تبليغاتX
داستانک
داستانک
تکه‌های کوچکِ گفتنیِ زندگی
سه شنبه 26 شهریور1387
داستانک - ترمز

مرد جوان ترمز دستی را که کشید ناخودآگاه نگاهش روی صورت زن ثابت ماند. همان نگاه همیشگی ساده و زیبا را باز هم دید. پره خاکی روی صورتش ماسیده بود و طره‌ای مو به پیشانی چسبیده بود از عرق. زن سربرگرداند و مرد برای آنکه نگاه‌ها تلاقی نکند به سرعت مسیر نگاهش را به جائی در پیاده‌رو  تغییر داد.

مرد جوان به کمک دوستی دیگر که روی صندلی عقب نشسته بود مصدوم را پیاده کردند. مرد جوان اینجا را یادش بود، خوابگاهی که شاید چندباری در دوران دانشجوئی گذارش افتاده ولی هیچ شبی را اینجا نمانده بود. تصاویری از دانشگاه و خوابگاه مانند فیلمی با دورِ تُند از پیش چشمانش رژه رفتند؛ 4-5 سالی گذشته بود. کمی بلندتر از آنکه گویی با خودش حرف می‌زند گفت : چقدر گرفتن تلفن‌های خوابگاه بعد از ساعتی اشغال بودن حال می‌داد، البته اگر کسی بود که توی طبقه جوابت را بدهد! زن سرش را که به سوی صدا چرخانده بود پائین انداخت.

مصدوم را با کوله و بند و بساطش به داخل بردند و به هم‌اتاقی‌ها سپردند. وارد که شدند نگهبان خوابگاه را به قیافه نه به اسم شناخته بود، برگشتنی دل به دریا زد و سلام کرد.

-          مرا یادت هست؟

-          آره.... خوابگاهِ....گلشن! اسمت ..... بود، همانی که توی کوه گیر افتاده بودین...

باورش نمی‌شد که پاسخ مثبت بگیرد، آن هم با اسمش و خاطره‌ای از کوه. مطمئناً لباس‌های کوه امروزش بی‌تأثیر نبودند ولی نگهبانان خوابگاه هر روز صدها نفر را می‌بیند که می‌آیند و می‌روند. اینکه هنوز با نکته‌ای مثبت از کوه او را یادش بود ته دلش را قلقلک داد، احساس دیدنِ یک یادگاری کنده شده روی دیوار گچیِ خانه مادربزرگ، بعد از آنکه خرابش کرده‌اند و خیابان از وسطش رده شده است.

ترمز دستی را خواباند، رادیو را روشن کرد تا صدایی در پس‌زمینه سکوت‌شان باشد. پشت اولین چراغ قرمز گفت : - قبلش ترمز دستی را کشیده بود-

-          یادته که همه چیز با کوه شروع شد، حرفهاتو یادته که می‌گفتی "توی کوه که راه می‌روی تو را دوست‌تر دارم"؟!

-          معلومه که یادمه، اونی که معمولاً یه چیزایی یادش می‌ره شمائین. چی شده که باز یاد حرفهای قدیم افتادی؟ حرفهای جدیدمان که تازه‌ترند.

-          تازه‌تر که هستند ولی تغییر کرده‌اند، مشمول زمان شده‌اند مثل خودمان. از کِی نتونستیم از کوه رفتن و نگاه‌کردنِ یواشکی به هم لذت ببریم؟ جائی را اشباه رفتیم  با با....

-          مثل اینکه حرفهای دیشبت را یادت رفته، تو، تو داری از با هم بودمان حرف می‌زنی؟ تو نخواستی که این آخرین بودن‌مان با هم در جمع بچه‌های کوه باشد؟ اینکه از فردا هر کسی از کجا و چه کسی شروع کند و خبرش زا بدهد؟ هر وقت من اصرار بر بازنگری رابطه‌مان کردم تو انکار ‌‌می‌کردی و می‌گفتی هر جا که رسیده‌ایم با هم رسیده‌ایم، حتی اگر لبه پرتگاه باشد و اجبار پریدن. حالا ..

-          حالا می‌خواهم که بازنگری کنیم.

-          بگو که چرا یکباره نظرت عوض شد؟

-          نگهبان خوابگاه بهم گفت که قبلاً بهتر بودی، همین!

 

پی‌نوشت:

-         دو پست آخر پویان در نوشتنش بی‌تأثیر نبود. نوشته‌هائی که برای ماها بسیار جذابند، بی‌صبرانه منتظرم به قسمت‌های گلشن و آوازها برسد.

