفاوت دارد. به هر حال خواب ها لزوماً منطقي نيستند). دنبال كسي ميگشتيم كه زبان ما را بفهمد. يك پسر سياه پوست(!!) جلو آمد و پرسيد: مشكلي داريد؟ بيكار بود و به گفته خودش در محلهء فقير نشين شهر زندگي ميكرد. با اين حال انگليسي را خوب ميدانست. گفتيم به سيبري ميرويم و دنبال جايي ميگرديم كه يك مترجم استخدام كنيم. آدرس جايي را گفت و ادامه داد: خود من هم ميتوانم با شما بيايم. گفتيم تو نه! و با ماشين راه افتاديم. از پشت سر صدايش مي آمد كه فرياد ميزد: هي مرد! من مترجم خوبي هستم. باور كن. لعنتي چرا مرا نميبريد؟ من قبلاً هم آنطرف ها بوده ام..
به آلن نگاه كردم. سرش را به نشانه تاييد تكان داد. دور زدم تا به پسرك رسيديم:
_ دروغ كه نميگويي؟ مطمئني قبلاً آنطرف ها بوده اي؟
_ خود سيبري كه نه. اما تا يك جاهايي رفته ام.
به ژوليت گفتم: بپر عقب. _ چرا من؟ _ بپر معطل نكن.
ژوليت به عقب ماشين رفت و پسرك سياه پوست كنار من نشست.
_ خب حالا آدرس يك رستوران خوب را نشان بده تا بعد.
در رستوران نهار خورديم. قصد اقامت در مسكو را نداشتيم و فقط بايد غذا و كمي هم تجهيزات ديگر تهيه ميكرديم. وسايلمان را در صندوق امانات مترو گذاشتيم تا خيالمان راحت باشد و براي گردش و خريد به شهر رفتيم. وسايل مورد نياز را تهيه كرديم و شش نفري براي حركت به طرف سيبري آماده شديم...
***
از خواب پريدم. احساس بسيار خوبي داشتم. اما اين احساس خوب بسيار سريع و در عرض چند ثانيه جاي خود را به يك غم بسيار بزرگ داد. بسيار بسيار بزرگ و سنگين. ياد جملهء دوستي افتادم:
" عادلانه نيست. من شبيه روياهايم نشدم " ..
احسان.
این که زندگی بالا و پائین داره رو خیلی شنیدیم. خیلی از این دستاندازها ارتفاع زیادی ندارند و اون نظمی که هرکسی باهاش توی راه زندگیش پیش میره رو بهم نمیریزند، ولی بعضیهاش بلندن، تکانت میدهند حسابی. این تکانها جالبند و اثرگذار. برخی به اغراق بهشان تولد دوباره میگویند ولی من کمتر از آن میدانمش چون بخشی از زندگی قبل از آن تجربه شده است. بهتر است بگویم امکانی هستند برای تأمل و تغییر مسیر.
تکانی خوردهام! به این فکر کنید که روزی امکان نوشتن (تایپ کردن) نباشد و فقط بتوانید دنیای مجازی را بخوانید، اگر باز امکان نوشتن پیدا شود وسواسی میشوید و سختگیر؛ نمیشوید؟
شاید باورتان نشود ولی میشود در زندگی تکانهایی خورد که دلتان برای جزئیات مزخرف روزمرهتان هم تنگ شود! حتی احساس کنید برخی چیزها تازگی و طراوت دارد، همان مزه ولی لذتبخش، همان چیزها ولی با صورت و سیرت تازه!
زندگی حسابی غیرمنتظره است، مراقب و منتظر تکانهایش باشید.
پینوشت:
- زندهام هنوز. همه زنگولههائی هم که به عنوانی به جائی از خودم یا زندگیام بسته شده بودند هنوز هستند،همچنان سرحال!
- خوشحالم از اینکه احسان جدیتر به اینجا برگشته، اینجا باز هم دو نفری شده و این یعنی تقسیم بارِ مشکلات!!؟
خواب ها .. 2.
اهل كشور فرانسه بودم و در آنجا زندگي ميكردم. ميدانستم در كودكي به علت فقر شديد پدر و مادرم، دادگاه حق حضانت مرا از آنان گرفته و بعد از مدتي خانواده ديگري مرا به فرزندي پذيرفته است. آن موقع حدود 4 – 5 ساله بودم و چيز زيادي به خاطر نمي آوردم. همين ها را هم از والدين جديدم شنيده بودم كه البته با آنكه ميدانستم والدين واقعي ام نيستند اما دوستشان داشتم و خودم را مديونشان ميدانستم. البته هر دويشان چند سال پيش مرده بودند و اكنون تنها زندگي ميكردم. حال هم در شركتي به عنوان مهندس شغل و در آمد خوبي داشتم. تا اينكه يكروز از اداره پليس با من تماس گرفتند و گفتند براي موضوعي به آنجا بروم. از اينجا به بعد گفته هاي افسر محترم پليس است..
