یکی از تفریحات ما در پلی تکنیک، فوتبال گل کوچیک بود. شورای صنفی دو تا تیر دروازه داشت که هیچ کس نمیدانست از کجا آمده اند! در واقع هم موضوع مرسومی نبود. خلاصه تیردروازه ها را کول میکردیم و از یک سر دانشگاه به سر دیگر میرفتیم و بازی میکردیم. پاتوق معمولمان پشت دانشکده نساجی بود، اما گاهی آن پشت ماشینی پارک بود یا چیز دیگر و خلاصه مجبور میشدیم به محوطه جلوی نساجی نقل مکان کنیم و البته باید مواظب میبودیم توپ به دانشجویان نساجی ( که از هر 3 تا 4 تایشان دختر بودند، خدا بیشترشان کند!) برخورد نکند. خلاصه سالهای آخر دیگر معروف بودیم . مثلاً حین قدم زدن در دانشگاه گاهی از پشت میشنیدیم که "پس تیر دروازه ات کو؟" یا چیز هایی از این قبیل.
سه سال هم در دانشکده مسابقه برگزار کردیم. تیم ها هم ثابت بودند. از ورودی ما: من، سهراب، امیر و جهان هم تیمی بودیم و رضا، آرمین، یاشار و محمد هم در یک تیم. تیم های ورودی های دیگر هم ثابت بودند. لذتی داشت به خصوص که هر سه دوره تیم ما قهرمان شد. ستاره مان جهان بود. عقب می ایستاد و دیگر کسی نمیتوانست ازش رد شود.
جهان جنوبی بود. بچه رامهرمز (به پویان: درست گفتم؟). لاغر و سیاه. چند سالی اتاقش در خوابگاه پاتوق ما بود. لهجه اش یگانه بود و دوست داشتنی. عموماً آرام بود. حداقل من ندیدم زیاد از چیزی عصبانی شود. بعد از لیسانس رفت سربازی و الان هم نمیدانم کجا است. حتی هر چه فکر کردم یادم نیامد آخرین بار کی دیدمش.
امیر مشهدی بود. درسخوان، پایه فوتبال و آرام و ریلکس در هر چیزی. ارشد را در شریف خواند. الان چند سالی هست که قصد رفتن دارد. شاید همین الان مشغول بستن بارهای باشد. چند باری تلفنی با هم صحبت کردیم. اما او را هم دو سالی هست ندیدمش.
.
.
احسان.
کلنگ را سمت چپم میکوبم و به آن تکیه میکنم. انعکاس نور آفتاب روی لبه پهناش برق میزند. صدای قیژقیژ یخ زیر تیغههای کرامپون میآید، پایم را محکمتر میکوبم و کمر راست میکنم. سرم را بالا میگیرم؛ خیلی مانده.... آن پائین، چادرها... نقطه شدهاند. قطرهای عرق را حس میکنم که از کنار گردنم به زیر لباس میغلطد. چشمهایم را میبندم، صورتش با جای چهار انگشت قرمز رنگ میآید توی سرم. تکانی میخورم. صدای قیژ میآید. لیز میخورم.
پینوشت:
- داستان محرومیت مهاجران از تحصیل در ایران را حتماً شنیدهاید. عموماً شامل حال افغانها و عرافیها میشود. حالا رسماً از شرکت در کنکور ایران منع شدهاند ولی بخش خیلی بدترِ آن چند سال پیش با محرومیت کودکانشان از تحصیل حتی در مقاطع ابتدائی اتفاق افتاده است. چند نفر از دوستانتان آن طرف مرزها درس میخوانند؟ غربیها رفتاری به مراتب صدها برابر بهتر از آنچه که ما با افغانها داریم، با ما دارند و بسیارند دوستانی که از همان هم شاکیاند. من با این طرح مخالفم. کودکانی که سالها – بهردلیلی- اینجا بودهاند و نمیتوانند به کشورشان برگرند و ما هم نمیتوانیم برشان گردانیم باید بتوانند درس بخوانند.