-         موضوع احترام به قانون، عرف،... باید نهادینه شود در اصل آدمها. اینگونه است که در یک شرکت خارجی که 90% کارمندانش روزه نمی‌گیرند بیشترین احترام به قواعد و عرف ماه رمضان گذاشته می‌شود. در طی این دوهفته کسی را ندیده‌ام که چیزی بخورد مگر در اتاق مخصوص این کار در زیرزمین ساختمان چند طبقه.

-         بحثی در پی‌نوشت‌ها: آیا غرایز انسانی از اصول کلی تبعیت می‌کنند یا هرکدام قواعد خاص خودش را دارند؟ آیا اخلاق و ارزش‌ها را در اصول اولیه برطرف کردن غرایز انسانی راهی هست؟ آیا می‌شود بعضی‌هایش مقدس باشند؟؟

+ نوشته شده در 11 توسط ..
چهارشنبه 20 شهریور1387
و لا یبقی مع الظلم ...

 

اخبار 20:30. اعتراض داوطلبان کنکور و تجمع روبروی سازمان سنجش. پسری با رتبه 200 در کنکور قبول نشده. دیگری با رتبه 41. آن یکی با رتبه 900. آن یکی 600. دیگری با رتبه 3000 و ... . نمایندگان مجلس امر به پیگیری موضوع داده اند و قرار است بررسی شود..

...

فامیل "بسیار نزدیکی" داریم که نظامی است. شاغل در حفاظت اطلاعات یکی از نهاد های نظامی بسیار محترم. دخترش سال پیش کنکور داشت. چندان درس خوان نبود. بعد از کنکور شنیدیم که خراب کرده. هنگام اعلام نتایج شنیدیم که رتبه اش حدود پنجاه هزار شده است. طبیعتاً گرد شده اش این رقم بود!

این فامیل نزدیک ما برای اعتراض به سازمان سنجش میرود. یکی از دوستان پدر ایشان میگوید آشنایی در سازمان سنجش دارد و دختر قصه ما را به آنجا معرفی میکند. آن فرد یک شماره داوطلبی دیگر، به غیر از شماره داوطلبی دختر را به او میدهد و میگوید با این شماره داوطلبی انتخاب رشته کنید. ایشان انتخاب رشته میکنند و هنگام اعلام نتایج، در رشته پرستاری یکی از معتبر ترین دانشگاه های پایتخت قبول میشوند..

...

راستی چرا افرادی با رتبه های دو رقمی و سه رقمی در کنکور قبول نمیشوند؟!

..

 

الف.

 

 

+ نوشته شده در 11 توسط ..
جمعه 8 شهریور1387
داستانک - دارو

درست آمده‌ام، بوی تنش بینی‌ام را پر کرده است. در کنارش من هم گرگ شده‌ بودم؛ توانستم پیدایش کنم با آنکه هیچ ردی از خودش بر جای نگذاشته بود. سوالات همیشگی در ذهنم می‌چرخند: - چرا یکباره ناپدید شد؟ - بهترین روش انتقام از یک دکتر داروساز چیست؟

الان روی تخت‌خوابش خوابیده‌ام. تا دو ساعت دیگر به خانه برمی‌گردد و آن وقت من یک‌ساعتی می‌شود که همه قرص‌ها را خورده‌ام. شیشه‌اش کنار میز است، که بتواند اسمش را بخواند، که بداند هنوز زنده‌ام و وقت هست، که پادزهرش را نشناسد.

 

پی‌نوشت:

-          چرا معمولاً کسانی که با قرص خودکشی می‌کنند همه نشانه‌ها را کامل از بین نمی‌برند تا پادزهر براحتی پیدا نشود؟

-          صفحه آخرِ هفته‌نامه اعتماد واقعاً خواندنی است، مخصوصاً تاکسی نوشت و تهرانی‌ها.

-          یکی از تکنسین‌های شرکت از آلمان آمده و ما توی کارخانه‌ها پلاسیم. از نظر فرهنگ و درآمد و...از آدم‌های معمولی آنجاست، با خودش 10 کیلو شکلات آورده و توی هر کارخانه‌ای به همه دانه‌ای می‌دهد بعنوان مزه‌ای از آلمان. کارگرها برایش مهم‌ترند. از رفتار و احترامی که به همه می‌گذارد کلی مهربانی یاد گرفته‌ام. کی گفته آلمانی‌ها سردند؟

-          توی یکی از همین کارخانه‌ها احساس ترحم واقعی را تجربه کردم، تصویر رباتها که کاری را بدقت هزاران بار در روز تکرار می‌کنند و آخرِ هر باره انجام کار آرام یک گوشه‌ای می‌ایستند تا بارِ بعدی.

+ نوشته شده در 21 توسط ..