تبليغاتX
داستانک
داستانک
تکه‌های کوچکِ گفتنیِ زندگی
چهارشنبه 24 مهر1387
داستان : 1.5 ميكرو ثانيه

 

پرواز شماره 347 فرانكفورت ‌_ تهران با كمي تاخير روي باند مي نشيند. نيما احساس دلهره و اضطراب عجيبي دارد. نه به خاطر 6 ساعت پرواز و نه به خاطر اينكه نامزدش را به ايران مي آورد. بيشتر به خاطر اينكه براي اولين بار از چهار سال گذشته به ايران آمده و حالا تنها چيزي كه دلش ميخواهد بلعيدن هواي آلوده تهران است.


ادامه‌‌ی مطلب
+ نوشته شده در 9 توسط ..
چهارشنبه 17 مهر1387
کودک

امیر با آن چشمان زیبایش از مادربزرگ می‌پرسد: مادرجون، داداشِ کوچیکِ فرزانه‌ رو خدا کِی بهشون داد؟ چرا خدا به من داداشِ کوچیک نمی‌ده؟

خنده‌ام می‌گیرد، یادم می‌آید بار اول که فهمیدم بچه‌ها خیلی هم حاصل تلاش خدا نیستند اصلاً باورکردنی نبود. شاید بچه‌ها برای آن همیشه پاک و معصوم بنظر می‌رسند که خودشان را هدیه خدا به زمین‌یان می‌دانند، این که از ذهنم می‌گذرد دستان کوچک امیر را می‌بینم که روی کمرم ضرب گرفته‌اند.

دائی، دائی، مادرجون گفت تو می‌دونی چه‌جوری میشه از خدا داداشِ کوچیک خواست. بگو چه‌جوری، بگو چه‌جوری.

صدای خواهرم می‌آید که با خنده به مامان می‌گوید: اینجوری می‌خوای مجبورش کنی زن بگیره؟

پی‌نوشت:

-         روز جهانی کودک!

-         خواهشی: اگر حوصله می‌کنید و این نوشته‌های بالائی که معمولاً اسم داستانک دارند را می‌خوانید، ممنون می‌شوم اگر نظرتان را حتی در یک کلمه برایم بنویسید. نوشتن کلماتی کوتاه مثل : بدک نبود، خوب بود، مزخرف بود،بهتر از قبلی بود و… می‌تواند مرا نسبت به حس شما برای هر نوشته‌ام آگاه سازد که این حس برای من بسیار مهم است.

-         سالروز تولد سهراب، با احترام برای لحظاتی دوست‌داشتنی که هرازگاهی با شعرهایش برایم می‌آفریند:

...نقشه هاي او چه بي حاصل!

نبض من هر لحظه مي خندد به پندارش.

او نمي داند كه روييده است

هستي پر بار من در منجلاب زهر

و نمي داند كه من در زهر مي شويم

پيكر هر گريه، هر خنده،

در نم زهر است كرم فكر من زنده،

در زمين زهر مي رويد گياه تلخ شعر من.

-        روز حرکت هماهنگ وبلاگ‌ها در راستای محیط زیست  را پارسال یادتان هست. همانی که در اینجا به وبلاگِ مهجور و تلاش ناموفق "با هم بریم" "با هم بریم" منجر شد. آن روز امسال هم هست، حدوداً یک هفته دیگر هم هست(15 اکتبر)، خوب هم هست که هرکسی که وبلاگ دارد ثبت نام کند و در آن روز پستی برای سبزیِ دنیا بنویسد.!

-         بسیار خوشحالم که بحث‌هایمان اینجا پا گرفته است. از غرایز به عدالت رسیدیم! خود این موضوع جالب است، نه؟ خوب حالا سوالاتی از عدالت در راستای غرایز! : - آیا به عدالت در دنیا اعتقاد دارید؟  - اگر به آفریننده برای این دنیا معتقدید آیا عادل بودن را یکی از شروط لازم او می‌دانید؟ - اگر آری آیا برایتان عادل بودنش مسجل شده است؟ من بحثم را با مبین در همان کامنت شروع خواهم کرد و بعد باهم به کامنت‌دونی این پست خواهیم آمد، منتظر نظراتتان هستم.

+ نوشته شده در 17 توسط ..
سه شنبه 9 مهر1387
داستانک .. خرس ها.

 

 

در را باز میکنم و وارد خانه میشوم. کسی خانه نیست. لباسم را میکنم و بدون اینکه چیزی بپوشم سر اجاق گاز میروم. کتری هنوز داغ است. نسکافه ای درست میکنم و به اتاق بر میگردم. موقع برگشت روی در یخچال کاغذی میبینم: "ما رفتیم پارک. شب دیر برمیگردیم. شامت را بخور" .. نمیدانم کی یاد میگیرند باید پیغام های مرا روی اجاق بچسبانند نه روی در یخچال. آدم هایی که پس از رسیدن به خانه مستقیم سراغ یخچال میروند و آب خنک میخورند حتماً باید آدم های پر جنب و جوش و داغی باشند. از آنهایی که همیشه نیششان تا بنا گوش باز است و هنگام راه رفتن دائم سرشان را با آهنگی که در ذهن دارند تکان میدهند. حتماً همین جوری هستند.

جلوی تلویزیون دراز میشوم و روشنش میکنم. بی هدف کانالی را اتنخاب میکنم. یک عده آدم بیکار روی سن راه میروند و یک عده آدم بیکار دیگر برایشان دست میزنند. فکر کنم کنار هر کدام باید یک پارچ آب یخ گذاشت.