- مذکرها این را بخوانند. کمی فکر کنیم، این از آنهائی نیست که بگوئیم چون من اینگونه نیستم از گرده من ساقط است. این بار بسیار سنگینترازآن است که بشود براحتی از کنارش گذشت. فکر کنیم که چه شده که اینگونه شدهایم. تمام محرکها، القائات، محدودیتها، فشارها و... از بیرون قبول؛ مخلص همه هستم ولی آیا درونمان تلنگری نباید بخورد؟ ما چه هستیم؟
- سالروز تولد شاملو بود و گذشت. این توده کوچک درهم رفته و بهم ریخته شعر شاملو از کلهام پاک نمیشود.
دخترانِ دشت/ دخترانِ انتظار/.../ دخترانِ شرم/.../دخترانِ عشقهای دور/ روز، سکوت و کار/ شب / خستهگی/.../سرشکستگی
_ خیلی آدم باشعوریه.
_ چطور؟
_ هر وقت ناراحتم میشینه با من گریه میکنه.
.
.
ساعت 9:30 شب. از روی پل عابر رد میشم. پسرک روی فلز سرد پل نشسته و فال حافظ میفروشه. به زحمت 5 سال داره. عضلات صورتش طوری یخ زده که نمیتونه درست کلمات رو ادا کنه. همین طور که فال رو از دستش میگیرم، لپش رو هم فشار میدم. میخنده.
دیوانه میشوم.
.
.
احسان.
نوشته زیر را در روزنامه اعتماد خواندم، مرا به فکر فرو برد و دلم خواست که شما هم بخوانید. برای نوشتنش مجبور شدم ( بنا به جریمه خودم) اول آن یکی را به روز کنم تا اجازه نوشتن در اینجا را بیابم. این شد توضیح نبودنم در این مدت!
يادداشت اکبر عبدي براي دوازدهمين سالگرد رفيقش : روزنامه اعتماد، پنجشنبه 14 آذر، صفحه آخر.
|
|
|
يادم مي آيد تئاتر «خمره سخنگو» را بازي مي کردم. يک روز استاد مشايخي آمدند، نمايش را ديدند. تئاتر که تمام شد استاد مشايخي آمد اتاق گريم و به من گفت؛ «اکبر فردا مي توني بياي کاخ گلستان؟» فرداي آن روز کاخ گلستان بودم و استاد علي حاتمي را براي اولين بار از نزديک ديدم. کمال الملک فيلمبرداري مي شد. تا من را ديد به استاد عبدالله اسکندري اشاره کرد. چند ساعت بعد ديگر من اکبر عبدي نبودم، احمدشاه بودم. قرار شد رل احمدشاه را براي مرحوم حاتمي بازي کنم. رفاقت مان از همان روز آغاز شد. خانه ام دور بود، نازي آباد. يک اتاق در طبقه بالاي خانه اش در اختيارم گذاشت. شوق و ذوق بازي جلوي دوربين علي حاتمي خواب را از چشمانم گرفته بود. حاتمي کارگردان محبوبم بود. بچه که بودم يک سال عيد، عيدي هاي خواهر و برادرهايم را گرفتم و همه شان را بردم سينما تا حسن کچل را ببينند، يک سينما در چيت سازي. از شوق بازي براي حاتمي آنقدر تمرين کردم که «احمد شاه» عالي در آمد. استاد وقتي راش ها را ديد، رل را طولاني تر کرد. بعد تصميم گرفت فيلم سينمايي «احمد شاه» را بسازد و نقش را از فيلم «کمال الملک» بيرون آورد. رفاقت مان پايدار بود اما هيچ کاري با هم انجام نداديم تا اينکه براي بازي در فيلم «مادر» انتخاب شدم. يادم مي آ يد سر صحنه يي که مادر بايد به خانه مي آمد، گفت؛ «تو نقشي را بازي مي کني که عقلش کوچک است. وقتي مادر از در داخل مي شود بايد بپرد بغلش و ابراز احساسات کند.» نمي دانست بايد در اين صحنه چه کند؟ گفتم؛ کار را به خودم بسپار، يک فکري دارم که نمي خواهم موقع تمرين انجام دهم. وقتي سه، دو، يک داد مادر از در داخل شد، من چادرش را بوسيدم. کات که داد ديدم اشک هايش را پاک مي کند. هنوز هم وقتي خيلي دلم برايش تنگ مي شود فيلم «مادر» را به ياد آن روزها نگاه مي کنم. فيلم را مي بينم و تک تک اتفاقات پشت صحنه در ذهنم نقش مي بندد. |