پدر و مادر واقعي ام (كه فرزند ديگري جز من نداشتند) بعد از قضيه سلب حق حضانت، به ناحيه ديگري ميروند و يك زندگي كولي وار را آغاز ميكنند و اكثر اوقات به عنوان كارگر فصلي در مزارع و باغ ها كار ميكنند. سالها ميگذرد و دوباره صاحب فرزند ميشوند. دو دختر دو قلو و چند سال بعد هم يك پسر. زندگي شان همچنان در فقر ميگذرد تا اينكه پدر و مادرم بر اثر مريضي و ضعف بدني ميميرند. دو خواهر و برادرم زندگي بي خانماني خود را در محلات فقير نشين ادامه ميدهند. ضمناً يكي از خواهرانم ( آنكه چند دقيقه اي كوچكتر بوده) به نوعي بيماري رواني مبتلا است و غير از خواهرش نه با كسي صحبت ميكند و نه حتي به طور مستقيم در چشم هاي كسي نگاه ميكند. يعني به طور كامل به خواهرش وابسته ميشود. تا اينكه خواهر سالمم (!!) در آشپزخانه يك رستوران در شهري كوچك شغلي پيدا ميكند و برادرم هم در همان جا به عنوان پيك حمل غذا مشغول به كار ميشود. چندي بعد خواهرم از صندوق رستوران پول ميدزدد. صاحب رستوران هم با پليس تماس ميگيرد. پليس هر سه خواهر و برادرم را (كه هنوز زير 18 سال سن دارند) دستگير ميكند. با بررسي ها، والدينشان را شناسايي ميكند و از طريق بررسي پرونده آنها ميفهمند فرزند ديگري هم داشته اند و خلاصه مرا پيدا ميكنند كه اكنون قيم قانوني برادر و خواهرانم هستند و با من تماس ميگيرند..
وارد اداره پليس شدم. هيجان زده و كمي هم خوشحال. برادرم و خواهرانم از داشتن برادر ديگري بي اطلاع بودند و بعد از شنيدن ماجرا هنوز گيج و مضطرب بودند. به سمتشان رفتم. اما كمي خودشان را عقب كشيدند و هنوز نميتوانستند ماجرا را هضم كنند. اولين نفر خواهرم (همان كه دزدي كرده بود) جلو آمد.. بغلش كردم. موهاي سياه كوتاه و چهره آفتاب سوخته اي داشت. سپس برادرم كه او هم بيشتر از سنش نشان ميداد و اثرات زندگي سخت گذشته در چهره اش نمايان بود. خواهر ديگرم هم از دور سلام كرد بدون اينكه سرش را بالا بياورد. موهاي بلوند و پوست روشني داشت. قرار شد خسارت صاحب رستوران را بپردازم و از شكايت منصرف شود؛ با برادر و خواهرم صحبت كردم. گفتم كه ميخواهم پيش من زندگي كنند. به مدرسه بروند و خواهر ديگرم را هم براي درمان بيماريش پيش دكتر ببرم و اينكه تا هر وقت كه بخواهند ميتوانند در خانه من بمانند. آن خواهرم كه دزدي كرده بود (!!) موافق بود. اما برادر و خواهر ديگرم مخالف زندگي در خانه من بودند. ميترسيدند استقلالشان ناديده گرفته شود. قرار شد برايشان خانه اي مجزا كرايه كنم و هر وقت خواستند براي ديدنم نزد من بيايند.
تا كارهاي اداري انجام شود و آزاد شوند، اجازه گرفتم تا با خواهر سالم (و دزدم!) براي ساعتي از پاسگاه بيرون برويم.. كمي در خيابان ها قدم زديم. ازش دربارهء پدر و مادرمان پرسيدم. از قيافه شان، اخلاقشان، و چيز هايي نظير اين. از مرگشان و اينكه كجا و در چه شرايطي زندگي ميكردند. با هم به يك كافه رفتيم و قهوه خورديم و حرف زديم. قول دادم سختي هاي گذشته شان را جبران كنم ..
با هم به سمت اداره پليس رفتيم تا كارهاي اداري را تمام كنيم و با برادر و خواهر ديگرم به خانه برويم.
***
از خواب پريدم. نا خود آگاه سعي كردم دوباره بخوابم تا خواهرم را باز هم ببينم. اما خيلي سريع فهميدم امكانش وجود ندارد!. دلتنگ شدم. دلتنگ خواهري كه تازه پيدايش كرده بودم و نميتوانستم ديگر ببينمش. احساس ميكردم به كمكم احتياج دارد. اما هيچ راهي براي برگشتن به خواب نبود ..