"قطار پیشرفت کشور در حال حرکت است، اگر چه عده ای آن را احساس نمیکنند".
... از سخنان رهبر، 24/12/87
آقا جان ما به عنوان یک پسر ایرانی با تفکرات مردسالارانه، رسماً این هشت مارچ را تبریک میگوییم. به خصوص به همه مردان. خدایی موجودات خوبی هستند دیگر. گیرم که مافیا بلد نیستند بازی کنند (گر چه من مافیا بازش را هم لااقل یکی دیده ام)، یا کوهنورد یا نویسنده خوب ازشان خیلی کم بیرون می آید یا اصلاً نمی آید (چی؟ وولف؟ لاهیری؟ حرفش را هم نزن). یا اینکه خیلی هاشان بلد نیستند شطرنج بازی کنند. که چی؟ همین که منبع امید و الهام نیمی از مردم دنیا هستند به اندازه کافی ارزش دارد. اصلاً منبع زندگی هستند. باور کن.
.
.
پ.ن نامربوط: روز جهانی مونگول ها کی است؟
پ.ن مربوط: دستگیر شدگان تجمع دو سال پیش کجا هستند؟
پ.ن کمی مربوط: http://www.dw-world.de/dw/article/0,,3999039,00.html
_ خونتون کجا است؟
_ بلوار دریا
_ اِ! چهار راه قدس رو میشناسی؟
_ آره. چطور؟
_ خواهر من اونجا کار میکنه.
_ چکار میکنه؟
_ گدایی میکنه ...
پ.ن: پسرک خودش خط در میون یا تو بهزیستی است یا تو کوچه ها.
غروب روز بیست و یک بهمن بود. مردم از روستا ها و قریه های اطراف به سمت تهران حرکت میکردند تا شب خود را به تهران برسانند. جایی که هنوز درگیری بود. اکثراً پیاده بودند و از حاشیه خاکی کنار جاده میرفتند. سوار بر ماشین بودیم و به سمت تهران میرفتیم. کمی قبل تر، از مغازه ای در کنار جاده یک شیشه آبلیمو گرفته بودم. کنار پنجره نشسته و شیشه آبلیمو بدون در را از پنجره بیرون برده بودم. باد آبلیمو را در هوا پخش میکرد و بوی خوشش همه جا را گرفته بود. رسیدیم به چند تا خانه در حاشیه جاده. خانه هایی محقر و در حال ریزش. ماشین جوش آورده بود و ایستادیم تا آب بگیریم. پسر جوانی آمد دم در. همسن خودم. آب آورد برای ماشین و خودمان. تا ماشین خنک شود نشستیم به صحبت. همان جا روی پله جلوی خانه. تشنه بودم و پیاپی آب میخوردم و صحبت میکردیم. یادم نیست دقیقاً چه میگفتیم. اما در همان چند دقیقه حسابی با هم رفیق شده بودیم. وقت رفتن شد. بلند شدم تا سوار ماشین شوم. پرسیدم: راستی! این طرف ها هم خبری بود؟ گفت: کم و بیش آره. گاه به گاه شلوغ میشد. پرسیدم کسی هم شهید شد؟ گفت: آره... خودم.
هنگ کردم. با کمی مکث پرسیدم: "یعنی .. امشب؟" .. با حالتی غمگین و به آهستگی گفت: "آره". دوباره گلویم داغ شده بود. بطری آب دست پسرک بود. گفتم: "آب میدهی بخورم؟" با ناراحتی گفت: "نه. دیگر نمیشود".
با خواهش گفتم: "لطفاً. فقط یک کم". کمی مکث کرد. برگشت و به مادرش نگاه کرد؛ که با اشاره سر گفت اشکالی ندارد. بطری را گرفتم و کمی خوردم. فقط به اندازه ای که گلویم خنک شود.
از خواب پریدم.