خوب این روزها سالمرگ "حاتمی" است از نوع پدر. بعید میدانم کسی "مادر" را دیده باشد و دوستش نداشته باشد. آدمهای بسیاری در نوشته بالا درگیر بودند و همه برای من محترماند. خودِ اکبر عبدی چقدر بزرگ است برایم... لحظات به یاد ماندنی را تنها آدمهائی خاص میتوانند که بیافرینند. اینروزها بحث حاتمیها از نوع دخترش هم داغ است که کافه روشنفکریشان آتش گرفته و حرفهایی از این جنس. از حاتمی پدر دور نیست چنین دختری! دختری که به خاطر صورت زیبا و سیرت معصومانه در اکثریت موارد دلخواه و ایدهال جوانهائی بود که تازه از 17-18 رد شده بودند و به 22 نرسیده بودند، کمی کتاب میخواندند و فیلم میدیدند! در دوره ما و خوابگاه که اینگونه بود. شما نبودید؟ ایدهآلهایمان براحتی عوض شدهاند ولی آیا وقتی بود که همه تقریباً به هم نزدیک باشند؟ به چرائی و چگونگیاش فکر کنم و بحث کنیم؟
یک حاتمی دیگر در سینما هست که من دوستش دارم و یک "کیا" اضافی دارد، خواستم فقط یادی کنم از "به نام پدر". رابطه دوست داشتن ما به داشتن مبانی اخلاقی نزدیک برمیگردد و قابل دفاع نیست،او از آن جمله آدمهاست که یا دوستش دارند و یا ندارند. برای بقیه در یکی از دو جایگاه صفر یا صد است و حد وسط ندارد. این جور آدمها عجیب هستند نه؟ رئیس جمهور محترم یکی از آنهاست؟
مبین دارد میرود و در کنار رفتنش واقعیتهائی هستند که بسیار غمگین و سهمگیناند. این پستاش را در خصوص حس پدر شدنش بخوانید، بنظر من بسیار زیباست. سوالی که از همان موقع در ذهنم بود و اینجا میپرسم که بحث به پدرها و بچهها رسیدهاست : آیا ما نباید نسبت به هر فرزندی که دنیا میآید همین حس را داشته باشیم؟ همین احساس مسئولیت را؟ این سوال را بدون سانسور جور دیگر از خودش خواهم پرسید و خبرش را خواهم آورد.
برای خالی نبودن عریضه:
داستانک : اهل حال!
زن 40 ، 50 ساله است. آرایشی ندارد و لباسش معمولی است. برای تاکسی دست نگه میدارد و سوار میشود.
راننده : مستقیم گفتین؟
زن : آره دیگه! اهل حال هستی دیگه؟
راننده : اهلِ حال! ...
زن یادش میآید که در راه خانه خواهرش است و تاکسی سوار شده.
این را هم از قبل از 6 سالگی یادم آمد: کتابی داشتم به نام جغد و دارکوب. خیلی دوستش داشتم. ماجرای دارکوبی که روزها به درختان نوک میزد و جغد که روزها را میخوابید بد خواب میشد و بعد صحبت کردند و قرار شد دارکوب درختان دور از خانه جغد را نوک بزند. یک همچین چیزی. یک روز نمیدانم از چی عصبانی بودم (کلاً در بچگی اعصاب درست و حسابی نداشتم و این جمله به گفته مامان تیکه کلامم بوده: من عصانی (یعنی عصبانی) هستم!( ، که خلاصه کتاب را برداشتم و شروع کردم به پاره کردن صفحاتش. کمی بعد که آرام تر شدم تازه فهمیدم چه غلطی کرده ام. کتاب پاره را بغل کرده بودم و گریه میکردم. تا مدت ها غم آن کتاب در دلم مانده بود.