کانال را عوض میکنم. چند نفر سیاه پوستِ میکروفون به دست، با گوشواره و لباس چرمی و زنجیر _ البته بر گردنشان نه بر پاهایشان _ راه میروند و با اطوار و تند تند حرف میزنند. سلام عمو مارتین. حال رویایت چطور است؟

باز هم کانال را عوض میکنم. این یکی بهتر است. تصاویر تاریکی از جنگل و صداهایی در دل شب. صدای روی تصاویر میگوید: "از هفته گذشته در یک درگیری شدید در پارک سرنگیتی بین قبیله ای از کفتار ها و قبیله ی شیر ها بر سر قلمرو، تا به حال 7 کفتار و دو شیر کشته شده اند.." یادم می آید کفتار ها از معدود حیواناتی هستند که جامعه شان ماده سالار است.

دوباره کانال را عوض میکنم: "گرمایش جهانی زندگی بسیاری از گونه های گیاهی و جانوری در قطب را تهدید میکند. با گرم شدن هوا یخ های قطب هر سال نازکتر میشوند بطوریکه وزن خرس های قطبی را نمیتواند تحمل کند و خرس ها با سقوط درون آب از بین میروند.." فیلمبرداری از درون هلیکوپتر فیلم میگیرد. خرس هر بار از درون آب بالا می آید و روی یخ می ایستد، اما یخ دوباره میشکند و خرس دوباره درون آب سقوط میکند. درون دریایی از یخ، دایره ای آبی رنگ به قطر چندین متر تشکیل شده. چه کسی گفته بود یک زمین بیشتر نداریم؟

دل دیدنش را ندارم. بر میگردم کانال قبلی. کفتار ها درون شب به نشانه پیروزی جیغ میکشند. صدای روی تصاویر میگوید کفتار ها به دلیل سازش بالایی که با تغییرات محیط زیست و نیز با انسان ها دارند از معدود گونه هایی هستند که نه تنها در معرض انقراض نیستند بلکه روز به روز بر ... مردک در شب روشن هم دروغ میگوید. پس چرا خرس ها نمیتوانند سازش پیدا کنند؟

بر میگردم کانال اولی. کفتاری لیوان آب سردی را در دست گرفته و با چشمان تنگ روبرویش را نگاه میکند..

 .

.

 

 احسان..

+ نوشته شده در 15 توسط ..
شنبه 6 مهر1387
کمربندایمنی - شاید داستانک

کمربندهای ایمنی را دوست ندارم، در اوائل دهه دوم زندگی‌ من عاشق بودم و او اولینی بود که هم ماشین داشت و هم خانه. هنوز هم هرگاه کمربند‌ایمنی ماشین را باز میکنم احساس آدمی را دارم که لباسش را می‌کند و برای هم‌خوابی آماده می‌شود.

 

پی‌نوشت:

-     انسان‌‌های بزرگ در قاب تاریخ می‌مانند و جاودانه می‌شوند. بزرگ بودن خیلی سخت است، سرگذشت یکی از آنان-به زعم من- را اینجا بخوانید. با اشاره‌ دوستی و شاید برای یادآوری همه‌مان دو انسانِ بزرگ همین روزهای کشورمان را یاد می‌کنم. دو نفری که شاید برخلاف خیلی‌ها سیاسی و در جهت رسیدن به قدرت تلاش نکرده‌اند و از آن مهم‌تر بعد از بیرون آمدن از زندان و تجربه بدترین‌هائی که ما حتی فکرش را نمی‌توانیم بکنیم باز به اعتراض خود ادامه داده‌اند. کاری که خیلی‌ها نکردند و بعد از زندانِ اول یا ساکت شدند یا براحتی رفتند. به احترام باقی و اصانلو به هزینه‌هائی که انسان‌های بزرگ برای دیگران پرداخته‌اند بیشتر فکر کنیم.

-     شهر کوچک ما که همیشه جائی سبز برای دیدن و نشستن داشت حتی دریاچه‌ نمکی‌اش هم خشک شد. باران خیلی وقت است آن‌طرف‌ها درست و حسابی نباریده است. این‌بار که آنجا بودم روی آدم‌هایش هم بنظرم خاک نشسته بود، شهر من با آدم‌هایش باران می‌خواهد تا این رخوت را بشورد و ببرد. راستی این را هم بگویم که در شهر کوچک من اکثریت با اعتقاد واقعی مذهبی‌اند و خودشان هم نمی‌دانند دارند از کجا می‌خورند!

-     ادامه بحث: برایم جالب است که چرا ماها (در واقع الان شمای‌ خواننده) کلاً خیلی کم وارد بحث‌های ارزشی-غریزی می‌شویم!  از بحث 2 نفره‌ای که شکل گرفت به این نتیجه رسیدم که غریزه باید بدون چارچوب دنبال جواب خودش می‌گردد. ( قانون را در این بحث کنار می‌گذاریم ) اگر هم کسی برای غرایز خودش چارچوبی تعیین می‌کند این شخصی است و نمی‌شود آن را نقد کرد (نمی‌شود؟ - اینکه بر خلاف غریزه ما باشد مثلاً؟؟) خوب سوال من این است که چرا برخی سعی می‌کنند غرایز را مقدس کنند و برای ما چارچوب بسازند؟ یا شاید چرا ما فقط برخی از غرایزمان را چارچوبی می‌کنیم؟ چرا مثلاً اگر با همسرمان دعوا کرده‌ایم سر میز شام می‌نشینیم و با اخم گرسنگی‌‌مان را برطرف می‌کنیم ولی حاضر به هم‌خوابی نیستیم ( نیستیم؟ ). حال اگر بخواهیم این گرسنگی جنسی را هم برطرف کنیم تکلیف دعوایمان چه می‌شود؟

+ نوشته شده در 20 توسط ..