ادامه: بابا در انقلاب فرهنگی از دانشگاه اخراج شده بود و بعد به خاطر سوابقش لطف کرده و گذاشته بودند درس بخواند، اما ممنوعیت از ادامه تحصیل و محرومیت از مشاغل دولتی در پرونده اش بود. بیکار بود.خلاصه بند و بساطمان را جمع کردیم و برگشتیم به وطنمان: مشهد تا بابا چند ماهی مسافر کشی کند. با یک پیکان خاکستری رنگ. سال 65. و سال 66 هم من رفتم مدرسه. دبستان عدالت، خیابان 20 ام عدل خمینی (قبل از انقلاب عدل پهلوی بوده و بعد شده بود عدل خمینی).
سال اول معلممان خانم سروقد نام داشت. چقدر بهش مدیونم و چقدر دوستش دارم. همان ماه های اول مرا چند باری فرستاد دفتر مدرسه. میگفت خط راست بکشید. من که میدانستم منظورش الف است، مینوشتم الف. دعوایم میکرد. میگفت خط افقی بکشید. من ب مینوشتم. کلمه "بابا" را هجی میکرد و میکشید. میپرسید چند بخش است؟ خنده ام میگرفت از کشیدن کلمات. بلند میخندیدم و میرفتم دفتر. یک روز سر کلاس ریاضی پرسیده بود تا چند بلدید بشمرید؟ (این را من یادم نمی آید. یکی از همان دفعاتی که به دفتر فرستاده بودندم و مامان را به مدرسه خواسته بودند، معلم جریان را به مامان گفته بود. او بعدا تعریف کرد). گفته بودم تا 1000. گفته بود بشمار. انگار که بخواهد مچم را بگیرد. چه فکر میکرد؟ ضرب و تقسیم اعشاری هم بلد بودم!. به حدود صد که رسیده بودم گفته بود بس است. این را یادم هست: پرسید آفتاب از کدام طرف طلوع میکند؟ دستم را بلند کردم. سوال را دوباره پرسید. دستم را بیشتر بلند کرد. میدید. اما انگار میخواست لجم را در بیاورد. چند تا از بچه های کلاس جواب های ابلهانه ای دادند. اما خنده ام نمی آمد. دستم بالا بود و معلم همچنان مرا نادیده میگرفت. بغضم گرفته بود. خلاصه آنقدر اذیت کردم و دفتر رفتم تا مامان را خواست که این پسرتان تا ریاضی و فارسی چهارم دبستان هم بلد است. اجازه بدهید با این کار کنم و دوم را تابستان امتحان بدهد.
فقط یک چیز دیگر هم از آن دوران به خوبی یادم مانده. هم کلاسی هایم املا مینوشتند و بیست میگرفتند و خوشحال میشدند. من هم بیست میخواستم. اما زنگ املا و هر امتحان دیگری باید پشت میز معلم مینشستم و مشق کلاس دوم را مینوشتم. التماس های یکبارم را به وضوح یادم هست، اما معلم میگفت: نه تو بلدی. برو مشق هایت را بنویس..
***
4 سال دبستان را همیشه شاگرد اول مدرسه بودم. اما هیچ وقت تشویق نشدم. تمام راه مدرسه تا خانه را میدویدم تا مثلاً بگویم ریاضی 20 شده ام. اما اولین سوال مامان و بابا همیشه این بود: بغل دستی ات چند شد؟ 12؟ چرا؟ پدرش چکاره است؟ کارگر؟ مادرش چی؟ بی سواد است؟ چرا کمکش نمیکنی؟ بگو بیاید اینجا تا با هم ریاضی کار کنیم؟ و ده ها سوال مشابه دیگر.
پدر و مادر من هیچ وقت در زندگی شان نجنگیده اند. یکی از مذموم ترین کارها در خانه ما، در همان دوران بچگی (و هنوز هم)، جنگیدن و برتری جویی بود. حس رقابت جویی در من از بین رفته است. کسی که از مسابقه دادن بیزار است. از جنگیدن بر سر هر چیز و هر کس نفرت دارد و چه کسی هست که نداند در دنیای امروز، لازمه بردن داشتن حس برتری جویی و جنگیدن است؟
این نظر من است و فکر میکنم غیر از این فقط شعار است. شعار های قشنگی که بیشتر به درد کتاب ها و جمله های روی دیوار اتاق خواب میخورد.
.
.
احسان.
رضا:
رضا مجموعه کاملی از تناقضات بود و با آن هیکل چهارشانه، صورت سفید و موهای بلند سیاه و چشم های همیشه خمارش نوعی بی تفاوتی و شلختگی را القاء میکرد.
رضا متولد نیویورک بود. پدرش دو سال بعد از تولد او به خاطر فعالیت های سیاسی از خاک آمریکا اخراج شده بود و برگشته بودند ایران. پدرش به جبهه رفته بود و سال 76 به خاطر عوارض ناشی از بمباران شیمیایی شهید شده بود. همین موضوع تاثیرش را برای همیشه روی او گذاشته بود. خانه رضا نزدیک خانه ما بود و زیاد به خانه شان میرفتم. کنار خانه شان مسجدی بود که به نام پدرش نامگذاری شده بود. گاهی با هم آن اطراف قدم میزدیم. تصور کنید رضا با شلوار جین و تی شرت استرچ سفید و کفش آدیداس سه خط از جلوی مسجد رد میشد و با جوانان بسیجی روبروی مسجد سلام و احوال پرسی میکرد.
در 4 ترم اول من و رضا بسیار به هم نزدیک بودیم. کلاس های عمومی و پایه مان اکثرا با هم بود و بسیاری از وقتمان با هم میگذشت. محبوبی در صنایع داشتم (به پویان: عمراً بدونی کیه !!) که رضا هم در جریان بود و دائم پیشنهاد های عجیب و غریبی درباره او میداد و خب همه اش مسخره بود !!. پدر و مادر رضا مشهدی بودند و این ما را به هم نزدیک تر کرده بود. یک سفر هم با هم و با قطار به مشهد رفتیم که با 4 تا معتاد هم سفر شدیم. یکی از بد ترین سفر های عمرم.
از ترم 6 به بعد کم کم فاصله مان کمی زیاد شد و کمتر با هم بودیم. رضا درسش که تمام شد چند سالی همین جا کار کرد و بعد برای تحصیل به آمریکا رفت. دوباره از لیسانس و گویا این بار مهندسی صنایع یا همچین چیزی.
خاطره: استادی در دانشگاه داشتیم به نام خداوردیان. شیخ بود و اخلاق و معارف و این چیزها درس میداد. همان ترم اول با او اخلاق داشتیم و جمع 5 نفره ما (من، سهراب، آرمین، رضا و یاشار) شلوغ های کلاس بودیم و استاد همه مان را به اسم میشناخت و بیشتر از همه روی سهراب و یاشار زوم داشت با اینکه ساکت تر از ما هم بودند!. دلیلش را نمیدانم. روزی در دانشگاه با رضا قدم میزدیم. بحث درباره خداوردیان بود که همان جا از کنارمان رد شد. رضا به سمتش برگشت و بلند گفت: اِ استاد! شما هم حلال زاده هستید که !! قیافه استاد دیدنی بود.
رضا را هم آخرین بار شب یلدای سال 84 دیدمش. در جمعی دوستانه. هنگام ورود با هم دست دادیم و بعد هر کدام در گوشه ای نشستیم تا هنگام خداحافظی..
یاشار:
موهای طلایی بلند، صورت سنگی و یخ زده، حساس و زود رنج. بهترین فوتبالیست هوافضا و عضو تیم دانشگاه. بی حوصله و کم حرف. همین.
در جمع 5 نفره ما تنها کسی بود که خوابگاه داشت و ما (بیشتر رضا و آرمین) زیاد به اتاقش میرفتیم. به خصوص وقتی با جهان و محمد هم اتاق شد. بعد هم که خانه گرفت و بیشتر آنجا جمع میشدیم. سالهای آخر بیشتر با هم بودیم و گاهی با هم درس میخواندیم. مشکلات درسی زیادی داشت و آخر سر با ارائه درخواست به وزارت علوم تغییر رشته داد و مدیریت خواند. الان سال آخر است.
یاشار را آخرین بار پاییز 85 در جمعی از دوستان دیده بودمش. تا اینکه چند هفته پیش اتفاقی در مترو دیدمش. دو سه ایستگاه با هم بودیم و بعد از هم جدا شدیم. حتی شماره خانه جدیدش را هم نگرفتم.
***
جمع 5 نفره ما خیلی زود شکل گرفت. در همان هفته و روزهای اول. بعداً (و از اواخر ترم یک و اوایل ترم دو) بقیه هم اضافه شدند که بعدا درباره شان مینویسم. اما شکل گیری و خاطرات این جمع 5 نفره همچنان به یادگار ماند. حداقل برای خود من.
پ.ن: به تمام کسانی که فکر میکنند به من کتاب قرض داده اند و کتابشان گم شده یا خیس شده یا ... نمیدانم ییهو چرا حافظه ام ضعیف شده.. به هر حال متاسفم. هیچ چیزی به خاطر نمی آورم.
پسرک 19 ساله است. ترم دومی دانشگاه. روی بالکن ایستاده و با موبایل صحبت میکند. خدا ایرانسل را زیاد کند. بین صحبت هایش، بغضش میترکد:
"مگه من چه بدی به تو کردم؟ چرا؟ چرا این کار رو با من کردی؟ " ..
.
پ.ن: بابا کتابی داشت به نام "بازپرس وارد میشود" .. دوستش می داشتم. از رویش تله تئاتری ساخته و پخش شد و احمد آقالو هم نقش بازپرس را بازی میکرد. ماندگار ترین نقشی که از او در ذهنم مانده..
.
.
احسان.
از 6 سال اول زندگیم ( 59 – 65) چیز زیادی در خاطرم نیست. میدانم پدرم آن سالها دانشجوی علم و صنعت بوده (با احتساب دو سال تعطیلی انقلاب فرهنگی) و کار هم میکرده و کلاً زندگی بسیار سختی داشته ایم. در آن 6 سال سه تا خانه عوض کرده ایم که هر سه تای آن در نازی آباد بوده که من البته فقط آخرین خانه را یادم هست. صاحبخانه در طبقه همکف بود و ما هم طبقه دوم. چیز هایی از آنجا یادم هست. اینکه بسیار تنها بودیم و گاهی که پدربزرگ یا کسی دیگر از مشهد به ما سر میزد چقدر خوش میگذشت. مادرم میگوید همیشه برادرم را (که یکسال کوچکتر از من است) استثمار میکرده ام. من که یادم نمی آید. اما این را یادم هست : دو تا تانک داشتیم که پدر بزرگ (پدر مامان) از مشهد برایمان سوغاتی آورده بود. یک سر اتاق مینشستیم و ماشین ها را با سرعت به سمت دیگر هل میدادیم و ماشین هر کس با سرعت بیشتری به دیوار روبرو میخورد برنده بود. تا اینکه مسلسل سوار بر تانک برادرم شکست و فقط ماشین من مسلسل داشت و البته دلم برای برادرم میسوخت. تا اینکه چند روز بعد صبح که از خواب بلند شدم دیدم ماشین من هم مسلسل ندارد!! شکسته بود و دیگر درست نمیشد. فقط یادم هست که خیلی غمگین شدم.
پر رنگ ترین خاطره ام این است: صبحی از خواب بلند شدم و دیدم مادرمان نیست. صف شیر آن روز طولانی بوده و مادر هم در صف مانده بود. گریه کنان برادرم را بیدار کردم. میگفتم بلند شو که اینقدر مامان را اذیت کردیم که گذاشت و رفت و دوتایی زدیم زیر گریه. تا آنکه دختر صاحبخانه که آن موقع 18 سالی داشت (و در نظر ما خیلی خیلی بزرگ بود) آمد و ما را آرام کرد. مامان هم نیم ساعتی بعد برگشت و من فهمیدم هر چقدر او و بابا را اذیت کنیم هیچ وقت نخواهند رفت.
.
.
احسان